تبليغاتX
آوای سکوت

آوای سکوت

این جملات از اینور اونور جمع شدند که بعضیاشون مال آدمای بزرگن و بعضیاشون مال آدمای کوچک اما هر دو جالب و تامل بر انگیز :

 

 

« تصور كن اگر قرار بود هر كس به اندازه ي دانش خود حرف بزند چه سكوتي بر دنيا حاكم مي شد »

« آدم های خوب از یاد نمی روند ، از دل نمی روند ، از ذهن نمی روند ، ولی زودتر از آنی که فکرش را بکنی از پیشت می روند »

« همیشه غمگین ترین و رنج آورترین لحظات زندگی انسان توسط همان كسی ساخته می شود كه شیرین ترین و به یاد ماندنی ترین لحظات را برای انسان ساخته است »

« اي کاش مي دانستم پس از مرگم اولين قطره ي اشک را چه کسي برايم مي ريزد و آخرين کسي که مرا فراموش مي کند کيست؟ »

« وفادار باش مثل ماهی که وقتی از آب میاد بیرون از دوری دریا می میره. نه مثل زنبور که وقتی از یک گل خسته شد می ره سراغ یکی دیگه »

« هر وقت دلت گرفت از زندگی ، بالای کوهی بلند فریاد بزن : " هنوز امیدی هست؟ "

صدایی می شنوی که می گوید " هست ، هست ، هست " »

« هر وقت تو زندگی به یه در بزرگ که قفل بزرگ روش بود رسیدی نترس و ناامید نشو ، چون اگه قرار بود باز نشه جاش یه دیوار می ساختند »

 

                                                                            « سکوت »

 

 

+ نوشته شده در  2008/6/20ساعت 12:26  توسط آوای سکوت  | 

یکی می گفت چرا شریعتی؟ تو که هم نسل او نیستی؟ برایم جالب است بدانم تو که نسل سومی هستی ، چرا شریعتی برایت جذابیت دارد؟ تو که دودمانت ، خمیازه است و دهن درّه! تو که کم می خوانی؟! تو که کم می بینی؟! تو که ...

و من می گویم-منی که کم می خوانم- وقتی هم که می خواهم بخوانم ، مطالب جذاب می خوانم، انتخاب میکنم می خوانم. همه چیز می خوانم اما هر چیزی نمی خوانم!

و به قول دکتر شریعتی"همین بس که می فهمم! احمق نیستم"

***

هر کسی توتمی دارد ؛ که به آن سوگندمی خورد. سوگند! سوگند نیز یکی از همان معانی ماورایی است، از همان آورده های بهشتی ، که در این کویر نمی فهمیم، اما حس می کنیم.

***

هر کسی توتمی دارد که با آن عشق می ورزد ، دوست می دارد ، می پرستد ، می نالد ، دعا می کند ، می گرید ، اشک می ریزد ، انتظار می کشد ، صبر می کند ، اخلاص می ورزد ، ارزش می نهد ، درد می کشد ، رنج می برد ، ایثار می کند ، می گدازد ، به او ایمان دارد ، بر او نماز می برد .

غرور پولادینش را – که سر به هیچ اقتداری فرود نیاورده است- مغرورانه بر قامت والای او می شکند؛ و اسماعیل نان ، مقام ، جان و حتی نام خویش را ، در محراب خاطر او ، به تیغ بی تابی ، قربانی می کند .

***

و قلم ، توتم قبیله ی من است. خدای همه ی قبایل ، خدای همه ی عالمیان به آن سوگند می خورد؛ به هر آنچه از آن می تراود، سوگند می خورد؛ به خون سیاهی که از حلقوم اش می چکد ، سوگند می خورد.

***

قلم توتم من است؛ او نمی گذارد که فراموش کنم ، که فراموش شوم ، که با شب خو کنم ، که از آفتاب نگویم ، که دیروز را از یاد ببرم ، که فردا را به یاد نیاورم . که از «انتظار» چشم پوشم . که تسلیم شوم ، نومید شوم ، به خوش بختی رو کنم ، به تسلیم خو کنم ، که ...

***

قلم زبان خداست؛ قلم امانت آدم است؛ قلم ، ودیعه ی عشق است؛ هر کسی را توتمی است؛

و قلم ، توتم من است؛

و قلم ، توتم ماست!



