تبليغاتX
آوای سکوت

آوای سکوت

 

دوست ندارم به کسی تسلیت بگم اما این روزا یه روزای خاصیه

فقط اینو بگم امام حسین ُ باید و شاید نشناختیم به جای شرکت در بعضی

مراسمات بهتره راجع به امام بیشتر شناخت پیدا کنیم که در این صورت مطمئن

باشین بیشتر از 14 روز در سال یاد اما حسین می افتیم .

یاد آزاد ترین مرد تاریخ گرامی باد .

 "حسین بیشتر از آب،


تشنه ی لبیک بود. افسوس به جای افکارش


زخمهایش را نشانمان دادند


و بزرگترین دردش را به آبی معرفی کردند ...


در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزاد زیست"

 

ترانه پایینی(تقریبا) رو احسان خواجه امیری خونده خیلی توپ خونده :

خداحافظ ای شعر شب های روشن

خداحافظ ای قصه عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تو را می سپارم به دل های خسته

تورا می سپارم به مینای مهتاب

تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تورا تا نسوزد

به دل می سپارم تورا تا نمیرد

اگر چشمه واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا (آوا) را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه .

خداحافظ ای دنیای مجازی

خداحافظ ای آوای سکوت

خداحافظ همین حالا

زیاد ذوق زده نشین فقط برای چند هفته نیستم اونم واسه امتحاناتمه که

یه نوع قیامت کوچولوءِ برام .

استادا جمع می شن توی کریدور میگن آقای ... بیار ببینیم چی واسمون داری

 منم من من کنان می رم جلو و ...

خلاصه شاد باشین تا 3 هفته اینا .

برای همه اونایی که امتحان دارن دعا کنین منم توشون یه یادی بکنین .

محتاج دعای خیر

 

 

+ نوشته شده در  2009/1/5ساعت 21:19  توسط آوای سکوت  | 

 نمی دونم چه جوری شد که سر از اینجا در آوردم . جلوی در یک قصر .

قصری با دیوارهای بلند تیره با سنگهای سیاه ضخیم و دروازه های باز بزرگ

 که هیچ نگهبان یا مراقبی جلویشان نبود . قصری نسبتا آرام .

داخل شدم کوله پشتیم هم پشتم بود پر از خرت و پرت .

اصلا نمی دانستم که چرا اینجا آمدم و عجیب تر اینکه نمی توانستم بفهمم

 که چرا قدم بعدیم را هم بر می دارم؟!!!

در اصلی عمارت را باز کردم داخل سیاه بود و تاریک .

چراغ قوه ام را از کوله برداشتم چراغ قوه ای که درست برعکس تمام

چراغ قوه ها بود یعنی هر چه بیشتر روشن می بود پر نور تر می شد و

جاهای بیشتری را روشن می کرد . نورش را مقابل خودم گرفتم هیچ نبود

 چند قدم جلو رفتم .

هرچه جلوتر می رفتم ترسناک و تاریک تر می شد .

از دیوارها صداهایی می آمد نور را گرفتم ، دیوارها داشتند آرام آرام

فرو می ریختند و اگر کمی گوشت را تیز می کردی می شد صدای جر

 خوردنش را هم شنید .

ترسیدم ، خطرناک بود آنجا ماندن درآن شرایط . برگشتم به طرف در اصلی

 اما با تعجب دیدم درب آنجا نیست خشکم زد بی حرکت ایستادم دور و برم

 را نگاه کردم گفتم : آخه من از کجا اومدم اینجا ؟ از کدوم در لعنتی؟

چه جوری شد اومدم اینجا؟ چطوری می تونم برگردم ؟ ....

بقیه در ادامه مطلب....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/12/31ساعت 0:47  توسط آوای سکوت  | 

 

«خیلی سخته کسی باشی که باید باشی و سخت تر اینکه که کسی باشی

 که دوست نداری اون باشی .»

امروز توی دانشگاه استاد اخلاق و اینجور درسارو دیدم گفتم : استاد همش

دنبالتون می گردم . چنتا سؤال دارم ازتون ..

