معلوم نبود از کجا آمده ، از کدامین مادر زاده شده ! و برای چه بود .
توی خاک ، زیر تکه سنگی جای گرفته بود ، آرام و منتظر . منتظر نور ، باران و
زندگی .
دانه گیاهی که نمی دانست از کجا امده و چه خواهد شد ! هر روز بیشتر از دیروز
خودش را به سمت نور جابجا می کرد . خودش را می شکافت ، برای رشد .
قطرات بارانی که به طور اتفاقی سر از خانه اش در می آوردند سیرابش می کردند .
نور هم کم و بیش می تابید .
امیدوار بود . به رشد ، سر از خاک در آوردن و گل شدن .
همیشه در رویایش میزبان پروانه ها و زنبورهایی بود که شهدش غذایشان بود .
همه از زیباییش می گفتند و بویش را می بوییدند .
زمان می گذشت و دانه گیاه هر روز بیشتر از دیروز رشد می کرد .
روزی احساس کرد هر لحظه ممکن است سر، از خاک در آورد . اما مشکلی بود
سر راهش . تکه سنگ بالای سرش . راه خاک را بسته بود .
نمی شد شکافتش . دانه لحظه ای ایستاد ، از رشد .
همه چیز برایش تمام شده می نمود .
اما صدایی درونش بود . به او می گفت : این یک مانع است نه سد .
دانه خندید. به یادش آورد : رویایش ، آرزویش ، گل شدن و بودن را.
رشدش را با تغییر مسیر ادامه داد .
از زیر سنگ به طور افقی حرکت کرد. سخت بود ولی غیر ممکن نه .
به خودش امیدواری می داد و رویایش را به یادش می انداخت .
غرق در افکارش بود که ناگهان دردی در ساقه اش حس کرد . ساقه اش شکست
اما نه کامل .
باز ایستاد . همه چیز را توی ذهنش مرور کرد . همه سختی ها و ترس هایش را .
ترس از اینکه بجای گل ، گیاهی هرزه باشد که به هیچ می ماند .به سنگی که
مانع رشدش شده بود . به نور و آبی که خیلی کم دیده بود .
یک آن تصمیم گرفت ساقه اش را تمام بشکند ولی رویای گل شدن مانع شد .
با همه سختی ها ادامه داد و بیرون آمد سر انجام .
کاملا نمی دانست که چه شده ، گل زیبا یا گیاه هرزه ؟!
اما گل بودن را بیشتر احساس می کرد .
و آخر، شد یک گل زیبای قرمز .
به خودش افتخار می کرد ، خوشحال بود از اینکه همنشین پروانه ها خواهد بود و
بهترین رفیق زنبورها .
با نسیم ملایمی که می آمد تاب می خورد ، آرام . که ناگهان بالای سرش سایه ای
آمد ، سرد و ... .
گل زیبای قرمز له شد . زیر لگد آدمی که انسان نبود .
آخر اضاف ۱. از این سایه ها برای همه ما وجود دارد خیلی .
آخر اضاف ۲ . خبر آمد خبری در راهست .
|