«آوا»

 

+ نوشته شده در  2008/6/19ساعت 12:49  توسط   | 

 

 

پر بودم و سیر بودم و سیراب

و لذتم تنها این که ...

آری کارم سخت است و دردم سخت

و از هر چه شیرینی و شادی و بازی است محروم

اما ...

این بس که می فهمم!

خوب است ...

احمق نیستم .

                         

                                    «دکتر علی شریعتی»

+ نوشته شده در  2008/6/18ساعت 21:12  توسط آوای سکوت  | 

البته ما خیلی کوچکیم در مورد این دانشمند بزرگ و فرزانه اظهار نظر کنیم فقط می توانیم شعر هایی از وی بگوییم که هر کلمه اش برای خودش دنیایی است .

« آزادی »

آزادی ،

در دامن اسارت می زاید ،

در زنجیر رشد می کند

از ستم تغذیه می کند

با غصب بیدار می شود

های ، این سرنوشت آزادی است .

 

« آدمهای بزرگ »

کسانی که خود بسیارند

نیازی به هم وطن ندارند

کسانی که خود آزادند

از زندان به ستوه نمی آیند

آدم های اندکند

که به ازدحام محتاجند

+ نوشته شده در  2008/6/18ساعت 21:8  توسط آوای سکوت  | 

داریم شام می خوریم . ترانه ای از تلویزیون با صدای محمد نوری پخش می شود. یک لحظه تمام بدنم کرخت می شود . "ترانه ای از زنده یاد نادر ابراهیمی". هنوز نتوانسته ام از حالی که دارم بیرون بیایم. طوری که مادر و پدر متوجه می شوند و مادر می گوید: ناراحتی نداره، چون خیلی خوب زندگی کرد و مثل یه معلم به جوونای این مملکت خدمت کرد ، خدا بیامرزتش.

***

قلب، خاک خوبی دارد.

در برابر هر دانه که در آن بنشانی ، هزار دانه پس می دهد.

اگر ذره ای نفرت کاشتی، خروارها نفرت درو خواهی کرد.

و اگر دانه ای از محبت نشاندی،

خرمن ها بر خواهی داشت. . .

***

آری راست می گویی، به قلب های ما بذرهای ناب محبت، معرفت و احساس نشاندی و مطمئن باش خرمن ها بر خواهی داشت. . .

ما همیشه به یادت هستیم ، تو نرفته ای. چرا که در تک تک آثارت حضوری سبز داری و رهنمون مایی .

دوستت داریم . راهت را ادامه خواهیم داد و به نوشتن عشق خواهیم ورزید.

***

تلویزیون هم تا نادر ابراهیمی بود، هیچ اسمی ازش نبرد ! واقعا که!

***

من هم در مطالب قبلی شعری از نادر ابراهیمی گذاشته بودم ، عجب !!!

مرگ؟

 چه حرف ها می زنی؟!

***

ما زائر دل شکسته ی این خاکیم. اگر امید را دمی رها نکردیم، نه بدان دلیل بود که آن را در خود داشتیم، بل بدان سبب بود که امید را چون ودیعه ای به دست ما سپرده بودند تا به دست دیگران بسپاریم. ما خواسته ایم که بی هیچ منتی پل باشیم میان کویر و باغ- به این امید که عابران خوب، از دشت سوخته، به سبز باغ در آیند. و دست های ما همیشه به پایه های در باغ بسته است- مختصر فاصله ای ناپیمودنی. . .  یا حق

***

مطالب از "ابن مشغله"



"آوا"

 

+ نوشته شده در  2008/6/9ساعت 13:54  توسط   | 

این روزا و خیلی هم اتفاقی همین روزا« شایعه » توی کوچه ، خیابون ، شهر، استان و حتی کشور بدجور رشد کرده حتی بدتر از تورم !

حالا معلوم نیست چند نفر آدم ( شاید هم غیر آدم ) مجهول الهویه هی («هی» نشانه تکرار و به همان معنی است ) نشستند و شایعه درست می کنند.

چند تا از این شایعه های تابلو که واقعا هم خنده رو(از همونا که صبح تا شب و بعضی اوقات هم از شب تا صبح رولبای ماست) به لبای ماها می آره .

میگن : برنج ییهو قیمتش %50 رفته بالا !!!

