تبليغاتX
آوای سکوت

آوای سکوت

فدای همه دوست دشمنانم !

عرضم به حضورتون این جهش ! (سایت) متاسفانه کمی اذیتم می کنه .

اما چی ؟ صابر کم نمیاره داش !

اگه تشریف آوردین با مرور گر فایر فاکس بیاین . اینترنت اکسپلوره باز نمی

کنه .

داریم روش تحقیق می کنیم !!! که آخی چرا ؟!!!



+ نوشته شده در  2009/11/13ساعت 13:58  توسط آوای سکوت  | 

+ نوشته شده در  2009/10/30ساعت 19:42  توسط آوای سکوت  | 

اول توضیح نوشت : از ساعت ۱۸:۰۰ روز چهارشنبه هفته قبل تا ۱۸:۰۰ دیروز

 شنبه دو خطر نسبتا بزرگ رو از بیخ گوشم به کمک خداجون تقریبا رد کردم .

 خطراتی که  احتمالا منجر به مرگم می شد . و الان که اینو می نویسم دارم

 فکر می کنم ببینم خطر سومی هم در کار هست یا نه ؟!

دوم توضیح نوشت :بهتون این اطمینانو می دم که رنگ جلف بلاگ کار من نیست.

 همش تقصیر مهردادیه !

آخر کوچ نوشت : من از اینجا می رم . و  به اینجا کوچ می کنم . کاملا آماده

 نیست . اما بازم قدوم همه رو چشام . این چند روزی که نبودیم خداروشکر

خیلیا ! نگرانم شدند !!! اما بازم چاکر همه م .

+ نوشته شده در  2009/10/25ساعت 20:40  توسط آوای سکوت  | 

خواستم حال و هوا عوض کنم . طنزکی نوشتم . این پستم پرده اول از یک

داستان که اگه با استقبال مواجه شد پرده های دیگه شم می نویسم .

اینو اضافه کنم که من عاشق طنزای عزیز نسین نویسنده معاصر ترکیه ای هستم .

 طنز نسین بسیار زیبا و واضح و گاها همراه با بعضی بی ادبی هاییست که

در جامعه اش متداول بوده . گفتم از حالا بگم که بر من خرده نگیرید  بعد ها !

پرده اول :

                                

 

سه ماه و 13 روز دیگر 28 سالم تمام می شد اما هنوز مجرد بودم . مادرم چپ و

راست می رفت و می آمد نگاهم می کرد و بعد کشیدن آهی می گفت : اوغلوم دا

گوجالدی(پسرم هم پیر شد!) آنقدر گفت و گفت که راضی به ازدواج شدم به

شرطی که مورد مناسبی پیدا کند که حداقل آشپزیش حرف نداشته باشد !

کار تازه من پیدا شده بود هر هفته یک خانه یک دختر یک ماجرا . کم کم داشت

 خوش می گذشت خیلی وقت بود که هیجان لازم را در زندگی نداشتم .

روز سه شنبه بود که از سر کار برگشتم مادرم گفت : صابر جان برو استراحت کن

 که امشب قراره بریم خواستگاری یه دختری که آشپزیش حرف نداره چند بار دست

 پخت شو خوردم عالیه !

رفتیم . در زدیم . وارد خانه شدیم . بوی گلاب از همان دم در رفت تو دماغم .

وارد اتاق که شدیم احساس کردم وارد سالن اجتماعاتی چیزی شدم دور تا دور اتاق

 پر بود از فک و فامیل دختر خانم . یک لحظه احساس غربت عجیبی به من دست داد.

 نشستیم . میان جمعیت حاضر دنبال دختر خانم گشتم نبود .

 گفتم وقتی چایی آورد می بینمش .منتظر ماندیم تا بحث های سیاسی و دولت

 خدمتگزارشان تمام شود تا اجازه آوردن چایی صادر شود  .

خودم را روی صندلی جمع کردم و منتظر عروس خانم شدم .

اما برادر عروس خانم چایی آوردند . که گفتم ممنون میل ندارم .

 دو ساعت بود که روی صندلی چسبیده بودم خسته هم شدم و همچنان از عروس

 خبری نبود . یک دفعه احساس کردم کتم سنگین شده . نگاه کردم دیدم یکی از بچه

 های فامیل عروس از جیبم آویزان است .