ازش دعوت کردم بیاد بریم حیاط دانشگاه زیر برفی - که هنوز شکل برف

واقعی به خودش نگرفته بود - که تازه می بارید بشینیم و دوتا چای دارچینی

 داغ بخوریم . با وجود اینکه میل چندانی نداشت دعوتم رو پذیرفت .

گفتم استاد خیلی تو خودتونین کلا این ترم عوض شدین ؟ (یه لحظه تو کار

خودم موندم . انگار جای ما با هم عوض شده بود . آخه این استاد ما مشاور

 همه دانشجوهاست یه جورایی . هر کی هر مشکلشی داشته باشه

حالا با دوست پسر یا دوست دخترش یا با بابا بزرگ و مامان بزرگش می یومد

 پیش این استاد و سفره دلشو باز میکرد .)

گفت آره واقعا خسته شدم . و شروع کرد به تعریف کردن و همون کاری کرد

 که همه جلوش می کردن یعنی سفره دلش باز کردن .

از نا مهربونیا گفت از پدرش از جنگ از جبهه از عقده ای که هنوز تو دلش که

 وقتی از جبهه بر می گشت مجبور بود به جای دیدن استقبال گرم اطرافیان ،

یواشکی از دیوار خونشون بپره از جای گلوله هایی که هنوز تو کمرش بودن و

 اذیتش می کردن ... از دوستی که بخاطرحفظ مقامش فروخته بودش و یا

از اینکه براش بپا گذاشتن که ببینن با کیا و چه جوری معاشرت می کنه از

تهمت هایی که پشت سرشه گفت و گفت ...

همش به این فکر می کردم چه قدر سخته آدم در اختیار خودش نباشه و

فقط برایدیگران باشه کاری که این استادم چند سال بود که می کرد مثل اون

روزی که دختردانشجویی بنا به دلایلی که فقط استادم می دونست خودکشی

 کرد و تنها کسی که سنگ اون خدا بیامرز رو به سینه زد این استاد بود

جلو ریس دانشگاه و بزرگترها .

اما حالا پشیمون بود از اینکه حالا شده ، از این حرفایی که پشت سرش

 هست و خیلی کارایی که نکرده و باعث شده که عقب تر از هم قطاراش باشه .

نمی دونستم نقشمو چه طور ادامه می دادم منی که رفته بودم ازش سؤال

 بپرسم اما شده بودم سنگ صبورش که هر چند کم ولی خب تونسته بودم

سبکش کنم .همونجا بازم اینو تایید کردم :

حالم ازین دنیا و ادا اطواراش بهم می خوره از خودم از خودمون .

از چاپلوسا از کسایی که به خاطر یه صندلی که به مویی بنده حاضرن هر

 کاری بکنن حتی خود فروشی و یا کارایی که خودفروشی پیششون خیلی

 شرف داره .دلم می سوخت برای استادم برای امثال اون که یک لحظه

 خوشی نداشتن جوونیشو بهترین زمون زندگیشو توی یه جور بیمارستان

 صرف کرده و حالا هم که یه جور دیگه  توی یک بیمارستان دیگه ای بستریه .

این جمله هم اون برام یادگاری نوشته:

چون نخل باشید

تنها و بر فراز

که کویر ماندگان را امید بخشید و حرکت .


همین جوری :

نمی دونم درست شنیدم یا نه ، شهرام صولتی می خوند :

لحظه ی خوب نیایش

دارم از خدا یه خواهش

بر سر دل های سوخته 

بکشه دست نوازش

+ نوشته شده در  2008/12/25ساعت 23:42  توسط آوای سکوت  | 

عاشق راه رفتن زیر برفم .

سوز برف در شب برفی

وسایلمو جمع کردم مثل همیشه به همه خسته نباشید گفتم و ازشون

 خداحافظی کردم .

برف هنوز رو دور تند نیافتاده بود آروم آروم خودشو می انداخت زیر پای همه .

هدستامو زدم گوشم دستامو گذاشتم جیبم راه افتادم - همیشه وقتی

پیاده می رم آهنگ گوش می کنم شاید برای فرار ، فرار از فکرایی که تو

 کلم جولان میدن و خواه یا ناخواه صاحبشونو اذیت میکنن - .