نه خداییش باور می کنین ؟ آخه همچین چیزی امکانش هست ؟

همه انبارای وزرارت بازرگانی ، کشاورزی ، صنایع ، اطللاعات و دکونای محله ی رئیس جمهور محبوبمان پر از کیسه های برنجه اونوقت بیاد گرون شه ؟!!!!!

ای مجهول الهویه های ... بد .

میگن چای ، اونم گرون شده و بعضی جاها مثل کردستان کیلویی 25 هزار تومنه !

اینم ازون حرفاست . چون خیلی شایعه تابلوییه دربارش هیچی نمیگم .

میگن قندوشکر ... راجبه این دیگه اصلا نمیشه باور کرد می دونین چرا ؟

این همه مزارع نیشکر تو جنوب و جاهای دیگه داریم هیچ ، اون همه شکرهایی که از کشورهای دوست ، برادر ، هم سنگر ونزوئلا و کوبا و ... وارد کردیم اونا چی شدن پس ؟

میگن زندگی سخت شده ، سکته های قلبی زیاد شده ، مرگ سخت هم راحت شده ... بابا این دری وریا چیه که میگن ؟

چرا جو سازی میکنن ؟ به خدا اینا همش ترفندای دشمنای ماست ، چند نفر جوون که همشونم قلبشون مریض بوده و معلوم نیست از کجا آوردن و انداختن اینجا که با یه پخ (صدای ترسناک با چاشنی کم ) ور بیفتن و بگن آهای دنیا می بینین اونجا چه خبره؟

می بینین جوونا زندگی نکرده می میرن ؟!!!

اصلا من نه ، شما باور می کنین این همه اراجیفُ ؟

تازه خیلی شایعه می گفتن من دیگه حوصلم نیومد بنویسم حداقل باید 2 ساعت تایپ میکردم .

اینم بگم که اینارو(شایعه هارو دیگه) یه مشت ملت خون تو شیشه شده میگن ( شاید همون مجهول الهوویه ها ، (وااااای همه عوامل دشمن شدن )) که البته بازم میگن : همش شایعه است !!!

                                                                            «سکوت»

+ نوشته شده در  2008/6/8ساعت 21:43  توسط آوای سکوت  | 

پس چی شد؟ نه این قرارمون نبود! قرار بود تولدی دیگر و از این حرفها! چرا اینجوری می کنی؟ با خودت داری چی کار می کنی؟ چرا بیهوده وقت رو از دست می دی؟ به خدا روزی می رسه که حسرت این روزا رو بخوری ها! و بگی کاش اون کار رو می کردم و اون کار رو نمی کردم. به خدا راست می گم. اون وقته که خیلی عذاب می کشی و افسوس فایده ای نداره، چرا که گذشته و بر نمی گرده. "عمری را در بازی گذراندیم. به هم عادت کردیم و پیر شدیم. همین و دیگر هیچ"(1) عمرت رو به بیهودگی نگذرون همین!

***
شنبه روز بدی بود، روز بی‌حوصلگی، وقت خوبی که می‌شد غزلی تازه بگی؛
ظهر یک‌شنبه‌ی من، جدول نیمه‌تموم، همه خونه‌هاش سیاه، روی خونه جغد شوم؛
صفحه‌ی کهنه‌ی یادداشتای من ، گف
ت دوشنبه روز میلاد منه،
اما شعر تو می‌گه که چشم من ، تو نخ ابره که بارون بزنه،
آخ اگه بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه!
غروب سه‌شنبه خاکستری بود، همه انگار نوک کوه رفته بود‌ن
به خودم هی زدم از این‌جا برو! اما موش خورده شناسنامه‌ی من!
عصر چارشنبه‌ی من! عصر خوش‌بختی ما!
فصل گندیدن من! فصل جون‌سختی ما!
روز پنج‌شنبه اومد ، مث سقائک پیر،
رو نوکش یه چیکه آب ، گفت به من بگیر، بگیر!
جمعه حرف تازه‌ئی برام نداشت، هر چی بود، پیش‌تر از این‌ها گفته‌بود!

***
هفته ی خاکستری. شهریار قنبری، واروژان ، فرهاد مهراد

***
دو راهی آدم را وا می داشت به  رفتن. تا ته راهی که آخرش را نمی دانم، تا همان جا که هیچ لوحی، بودنش را اعلام نمی کند. گویی نیازی ندارد- به آن تکه فلز و چند حرف ساده. بودنش بسته به داشتن نشانه و نام نیست. همه ی اشتیاق رفتن ضایع می شود، اگر نام و مقصد راه را جایی در ابتدای آن نوشته باشند. اگر اجبار رسیدن نبود، تمام این راه ها خالی از عابر می ماندند...