 قبل انجام هر کاری اول خونسردیه خودم را حفظ کردم بعد یه دیدی دور و اطرافم

 زدم بعد آرام یک نیشگون ظریف رفتم رو دست بچه . اما سرتق تر از این حرف ها بود

 مخصوصا با آن مایعی که از دماغش آویزان بود و تا پشت لبش کش آمده بود .

گفت : اسمت چیه ؟ نیشم را باز کردم که مثلا گرم گرفته ام و  با او مهربانم گفتم :

 به تو چه آب دماغ !

 گفت : خودتی ! و ادامه داد : تو می خوای کلثومو بگیری ؟

تعجب کردم گفتم : کی ؟ کلثوم دیگه کیه ؟ بدو برو دماغتو پاک کن !

نگاهم کرد و بعد چند لحظه گفت : چرا دماغت انقد بزرگه ؟ چشم غره رفتم.

 فکر کنم ترسید چون سرش را پایین انداخت . بعد چند لحظه نگاه کردم دیدم باز

 آنجاست اما دماغش پاک پاک شده بود . گفت : عمه خانم میگه پاشو بیا این اتاق

 با عروس حرف بزن . از جمع اجازه خواستم و دنبال پسرک راه افتادم .

 در زدم . داخل اتاق خانم حجیمی زیر چادر سفید نشسته بود فکر کردم ایشان

عمه خانم یا بزرگ ترشان هستند . سلام کردم و عرض ادب و رفتم گوشه ای

آرام نشستم .

 تقریبا یک ربع همانطور بی حرکت و بی صدا نشسته بودم . خسته شدم رو به آن

 خانمی که قیافه اش را نمی دیدم گفتم : ببخشین این عروس خانوم کجا موندن

 پس؟ نمیان ؟

چشم تان روز بد نبیند عین این ساختمانهایی که هنگام زلزله تکان می خورند

 ایشان هم تکانهایی خوردند و شروع کردند به خندیدن آن هم شدید .

 چانه ام را خاراندم و با تعجب نگاهش کردم .

بعد صدای بسیار ظریفی که اصلا به آن هیکل نمی خورد گفت : میشه بپرسم چرا

 منو انتخاب کردین برا ازدواج ؟

هاج و واج ماندم . پیش خودم گفتم : خدایا خداوندا داری منو امتحان می کنی

یا دوربین مخفیه چیزیه ؟

گفتم : خب یک سری شرایط لازمه برای اینکه دو نفر با هم بتونند ازدواج کنند و ...

(شروع کردم به زدن حرفهایی که خودم هم نمی فهمیدنشان)

 

گفت : ببین آقا صابر اول کاری اینو بگم" من دختر خیلی راحتی هستم توی فامیل .

 من با داییام فوتبال بازی می کنم "و اصلا هم خجالت نمی کشم ازشون ...

فکر کنم ران پایم کبود شده بود از بس خودم را نیشگون گرفتم که خنده ام نگیرد .

 او می گفت و من خودم را سیاه می کردم .

طوری نشسته بودیم که قیافه اش اصلا معلوم نبود . در اتاق را هم باز گذاشته بودند

 که نعوذ ب ا... کار بدی نکنیم .پیش خودم گفتم : خداجون بادی نسیمی صبایی

بفرست بلکم این چادرش یکم اونورتر بره تا قیافشو ببینم . اما آنقدر چادر را با تمام

 وجود و از ته دلش گرفته بود باد که سهل است گردباد هم کارساز نبود .

خسته شد از حرف زدن و تعارف کرد که میوه بخورم . خودشم هم یک دیس پر از

 میوه جلویش گذاشت . چادر را به  دندانهایش گیر داد و دستانش را آزاد کرد .

اولین جمله ام پس از دیدن دستهایش فقط ماشاء ا... بود . مچ دستش اندازه دور

گردنم بود .

با آن دستهای ظریفش شروع کرد به پوست گرفتن  کیوی . چنان با ظرافت پوست

 می گرفت که خداییش کیف کردم . منتظر بودم ببینم چطور خواهد خورد .

 همان طور که چادر به دندانش بود گفت : می خوری ؟! گفتم : نوش جان مرسی .

