تبليغاتX
آوای سکوت

آوای سکوت

شهر خاطره ها . کوچه پس کوچه های خلوت و ساکت و قدیمی و با صفا . خانه های با صفا ، قدیمی و دوست داشتنی .

***

بالا شهر است و هوا عالی. پرسه می زنی. دلت می گیرد . یاد خاطره ای می افتی. پرسه انگار تمام شده. نوبت ماشین شده. سوار ماشین می شوی . موسیقی برپاست .

چه آهنگی!

تا کجا ها که نمی بردت !

***

باز هم بالا شهر است و هوا خنک و دلچسب . خیابان نسبتا آرام است-نسبت به روزهای قبل .

چشمت می افتد به دختری پریشان که کنار خیابان ایستاده و به بعضی ها خیره می شود، با بعضی راننده ها حرف می زند، بعضی ها هم دستش می اندازند!

یک باره چشمانم گره می خورد در نگاهش . حس عجیبی دارم . . .

می گویند عاشق بوده و شکست خورده و ...

خیلی وقت بود که به کارهایش دقت می کردم و می خواستم پی به رازش ببرم . که چرا با وجود اینکه سالم است، خود را به این شکل و شمایل در آورده است؟!

مگر ارزشش را دارد؟ یا شاید هم او ما را دست انداخته. در نگاهش می خواستم این را بیابم. این را که به ما خیره می شود و در دلش به ما می خندد که این علاف ها صبح تا شب در خیابان ها دنبال چه هستند؟

شاید ته دلش می گوید که من عاشق بودم، اگر بی وفایی نکرده بود، من هم برای خودم کسی شده بودم، راضی بودم هر کاری برایش بکنم . . .

***

این موسیقی لعنتی هم مرا بیشتر به فکر فرو برده و سکوت در ماشین حکمرانی می کند!

 

 

، از دستش ندهید ! YAHIL پی نوشت:موسیقی

+ نوشته شده در  2008/5/20ساعت 23:9  توسط   | 

چه پوستی داشت ؛ تیره و نرم . با اندامی ورزیده و با عضلات قوی و خیلی چالاک می نمود . خیلی کم حرف می زد و فقط نگاه می کرد. چه نگاهی! چه چشم هایی! نافذ و گیرا . وقتی زل می زدی تو چشماش انگار می خواست باهات حرف بزنه. هزار تا حرف نگفته داشت که می خواست بهت بگه. حرفایی که دل هر کسی رو می لرزونه. چیزایی که دیده ،  شاید اگه من بودم ، همون جا سکته هه رو زده بودم! با اینکه خیلی جوون بود ولی خیلی چیزا دیده بود و سختی کشیده بود.

 تلاش آدما برای زنده موندن . در اوج نا امیدی . به استقبال مرگ رفته . تسلیم شده .

که ناگهان . . . صدایی می آید.

خدایا یعنی می شه ؟ یعنی باز به من فرصت زندگی دادی؟

نجات .

**

چه پوستی داشت ؛ تیره و نرم .

دوبرمن بود ، یه سگ زنده یاب !

**

جالبه ، اونیکه آموزشش می داد ، می گفت : وقتی در حین انجام عملیات باشیم، بعد از صدور فرمان مخصوص عملیات، پارس بی مورد نمی کنه !

**

در همان روزی که هوا ، هوای گرفته ای بود مثل دل من . جایی در بالا شهر .

حیف گوشی موبایلم جا نداشت تا عکسش رو هم بذارم.

+ نوشته شده در  2008/5/19ساعت 15:7  توسط   | 

این قسمتی که می خوایم اضافه کنیم اسمش هست «تاکسی نامه» .

همه ما وقتی سوار تاکسی می شیم اکثرأ شاهد و یا درگیر گفتگوی راننده با مسافرا یا مسافرا با هم یا حتی راننده یا مسافر با خودش رو هستیم .

که بعضی وقتا در نوع خودشان بی نظیرن چه از نظر سوژه و چه از نظر نقد کارشناسانه ی کوچه بازاری .!!

خب ما هم تصمیم گرفتیم این بحثارو یه کمی علنی تر کنیم حتی اون لحظه هایی که راننده ها فکر می کنند کسی اصلا نمی بیندشون و یواشکی یه سری (آن هم از ته دل و با فراغ باز و با آرامش خاطر بسیار عجیبی)به دماغ محترمشان میزنند .(با عرض پوزش)

+ نوشته شده در  2008/5/19ساعت 0:19  توسط آوای سکوت  | 

دیروز هوای تبریز خیلی گرد و غبار بود ، طوریکه هیچی معلوم نبود دقیقا

همه افسرده همه مأیوس ، سرخورده و مریض بودند . درست مثل اینکه یه دست بزرگ یه مشت خاک الک شده که البته خاک معمولیم نبود ریخته بود آسمون شهر(گویا این دست خیلی خیلی بزرگ بوده چون هوای کل ایران اینجوری شده).

این هوا مخلوطی ازخاک و نا امیدی و ناراحتی و نارضایتی بود . (که اسمش ُمن هوای «نایی» گذاشتم چون همه ترکیباتش یه «نا» هم دارن کنارشون)

نمیدونم این هوا یا خاک یا معجون یا هرچی از کی بالا سرمه از کی استشمام می کنم اما تو این هفته یه جوره دیگه احساسش کردم یا بهتر بگم کردیم .