همه ی کوچه ها و بزرگراه ها را برای همین رفته ام. هر روز مقصد همه ی آنها را می دانستم و هر روز می رفتم و باز می گشتم. تنها همان یک راه را نرفته ام که ولع رفتن را در من بر می انگیخت. همان راه باریکی که در میان راه اداره ام از گوشه ای سر در آورده بود و دور رفته بود. . . (2)

***
1: عشرت رحمانپور ، تا کوچه باغ های سپیده

2: آرش کریمی ، جایی میان بیابان

بر گرفته از کتاب کوچه های کوتاه

                                                                      « آوا »

 

+ نوشته شده در  2008/6/1ساعت 11:28  توسط   | 

کنار یک ساختمان نیمه کاره ی یکی از محله های مرفه نشین شهر ایستاده بودم که مرد و پسری 6.7 ساله از داخل این ساختمان در حالیکه دستشان تکه لوله ها ی پلاستیکی بود بیرون آمدند .

ظاهرا ً مرد ، نگهبان این ساختمان بود و پسرش هم حتما ً برای اینکه حوصله پدرش سر نرود آمده بود پیشش و یا برای اینکه حوصله خودش سر نرود آمده بود .

در حالیکه لوله ها را در هوا می چرخانیدند به طرف درخت های کوچه رفتند .

ندانستم مرد با لوله های دستش چه چیزی را به پسرش نشان می داد .

توی دلم گفتم : حتما ًمی گوید می بینی پسرم این خاک درست مثل خاک محله ی ماست و این درختی هم که از زیر این خاک بیرون آمده درست مثل درختی است که از همان خاک محله ما بیرون آمده ، هردو درخت هستند .

اینها را می گفت و توی دلش به حرف هایی که زده بود می خندید .

درست در همین لحظه بود که ماشین مدل بالایی از آنجا عبور می کرد . از بد حادثه پدرو پسری تقریبا هم سن و سال پدر و پسر نگهبان داخلش بودند

پدرداخل ماشین عینک آفتابی زده با پیرهنی اتو کشیده که حتما ً بوی ادکلنش تا چند متری به مشام می رسید ، با قیافه ای آرام مقابلش را نگاه می کرد . حتما ً پیش خودش به خودش افتخار می کرد به اینکه بجای لوله پلاستیکی یک گوشی چند صد هزار توما نی - که شاید برابر یک ماه حقوق آن نگهبان بود - دست پسرش هست که ماه پیش برای تولدش خریده .

صحنه عجیبی بود ماندم چه بکنم ، به که یا به چه ریشخند بزنم ، لعنت بفرستم ، گریه کنم ، بی تفاوت باشم ، بخندم ،...؟!!!

پدرو پسر مرفه ظاهرا ً بی درد آرام دور شدند و پدر و پسر غیر مرفه ظاهرا ً پردرد هم در حالیکه با همان تکه لوله ها باهم شمشیر بازی می کردند رفتند سراغ کار و زندگی شان .

من ماندم و این که این دنیای کثیف - شاید - چقدر از این صحنه ها و پارادوکس ها به من نشان خواهد داد و من تا کی دوام خواهم آورد ؟!

                      « سکوت »  

+ نوشته شده در  2008/5/31ساعت 0:21  توسط آوای سکوت  | 

 

پس از اینکه کلاسم تموم شد، سوار سرویس دانشگاه شده بودم و در راه به مطلبی که می خواستم در وبلاگ بذارم فکر می کردم. "مرگ". در نظر داشتم مطلبی از صادق هدایت را که در این باره بود و بسیار هم جالب بذارم. در کتابخانه چند تا شعر از پابلو نرودا در مورد "مرگ" خوندم و کتابی به امانت گرفتم به نام "کوچه های کوتاه" . با پیشگفتاری از نادر ابراهیمی. چقدر عالی ! یک مطلب هم از مرگ از نادر ابراهیمی! از این بهتر نمی شه .

***

مرگ؟

چه حرف ها می زنی!