گوشه چادرش را آزاد کرد تا شروع به خوردن کیوی بکند . می خواستم ببینم تکه

 هایش چه اندازه خواهند بود . که یک دفعه دیدم آن کیوی اندازه تخم مرغ را عین

 نخودچی دهانش پرتاب کرد . قطراتی که ناشی از له شدن آن کیوی زبان بسته

 بود را در هوا دیدم .

باز گفتم خدایا این چه امتحانی است ؟

چنان با شالاپ شولوپی می خورد که کم مانده بود بالا بیاورم .

 دهانم نیمه باز مانده بود که خوشبختانه کیوی پرید توی گلویش و شروع کرد به

 سرفه کردن . دنبال دستمال می گشت بهترین فرصت بود تا قیافه اش را ببینم .

 زود دستمالم را از  جیب کتم در آوردم تا به او بدهم .

دستمال را از من گرفت .

 چادرش کنار رفت .

 صورتش را با دستمال پاک کرد .

 قیافه اش را دیدم .

 و هردو همزمان جیغ کشیدیم...

جیغ من که معلوم بود...دوست ندارم زیاد راجع به قیافه و آن تیپ قیصریش توضیح

 دهم .

                                

اما جیغ عروس خانم هم بخاطر دستمال من بود . آن بچه سرتق دماغش را با

 دستمال من پاک کرده بود و کلثوم خانم هم بی خبر از همه جا آن را به لب و لوچه

 اش مالیده بود .

 

آخر غم نوشت : البته شاید ناراحت بشین اما خالی از لطف نیست ۴ کامنت آخر

پست قبلیو بخونین .

 اطلاع نوشت : به علت مشکلات فنی پیش آمده در لود صفحه وبلاگم به احتمال زیاد

تا اخر این هفته یک تغییرات اساس در فنداسیون اینا رخ بده . و فعلا این قالب

رو زدم که لااقل از حضور اساتید و سروران گرام بی نصیب نباشم .

باشد که هیچ مشکل فنی در این مملکت نباشد . آمین !

 

 

 

+ نوشته شده در  2009/10/12ساعت 18:21  توسط آوای سکوت  | 

آرام بالای سرت نشستم . راحت تر از همیشه خواب بودی . من بودم و یک دنیا

 بغض یک دنیا حرف . بغض هایی که اجازه گریه شدن نداشتند و حرفهایی که

 فرصت زده شدن .

قلبم تیر می کشد . دستم را آرام رویش گذاشته و فشارش می دهم طوری

 که متوجه نشوی که فکر و ذهنت را مشغول من کنی .

این ضجه ها اذیتم می کنند . گوشهایم را هم نمی توانم بگیرم  چون روی سر

 تو گذاشتمشان . نوازشت می کنم با تمام وجودم گرمیت را احساس می کنم .

 قلبم تند تر می زند . گرمم می شود . موهایم سیخ می شوند و همه در فشار .

خیلی اذیتت کردم .زیاد ناراحتت کرده ام .  اما خودت هم می دانی بهتر از همه

 که هیچ کدام جدی نبودند در واقع دلیلی بود بر جوان بودن و جاهل بودنم .

نمی دانم با چه جرئتی اکنون بالای سرت هستم ؟! و با چه جسارتی حرف

می زنم ؟! و با چه گستاخی انتظار بخشش دارم ار تو ؟!

ضجه ها توی سرم پیچیده اند قلبم هم سر ناسازگاری دارد امروز . نکند این ها

همه آه توست ؟ اما نه ! تو مهربان تر از آنی ...

خم می شوم سمت تو . شنیدی ؟ صدای ترک خوردنم را ؟ اشکم را روی

گونه ام احساس می کنم که پایین می آید .می شکنم . خیلی وقت است

که گریه نکرده ام . شاید خیلی وقت است که تنهایم .بی تو ام .

گوشه لبم را با دندان هایم می گیرم چشمانم را کم کم می بندم به هق هق

 می افتم سعی می کنم اذیتت نکنم اما از گریه گذشته زار می زنم .

معذرت می خواهم . من را ببخش که باز زجرت می دهم . لبانم را روی

سنگ قبرت می گذارم . می بوسمت . می بویمت . آرام بخواب .

 آرام تر از همیشه .

        

 

سوال نوشت : داشتم فکر می کردم که تا کی می خوای به وبلاگ نویسی

ادامه بدی ؟ تو عزیز و استادی که منت می ذاری و میای به این سوالم هم

 جواب بده . لطفا !