صداشو بلند می کنم تا اکوشو بهتر بشنوم .

هیچ صدایی از دنیا نمی شنیدم راهم رو می رفتم دستام تو جیبام از گرمی

 جاخوش کرده بودن .

نگاهم به نوک کفشام بود که چه طوری فضای این دنیای توخالی رو

 می شکافن و برای من راه باز می کنن .

زیر برف این آهنگ برفی تو گوشم بود:

یادم نمیره بوی عطری که واست خریدم اون روز برفی

به جز اسم تو روی لبای من اون روزا نبود دیگه حرفی

یادمه اون روز دستاتو آروم گذاشتی توی دستای من

گفتی بهترین روزای زندگی یعنی روزای با تو بودن

سوز برف دستاتو می لرزوند اما ...

نمی دونم یک دفعه چی شد آهنگ قطع شد دور و برم شلوغ شد داشتم

 از خیابون رد می شدم بعضیا سر جاشون وایساده بودن و اینور رو نگاه

می کردن بعضیا هم عین فضولا دوان دوان می یومدن .

هیچ وقت نخواستم عین اون آدما بشم که عاشق یه اتفاقن که بیفته و برن

 و ببینن . به راهم ادامه دادم بدون کمترین توجهی به اون جمعیت .

به شانس بدم فحش دادم که چرا آهنگ قطع شد؟ حتما شارژ تموم کرده ، چرا

نذاشتم شارژ بشه ؟

حس اینکه دستامو از جیبم در بیارم و هدفونارو از گوشام بکنم نبود . به راهم

برگشتم .

هر کسی هم دست از سر من برداره باز خودم دست بردار نیستم شروع

 کردم به بد و بیراه گفتن به خودم که چرا سوار تاکسی نشدی فلان فلان ؟

دستام توی جیبام یخ زده بودن خودم هم توی لباسام می لرزیدم خوردن

 دندونامو به هم رو هم حس می کردم پاهام دیگه یارای راه رفتن نداشتن

فقط حرکت می کردن .عین بچه ها سر خودمو گول مالیدم اگه برسم

خونه حتما یه دوش آب جوش می گیرم تا بلکه این سرما رو تحمل کنم .

به هر زحمت و مکافاتی بود رسیدم خونه در باز بود اولین قدممو گذاشتم

 صدای فریاد مادرمو شنیدم ترسیدم بدو بدو رفتم گفتم :چه خبره ؟چی شده ؟

مادرم یه گوشه به سرو صورتش می زد و فریاد می کشید و گریه می کرد .

 پدرم  سرشو می گردوند خدادخدا می کرد و گریه .

برادرم سرشو می کوبید دیوار نعره می کشید زار می زد . هیچ کس محلم

 نمی ذاشت بلند داد می کشیدم چه خبره به منم بگین همه تو حال

خودشون بودن .خواهرم اومد با بچه و شوهرش

اونم مثل من جنازه ش رو رسونده بود . مادرم تا اونو دید بلند فریاد زد و

 همدیگرو بغل کردن و با صدای بلند گریه و زاری کردند .

دامادمون هم اومد ، سلام کردم گفتم تو می دونی چه خبره ؟ محلم نذاشت

 با خودم

 گفتم حالتو بعدا می گیرم - آخه با هم قهر بودیم - رفت پیش پدرم بغلش کرد

دلداریش داد . گفت شما مطمئنین که خودشه ؟

پدرم گفت : آره از بیمارستان زنگ زدن و گفتن فلان کس با این مشخصاتو

می شناسین ؟مشخصاتو گفت ، گفتم بله چی شده ؟

گفت : متاسفانه پسر شما وقتی که از خیابون رد می شده یه ماشین

 بهش می زنه و متاسفانه در جا فوت می کنن چون تو گوشاشون هد فون

بوده صدای بوق ماشینو نشنیده بودن .

نمی دونستم چیکار کنم آخه دیگه کاری برای انجام دادن نبود . دستامو از

جیبم در آوردم و همونطور به طرف حموم رفتم .

+ نوشته شده در  2008/12/21ساعت 23:51  توسط آوای سکوت  |