ما از دوستان بسیار قدیمی یکدیگریم:

همسفر، همراه ، هماهنگ، هماواز، همراز . . .

مرگ به من شبیخون نمی زند.

پاورچین پاورچین می آید تا صدای پایش آزارم ندهد.

آهسته و مهربان سرش را روی بالشم می گذارد می گوید: دیگر بخواب! وقت خفتن است، زمان خواب دیدن است، خواب های خوش . . .

من پیشانی اش را می بوسم

و می گویم: برای خفتن، آسوده و بی دغدغه خفتن آماده ام . . .

می دانم مرگ به من شبیخون نمی زند . . .

مرگ؟

چه حرف ها می زنی!

مرگ، چه ربطی به زندگی دارد؟

مرگ، نقطه است، زندگی ، خط .

خط با نقطه آشناست .

من با مرگ، رفاقتی خدشه ناپذیر دارم . . .

مرگ، اما، ضعیف است .

دست و پا می زند ، جان می کند، تقلا می کند . و در پایان، سر شارانه، راه نفس را می بندد ...

مرگ؟

چه حرف ها می زنی!

***

با عرض معذرت با کمی(!) جرح و تعدیل تقدیم شد !

چون خیلی طولانی بود واسه همون . اگه بخواین کاملشو می ذارم. من دوباره معذرت می خوام.

                                                                                                                         «آوا»

+ نوشته شده در  2008/5/30ساعت 20:53  توسط   | 

توهمات یک پارانویدی (پارانوید = انسان نما

همه جا پر از صدا بود یک دفعه اما تمام شد .

حالا همه جارا بی صدا می بینم راه می افتم نه تند نه آرام ، معمولی .

شروع می کنم به دید زدن دورو برم چی هست چی نیست .

چند نفر ریش دار، سیاه پوشیده چند متری هست که با نگاهشان همراهیم می کنند بهشان زل می زنم کم میارند .

می روم جلو پیاده نه تند نه آرام معمولیه معمولی .

ماشین ها خیلی کم صدا شدند ، نه اصلا بی صدا .

چرا این زن و شوهر اینجوری باهم جرو بحث می کنن از ظاهرشون پیداست که در حال جروبحث کردن هستند ولی آخه جرو بحث بی صدا ؟

ممکنه همچین چیزی؟

این آقاهه رو از ته دلش می خندد بلند بلند اما بی صدا .

می روم پیاده معمولی نه تند نه آرام .

گوشم پراز صداست اما از بیرون هیچ صدایی نمی آید . جلوتر می روم سرم را بلند و در امتداد دماغم نگاه میکنم یکی وارونه خیره شده به طرفم خیلی ازش خوشم می آید خودش را برایم دوتا میکند !

من را می گویم .

چشمام پایین فکرم بالا می روم ، پیاده ، معمولی نه کمی تند ، خوابم می آید می ترسم آنقدر معمولی راه بروم که همین طور معمولی بخوابم یا خودم را به خواب بزنم تا مثلا معمولی راه رفتنم توجیه بشود .

بوها را می شنوم ولی هنوز صدا نیست .

تقریبا نیم ساعت است که پیاده می آیم و هیچ صدایی جز صداها ی داخل گوشم را نمی شنوم اما حتی یکبار هم از خودم نپرسیدم چه بلایی سر صداها آمده یا آورده اند و یاد آورده ام ؟!!!

فکر کنم آخری درست باشد چون اگر غیر از من کسی بلایی سرش می آورد آن وقت آن زن و شوهر نمی توانستند باهم جرو بحث کنند و یا آن مرد بلند بلند نمی خندید و حتی ماشینها هم بدون صدا که نمی توانستد حرکت کنند .

به پله برقی می رسم ، سوار می شوم دستم روی تسمه نگاهم هم مثل سایر نگاه ها بالا میرود همراه خودم و خودشان .

بالا رفتم حالا نوبت پایین آمدن است ، می آیم ، دستم روی تسمه نگاهم همراه خودم پایین .

از پایین یک دختر عجیب می آمد و البته هنوز هم می آید ، عجیب چون به نظرم آمد دنیا را - این کیسه بوکس بتنی - را چهارتا می بیند همه دلشان می خواهد ریختش را نبینند ولی او چهارتا می بیند شاید دوست دارد و یا عادت کرده .