تعجب نوشت : به این نتیجه رسیدم که حاشیه از خود اصل مطلب بیشتر تو

چشمه ! همه دوستام به جای اینکه درباره اصل مطلب نظر گلشونو بگن درباره

یک نوشته ای که در حاشیه قرار داره اظهار نظر کردن ! یکی نیست بهم بگه :

ای بابا صابر جان توام عجب خودتو تحویل میگیریا ! اصل مطلبت سیری چند ؟!

(آیکون نیش تا بنا گوش باز)

آخر نوشت : یکی از دوستام اینو برام آف گذاشته تو یاهو :: "در جوانی دوست

 نداشتن علامت بدی است . روح سالم همیشه یکنفر دوست را که لایق باشد

ملاقات خواهد کرد "

به این نتیجه رسیدم که روحم چندان سالم نیست !(ایضا همون آیکون بالایی)

+ نوشته شده در  2009/10/9ساعت 2:3  توسط آوای سکوت  | 

سیگار خشکیده لای انگشتان دستم ، دستم ستونی زیر چانه ام روی بازوی

صندلی و همه اینها روی زمین زیر سقف اتاق .

کاکتوس هایم کنار پنجره ، هر روز بزرگتر می شوند و نگهداریشان سخت تر .

 قربانش بروم مادرم خربزه فریز شده توی این هوای سرد خورد آدم می دهد .

می چسبد . یکی می خورم یک ویبره می روم .بی شام هم که هستم .

مثل همیشه کلمه مزخرف خوشم نمی آید ، نمی خورم را تحویل دست پخت

 مادر داده ام .

این لحظه ها فقط یک جمله دارد :" خدایا هر چه زودتر این ازدواج کنه !"

نمی دانم ازدواج کنم چه بلایی یا اتفاقی سرم خواهد آمد ؟ لابد مادر فکر

 می کند که آن بیچاره آدمم خواهد کرد ! یا اینکه مجبور خواهم شد خودم را

به آدمیت  بزنم ! یا اینکه مادرجان خوشحال می شود که یکی دیگر این نق نق

 هارا گوش خواهد کرد !

دوتای اولی که زیاد رویشان حساب باز نمی کنم اما اگر این آخری باشد باید

 با مادرم بعضی چیز ها را حل کنم !

 

 

بر حسب کارم امروز رفته بودم بیمارستان روانی ، مریض ها یی  که دردشان

 قیافه شان را تغییر داده زیر آفتاب زرد پاییزی تبریز نشسته بودند .

 در عالم خود . در عالم بی ریای خود .در عالمی که تبعیدیش بودند .

هیچ حرفی میانشان رد و بدل نمی شد . هر کسی برای خود . یکیشان را دیدم

که با انگشتان شست و اشاره ته مانده ی سیگاری روشن را گرفته و

دودش را قورت می دهد . چند متر آنطرف تر یکی نرسیده به او دستش

 را دراز کرده به سمتش می آید . چند پک سریع به سیگاری که روشن اما

تمام است می زند و به دوستی که به طرفش می آمد بی هیچ حرفی می دهد

 و او هم کار دوستش را ادامه می دهد .

آنها که به ظاهر سالمند همیشه سیگار را برای کم یا فراموش کردن غم و غصه

دود می کنند (اینطور می گویند !).

اما اینها چه ؟ اینها که خود دود شده اند ! زندگیشان ! خانواده ای که ماهها شاید

 سراغشان نمی آید !

اینها برای چه سیگار دارند ؟

برگشتنم توی حیاط می گشتند . عزیزان زحمتکش مددیار مشغول بازی شیرین

 فوتبال دستی بودند و عزیزان بیمار هر کدام سویی و در سویی !

تا لحظه سوار شدن به ماشین فکرم پیش نگاه زیر چشمی مریضی که شلوارش

 را خیلی بالا کشیده و چند پیرهن روی هم پوشیده بود و فیزیک چانه اش

 بر حسب نداشتن دندان تغییر کرده ، بود .

ماقبل آخر نوشت : این نوع نوشتن هایم را دوست دارم . بیشتر شبیه حالم و

خودم هست . غیر عادی و در هم برهم .