احساس کردیم دیگه نفس کشیدن سخت شده خیلی ، خاک می رفت گلومون جای اکسیژن حتی ماسک های چند لایه هم افاقه نمی کردن .

فقط یه چیزه خیلی عجیب . نمی دونم چرا ، ولی خب من که می دیدم هوا سنگینه ، خیلی ، اما یادم نمیاد که گفته باشم با خودم من این هوارو نمی خوام ، هوای خوب حقمه و حقم که... .

اینجا که می رسم همیشه کم میارم ، حق؟

اما هواشناسی پیش بینی کرده این هفته احتمال بارندگی زیاده ، امیدوارم که بارون بباره ... نه  اول ابرای سیاه بیان آسمون زرد و مسموم رو بگیرن بعد چند تا غرش و رعد و برق و بعدشم ... واااااااای بارووون و هوای پاک (یعنی می شه؟).

امیدوارم

+ نوشته شده در  2008/5/18ساعت 23:23  توسط آوای سکوت  | 

سکوت دردناک است . اما در سکوت است که همه چیز شکل می گیرد و در زندگی ما لحظه ها یی ست که تنها کار ما باید انتظار کشیدن باشد .

درون هر چیز، دراعماق هستی ، نیرویی هست که چیزی را می بیند و می شنود که هنوز قادر به درکش نیستیم .

هر آن چه امروز هستیم از سکوت دیروز زاییده شده است .

ما بس توانا ترازآنیم که می اندیشیم ، لحظه هایی هست که در آنها یگانه راه آموختن به کار نبردن هیچ ابتکاری ، انجام ندادن هیچ کاری است .

زیرا در این لحظه های سکون ، بخش نهان وجود ما فعال است و می آموزد .

«آوای سکوت

تولدت مبارک»

این متنی بود که آرش برام نوشته بود حالا از خودشه یا نه نمیدونم ولی توپه مثه خودش .

ممنونم 

+ نوشته شده در  2008/5/17ساعت 0:42  توسط آوای سکوت  | 

یه آگهی هــــست که میگه نمیدونم چی چیه من سرمایه منه ، منم می گم دوستای من سرمایه من است .

به قول سهراب ، دوستانی دارم بهتر از ...بهتر از ... حالا هر چی خلاصه که بهتر از همه چی .

 چه تو محل زندگی چه تو محل درس و چه تو محل کار، از آرش و احسان بگیر تا اینور مهندس وبهاران و حتی آقا اسمال( که می میرم واسه اون زمزمه هاش) و اونایی که یه جورایی ارادت داریم خدمتشون !!!

از هر کدومشون یه جور درس میگیرم هرکدوم یه جور درسم می دن حالا هر چی مثلا ً درس زندگی . درسته من بعضیاشون اذیت میکنم حتی بیشتر از حد نرمال و لی خداییش خیلی بزرگوارن که منو تحمل می کنن از همه شون مچـــچـــکـــکـــرم مخصوصا ً از" نام محلی در اطراف اسکو + نژاد " که همیشه بهش گفتم «کــــــوچـــولـــــوتم» .

خدایا هیچ کسیُ بدون سرمایه تو این دنیا نذار ، خدایا هیچ سرمایه ای ُ بدون کس نذار، خدایا هیچ بچه گربه ای رو بدون سرپناه نذار (خب دعاست دیگه)خدایا تا انقلاب منجی برنج را ارزان کن تامردم جون داشته باشن برای جنگ ، خدایا هیچ جوونی رو فسرده و ژولیده وانسدادی و یه وری و منحرف از راه آدمیت قرار مده اگر دادی هدایتش کن اگر دادی و هدایتش نکردی که هیچ ، ولی اگرقرار دادی و هدایتش کردی اما آدم نشد همون بهتر که بره معتاد شه بره دزد شه بره عوامل بیگانه شه یا از همه بدتر بره دانشجو بشه که از همه اینا بدتر و بسی ننگین تره .

فاتــــــــــــــــــــــــــحه.!!!(اینم اخر عاقبت دوست بازی)

+ نوشته شده در  2008/5/17ساعت 0:35  توسط آوای سکوت  | 

آخ که چه عالمی داره نوشتن البته خوب نوشتن و خوب نوشتن .

فکر میکنم این 5مین یا 6 مین وبلاگمه که باز میکنم وهربارم طوری شده که به یه بهونه ای بیخیالش شدم ولی این بار نمیدونم به چه دلیلی باز کردن وبلاگ مصادف شد با تولدم - که این خودش یه پارادوکس خیلی قشنگه - برا همین تصمیم گرفتم تا من(سکوت)هست " آوای سکوت "هم باشه .

البته اینم بگم که چشم و هم چشمیم  یکی از دلایل برگشتنم بود . باشد که این چشم و هم چشمی اولین چ چ(مخفف چشم و هم چشمی) ای باشد که به جاست .

+ نوشته شده در  2008/5/16ساعت 13:50  توسط آوای سکوت  | 

تکرار تکرار تکرار است.هر چیز ممکن است تکرار یابد...
+ نوشته شده در  2008/5/14ساعت 0:43  توسط آوای سکوت  |