می روم ولی نه پیاده ، وارد خانه می شوم هنوز گوشم پراز صداست اما از بیرون هیچ صدایی نمی آید . بوی یاس مستم می کند به طرفش می روم اما هیچ کاری انجام نمی دهم .

هدفون ها را از گوشم در می آورم و ناگهان ... صداها برگشتند و برمی گردند .

                                                                                                          «سکوت»

 

+ نوشته شده در  2008/5/25ساعت 23:44  توسط آوای سکوت  | 

شهید ، شهید است . بدون هیچ افزودنی مجاز یا غیر مجاز.

امروز سوم خرداد سالگرد آزادی خرمشهر بود روزی که....

نمیدانم ، من حق دارم یا اصلا می توانم راجع به آزادی خرمشهر در رابطه با  جنگ و یا درباره شهیدان حرف بزنم ؟

مطمئنا من نمیتوانم آنها را توصیف کنم آنطور که بودند . ولی می توانم آنها را آنطور که برایم هستند توصیف کنم .

امروز اخبار ساعت 14 صحنه ای از جنگ را نشان می داد که آر پی جی زنی هدفش را گرفته و شلیک می کند و در همین لحظه گلوله ای درست بر پیشانی او اصابت می کند و او را از بالای خاکریز ظاهرا بر زمین می زند . این صحنه چندین و چند بار نشان داده شد و هر بار من بیشتر پی به عظمت مردان واقعی بردم که اکنون نامی مانده از آنها و به کوچک بودن آنهایی که پشت این شهیدان این مردان پنهان شدند و زنده ماندند و استفاده کردند هم از خون و هم از نامشان .

اما کسانی هم بودند که نه پنهان شدند و نه شهید ، آنها به قول خودشان بدشانس بودند ، آنها هم مورد ظلم قرار گرفتند چون این حق را بر خود ندانستند که برای جهاد در راه خدا پاداش بگیرند .

درود می فرستم بر تمام شهیدان واقعی و آنهایی که بدشانسی آورده و می آورند .

+ نوشته شده در  2008/5/24ساعت 0:16  توسط آوای سکوت  | 

سال 87 سال نوآوری و شکوفایی است و ما از آغاز این سال هر روز شاهد نوآوری ها و شکوفایی های بسیاری در همه عرصه ها مثل اقتصاد و روابط و ... هستیم و اما یک نوآوری نو هم در عرصه پوشاک .

وآن نوآوری چیزی نیست جز طراحی وتهیه ی مانتوهایی که اشعاری از شعرهای حافظ و سعدی و... که به خط نستعلیق روی قسمتی از مانتوها نگاشته شده اینم نمونش .

اما این طرح هم مثل هر طرح دیگری دارای معایب و محسناتی خواهد بود که در ذیل مختصرا اشارتی چند به آنها می نماییم :

 - بار ادبی جامعه به طور چشم گیری افزایش می یابد ....مانتو حافظ

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/5/23ساعت 1:37  توسط آوای سکوت  | 


مدتها بود که می خواستم به گورستانی بروم و خلوتی کنم با خودم و حرف بزنم با مرده ها! که آرام و راحت زیر خاک غنوده اند و به دور از هیاهو و جنگ و کشتار و . . . به ابدیت پیوسته اند.

اتفاقا همین چند روز پیش بود که گذارم افتاد به گورستانی در داخل شهر. ظهر بود ، خلوت و مملو از سکوتی وهم انگیز! می دانستم البته که قبر چه عزیزی در آنجاست، یک مرد به تمام معنا. پس از کمی جستجو بالاخره پیدایش کردم.

***

زینه بیر سودان

بؤیوک بیر دنیزه یول آچان

مین لر قیزیل بالیغی

اویاندیران

قارا بیر بالیق

***

صمد بهرنگی ، که در شهریور ماه 1347 :

با موج های ارس به دریا پیوست .

***

و بر سنگ قبرش هم حک شده :

دوست از دست رفته ی بچه ها

صمد بهرنگی

ای بی وفا بهار

پارینه چو به کلبه ی من آمدی به ناز

عطر شکوفه های تو چشمم به خواب برد

لبخند غنچه های تو نشکفت در دلم

مهتاب دلکش تو به چشمم سیاه ماند

پرواز شعله های تو در روح من فسرد

+ نوشته شده در  2008/5/21ساعت 20:0  توسط   |