آخر نوشت : فردا یک سفر کاری تقریبا 500 کیلومتری دارم . 500000 متر و

 هر متر یک فکر و شاید هر 1000هیچ فکر .

ممکنه این آخر نوشت تمدید بشه . پس فعلا    اساتید محترم

+ نوشته شده در  2009/9/29ساعت 21:30  توسط آوای سکوت  | 

بالشتم را روی زمین می کشم . نایی برای بلند کردنش ندارم .

خسته که بودم . حالا ناخوشی هم اضاف شده . سرم درد دارد . هیچ نرمی زیر

 پوستم نمانده . استخوانهایم را می توانم لمس کنم  . سرم وقتی دردش

می گیرد دوست دارم با درد ضربه به دیوار فراموشش کنم .

 ریه هایم را از دود خیالی سیگار خاموش پرو خالی می کنم و به خیال خودم

 حرصم را با آن بیرون می ریزم .

سرم روی نرمی بالشت آرام می گیرد .  به پهلو پا جمع می خوابم عین

همیشه مثل آن دنیا . چشمانم را روی هم می گذارم تا دنیای بیرون را نبینم

 اما هنوز دنیای درونم مقابل چشمانم هست . دنیایی چند برابر وحشتناک تر

 از آن بیرونی .

صبح رفته بودم برای داد زدن وخالی شدن . اما باز خبری از ملت خوش خواب نبود .

 تا چشم کار می کرد کفتار بود و کفتار نما . خیلی دوست داشتم سر تک تکشان

قی می کردم . و بیشتر سر رئیسشان .

 حاضر بودم هر چه در این 24 سال خورده ام رویش بالا بیاورم . دست به دیوار

 می ایستادم و به قیافه مضحک و چندش آور و تهوع آورش یک دل سیر می خندیدم .

 کاری که در این 24 سال برایم حرام بوده . و شاید من بعد هم باشد .

همراه اسپیکر سیستمم توی سرم هم طبل می زنند بسیار رساتر از بلند گو

 صدا را پخش می کند بی هیچ واسطه ای می شنوم.

سردم می شود مچاله تر می شوم .

یاد آرش می افتم رفیق شفیق همیشگی ام . که از بچگی گندی هایم را تحمل

 کرده . امروز هم تنهایم نگذاشت علی رغم اینکه مادرش رضا نمی داد .

 آمد و جورابش را داخل ماشین پا کرد و بلافاصله شعر خواند از شاملو . و مثل

 همیشه هنگام عبور از زیر آن پل فحش و ناسزایش را گفت و باز مثل همیشه

تایید درستی جمله اش را خواست .

ذهنم کلاغ پر می رود . معلوم نیست مرا با خود کجا می برد .

سردی زیر پوستم رفته . می لرزم . تنم می لرزد .لرزش از همه جای تنم .

 بیشتر شکم و پاهایم .

پیشانی ام داغ است بر خلاف بدنم . همین است که خسته ام همه جایم یکی

 نیستند .

یقه های پلیورم را بهم می چسبانم تا مثلا راه هوا را ببندم .اما حماقتم اینجاست

 که نمی دانم سرما از کجا در من رخنه کرده .

چشمهایم گرم و شورند . تنبل شده اند و بی حال . پاک شدن می خواهند مثل

 صاحبشان . طفلکی ها آنها هم مرا تحمل می کنند . خیلی دلم می خواهد به

 مقصودشان برسانم .

می خواهم یک دل سیر اشک بریزم .

بستری غیر این بستر لحافی غیر این لحاف و بالشتی غیر این بالشت می خواهم.

و آخر دنیایی غیر این دنیا .

می روم.

و باز مادر بر می گرداندم ...

+ نوشته شده در  2009/9/18ساعت 23:41  توسط آوای سکوت  | 

اول نوشت : درسته که نوشته هام روزهای معمولیم چندان ... نیستند . ولی

چون اینبار تو روز معمولی این پست ننوشتم شاید یه جورایی یه جور باشه .

نتیجه : با حوصله باش عزیز ! همه ما تو چنگال جنگل زندگی شاید اسیر باشیم .

لبهایم خشک و چروکیده شده اند . بدنم هیچ تکانی نمی خورد . روی زخم

 پایم چند زالو جا خوش کرده اند و با راحتی کامل اندک خون مرا نیز به یغما

 می برند .

 کرم های بزرگ و سیاه و چندش آوری که خونت را می مکند و با مرگ تو

 زندگی می کنند .  بار اولی که دیدمشان  یکی شان به پایم که زخم بود

چسبید اول ترسیدم که با دست بکَنم ، پایم را محکم تکان می دادم که بیفتد

 اما محکم چسبیده بود . ترس برم داشته بود با دو انگشتم گرفتمش از ترسم

 آنقدر محکم گرفتم که توی دستم ترکید و خون همه جا پاشید . الان نه یکی

 که چند تایشان روی پایم هستند و خونم را می مکند بدون هیچ اذیت و اهمیتی .

«

مسیری که طی می کردم رسید به یک جنگل . جنگلی تاریک و پردرخت .

جنگلی ظاهرا مرموز .

اولین قدمم دلهره عجیبی در من ایجاد کرد . هراس برم داشت و ندایی که

 می گفت نباید داخل شد در سرم پیچید .

زیر قدم هایم شاخه های کوچک و خشکیده را می شکستم و براهم ادامه

می دادم .

مسیرم از شرق به غرب بود . و تنها راهنمای من نور خورشید بود بنابر این

 فقط روزها می توانستم حرکت کنم .

اما توی این جنگل تاریک و پر درخت ، خورشید به خوبی دیده نمی شد .

 و پیدا کردن راه از طی کردنش سخت تر. فقط زیر لب فحش می دادم  به راهم .

 به این جنگل .

با دستم شاخه و برگهای آویزان را کنار می زدم و جلو می رفتم . تارهای

عنکبوتی که به صورتم می چسبید و خارهای گیاهانی که در تنم فرو می رفتند .

 احساس تنفرم را نسبت به وضع موجود بیشترمی کرد . صدای قدمهای

من و خرد شدن شاخه های ریز زیر پایم و صدایی که از اعماق جنگل به

صورت مکرر می آمد - صدایی شبیه شیون کسی که هنوز نمرده در قبرش

می کنند - تنها صدای جنگل بود .

شبها از ترس حیوانات وحشی روی درخت می خوابیدم و از یک چوبدستی به

 عنوان وسیله دفاعی استفاده می کردم .

هنوز هیچ حس آرامش بخشی از لحظه ورودم در من ایجاد نشده بود .

 و هر لحظه بیشتر نگران و مضطرب می شدم .

به راهم در این جنگل ادامه می دادم . مثل همیشه همان صداهایی که

 روزهای قبل می آمد . ولی بعد از مدتی صدای دیگری نیز اضافه شد.

گوش دادم . صدا نزدیک تر می شد . ایستادم  با خودم گفتم شاید صدای

پای حیوان کوچکیست . اما این صدای شکستن شاخه های تنومند بود .

 یک قدم عقب رفتم . دستم را به درختی رساندم . قلبم تند تر زد .

و عرق های سرد گونه ام را خیس کرد .

صدا هر لحظه واضح تر می شد . فقط خدا خدا می کردم و لعنت به راهی

می فرستادم که این جنگل را سر راهم قرار داد .

حیوانی سیاه و قهوه ای با چشمانی قرمز که آبی چسبناک از دهانش

 آویزان بود - تلفیقی از گراز وحشی و کفتار موجودی بین آنها و چند برابر

 جثه شان - از پشت بته ها بیرون  آمد وایستاد .

آب دهانم را هم نتوانسم قورت دهم . صدایم هم که خفه شده بود .

در چشمان هم زل زدیم و هر دو منتظر دیگری که چه حرکتی انجام می دهد .

پاهایم رفیق نیمه راه شدند . لرزیدند و سست شدند . آرام پای راستم را

روی زمین عقب کشیدم . حاضر شدم  تا از دست این حیوان کثیف فرار کنم .

 سعی کردم با کمترین حرکتی که توجهش را جلب کند اینکار را بکنم .

در یک لحظه هر دو شروع به حرکت کردیم . داد زدم و دویدم .

 صدای پاهای پرزورش را می شنیدم که با تمام توانش دنبالم می آمد .

 فقط می دویدم . بدون هیچ فکری . مسیر مهم نبود .

 فقط از دستش خلاص شوم . مدام تغییر مسیر می دادم تا بلکه گمم کند اما

همچنان پشت سرم بود .  سرم را برگرداندم تا ببینم چقدر از من فاصله دارد .

 زیاد نبود...

 احساس کردم سرعتش را یکباره کم کرد . ولی من همچنان با تمام توانم

می دویدم .. و فکر کردم که خسته شده حتما . آنقدر ترسیده بودم و هراس

داشتم که وقتی فهمیدم این قسمت جنگل خیلی تاریک تر از قسمتهای

دیگر است که خیلی دیر شده بود و من راهم را گم کرده بودم .

                   

نفس نفس زدم و ایستادم . سرم را بالا گرفتم و دور خود گشتم  .

 کمترین نور ممکنه از لابلای شاخه های درخت ها به چشمم می خورد .

هنوز خستگی فرار از دست آن موجود در تنم بود . هیچ غذا و آبی برایم نبود .

 اما خوشحال بودم از اینکه لااقل در جنگلم و اینجا می شود هر دو را پیدا کرد .

 

مدت زیادی بود که بی آب و غذا پی بیراهه حرکت می کردم . حتی آن نورهای

خورشید را که راهنمایم بودند را نیز گم کردم . دیگر اثری ازشان نبود .

در فکرم با خودم بازی می کردم . فکر روزی که پشتم به جنگل بود.

 روزی که بالای تپه ای می ایستادم و با تمسخر به این جنگل نگاه می کردم  .

قدمهایم آهسته و آهسته تر از پیش شدند . همه جای بدنم زخم بود .

 لباسهایم همه پاره .و توانم تمام .

ناگهان بادی وزید . شاخه ها تکانی خورند . سرم را کم رمق بلند  کردم .

 شاخه درختان از جای خود می جنبیدند و جابجا می شدند ، بهترین فرصتی

بود تا بعد از مدتها نور را ببینم . آن لحظه را معجزه می دانستم .

خوشحال شدم . ایستادم زیر مسیر نور .

شاخه ها هنوز در حرکت بودند . نزدیکترین درخت به من صدا های عجیب

 و غریبی درمی آورد ، مثل شکستن شاخه های خشک و قطور .

 درختان دیگر هم با این درخت همراهی می کردند و شاخه هایشان را

 در هوا می گرداندند و به هم می زدند . صدایشان دیوانه کننده بود .

 شاخه ها به سرعت اینور آنور می شدند و برای هم جولان می دادند .

خیلی ترسناک  بود . خیلی ترسیدم .

فکر راه لعنتی بودم که این جنگل را سر راهم سبز کرد . گوشم هایم را گرفتم .

 اما باز می شنیدم . چشمانم را بستم  و فریاد زدم .

حس کردم چیزی روی پایم حرکت می کند . فکر کردم حتما مار است و

چشمانم را با ترس باز کردم . شاخه های درخت داشتنند دور من می تنیدند

 و بالا می آمدند .

هر دو پایم کاملا بهم بسته شدند و شاخه ها دورمن پیچیدند ،

تمام بدنم پوشیده شد از شاخه های درخت و فقط سرم بیرون ماند عین کرم

ابریشمی که فقط سرش بیرون است  .

بی تقلا روی زمین افتادم . هیچ نایی برایم نمانده بود .

»

سرم را تکیه می دهم به تنه درختی که اسیرش هستم .

 اسیر شاخه هایش . شاخه هایی که به بدن  خسته و خونی و بی جانم

گره بسته اند .

نا خود آگاه خنده ام می گیرد ...

 

+ نوشته شده در  2009/9/4ساعت 23:57  توسط آوای سکوت  | 

چشمان نیمه بازم را تمام باز می کنم .

ترس برم می دارد . آرام چشمانم را دور و برم می گردانم .تاریکی است

و وحشت .

 تمام خاک مرطوب است و پر از حشراتی موذی . حشراتی سیاه و زرد

چندش آور که روی دانه های خیس خاک برای خود می گردند .

تنم لرزه ای می کند . نای فریاد نیست وگرنه دادی از ته دل می کشیدم .

خس خس نفس هایم اذیتم می کند . هوا سنگین و شرجی .

 عرق سردی روی گونه هایم . با پایین آمدن عرقم احساس می کنم

حشره ای روی گونه ام سُر می خورد .

 خودم را تکانی می دهم . افقی هستم و دست و پایم نیز بسته .

نمی توانم زیاد تقلا کنم که مبادا این کم هوا نیز تمام شود .

صداهایی را می شنوم . کسانی که روی من راه می روند .

 یاری خواستن بیهوده است . کسی صدای مرا نمی شنود . بشنود هم

 اعتنایی نمی کند .

رفته رفته سنگینی هوا را روی سینه ام احساس می کنم . همه بدنم

خیس است . دست و پایم هنوز بسته اند .

نفس هایم را کامل تو می دهم و نیمه بیرون .

آن گوشه روزنه ای است که یک رشته خیلی نازک از نور را تو آورده .

 برای آرام شدن به آن نور خیره می مانم .

چشمانم را می بندم و در فکر غرق می شوم .

-   اگر بیهوده تقلا کنم به جایی نمی رسم

-    اگر هیچ کاری نکنم باید هر لحظه خود را آماده پذیرایی از این حشرات

زرد و کثیف و چندش آور کنم

-  اگر آن روزنه نور را بزرگتر کنم شاید بتوانم کاری کنم

چشمانم را باز می کنم هیچ چیز را نمی بینم جز آن روزنه با این فکر که

روزی از اینجا رهایی خواهم یافت .

     

 

آخر نوشت : (اینو از دوست و استاد عزیزم شیر علی به غنیمت آوردم )

آنقدر دستهایت را بالا گرفته ای ، عادت کرده ای یا تسلیم باشی یا آویزان .

+ نوشته شده در  2009/8/26ساعت 23:2  توسط آوای سکوت  | 

بسم ا... الرحمن الرحیم .اولین ورد وقت رفتن  .

خیابان خلوت زیر نور چراغ های سرخ و نارنجی با درختانی که از دو سو بهم

 رسیده اند .

صدای قدم هایم را خیلی خوب می شنوم . صدای آب جوی ، صدای بال

کلاغی که می پرد از جایی همان بالا ها .

خیلی جالب است همه اینها وقتی هستند که هیچی نیست .

و یا وقتی همه هست اینها نیستند و یا هستند و دیده نمی شوند .

صدای قدمهایم را خیلی دوست دارم محکم ، راسخ و منظم .

کیف دستم سنگینی می کند اما چاره ای نیست . از دور صدای ماشینی

 می آید . سرم را جلو نور می گیرم تا بلکم نگه دارد و مرا تا چهار سوی برساند .

 اما محلم نمی گذارد و می رود . این جمله به ذهنم می آید . کار عبث و بیهوده

 ایست توقع کمک و یاری داشتن از کسی غیر خودت .

با قدمهایم خطوط منفصل خیابان را متصل می کنم بهم . حس جالبیست

 حس بهم رساندن و پیوسته کردن .

سر صبحی شاعر هم شده ام . زمان ! هنوز 6 نشده بین 5 و 6  در نوسان

 هنوز تقریبا همه خوابند و هنوز روز نشده .

سایه ام هراسان است . گه بلند وگه کوتاه . مثل شانس آدمیان .

بسته به موقعیتی که دارد . البته نه خودش ، چراغهای خیابان .

چراغ راهنمایی ، قرمز چشمک زن . علامت خطر یا احتیاط یا هر چیزی !

 اما همه آنها برای وقتی است که ماشینی باشد ، تکه اهنی که سر خود

 می رود . اما حال هیچ کدام نیستند . اما چراغ هست ! فکر می کنم حال

باز آیا همان هویت را دارد این چراغ ؟!

سوار بر ماشین بزرگ از تبریزم دور می شوم . شبیه بچه شری در خواب است .

پدری گونه پسر سرباز جوانش را می بوسد . حسادت میکنم . چرا؟!

هیچ وقت نشد ...

 بابا برایم حس غریبی شده . کلمه ای که عادت کرده ام . همین .

بابایی که فقط در حرف بابا ست . گیر کردم در بابا . در بغل بابا . در آن بوسه اش .

 و این حسادتی که نمی دانم از کی با من است .

بابا

. نمی دانم چه بگویم . سرم را به زور جهت مخالف بر می گردانم و صدا

وارد می کنم در گوش تا بشنوم آنچه را که می خواهم و نشنوم آنچه را که

نمی خواهم ...

اما هنوز بابا در خاطرم هست ...

        

 

+ نوشته شده در  2009/8/22ساعت 22:20  توسط آوای سکوت  |