تبليغاتX
آوای سکوت

آوای سکوت

 

به خدا عکس تزیینی است

کاملا  نمی شه گفت این داستان واقعیت داره  اما کاملا می شه گفت

یه روزی ممکنه واقعیت داشته باشه برای همه .

همه تو فامیل بهش می گفتن خانجون اما من خامجون می گفتم بعضی

 وقتا می دونست بعضی وقتا نه .

مامان مامانمو می گم 84 ساله سرزنده با سیاست و دوست داشتنی .

داستان از اونجا شروع شد که خانجون مریض شده بود و حدود دو ماهی

 خونه ما تلپ بود .

میومد خونمون بیچاره مامانم رو براش می کرد ، می رفت دوباره مریض

می شد میومد و بیچاره مامانم ... و این چرخه ادامه داشت تا این اواخر

 که حالش بدتر شده بود .

تازه از سر کار برگشته بودم  دیدم مامانم بالا سر خانجون نشسته .

-  سلام

-  سلام

-   خامجون چطوره ؟

مادرم سرشو به معنی اینکه زیاد رو به راه نیست تکون داد .

نیم ساعت نشده بود داد خانجون دراومد رنگش عین کسایی که می خوان

 بمیرن شده بود .

مامانمو صدا زد و گفت : پاشو به خواهرم زنگ بزن بیاد . فکر کنم رفتنیم ...

بد بخت مادرم رنگش بیشتر به خود مرده ها می زد تا به اونایی که می خوان

 بمیرن . به داییم و خاله ش زنگ زد . به من گفت بدو برو از این کلینیک دکتر

بیار حالش خیلی بده ...

یه دکتر خوشگل جوون و خوش تیپ (البته آقا) با خودم ورداشتم آوردم .

همه اومده بودن . از هر کی یه صدایی در میومد . طفلک مادرم به جای اینکه

 به خانجون برسه به خاله ش که اون گوشه اتاق ولو شده بود می رسید .

دکتر رفت بالا سر خانجون نبضشو گرفت یه کارایی کرد و وردایی خوند .

خلاصه که اون شب بخیر گذشت .

شب که همه رفتن خانجون کلشو از زیر لحاف بیرون آورد مادرمو صدا زد

 و گفت : فلان جای کیفم سیصد هزار تومن پول هست . ازشون وردار پول

صابرو بده که امشب خرج کرده .

زود پریدم وسط گفتم : وا خامجون این حرفا چیه ؟(داشتم خود شیرینی

می کردم در واقع می خواستم یه جورایی نرخ ُ ببرم  بالا )وظیفمه مگه من

 نوت نیستم و اینا ... .

من گفتم اون گفت آخرش قرار شد وقتی دوباره سرپا شد برام یه زنجیر طلا بگیره .

 

-    سلـــــــــا م خامجون چطور مطوری؟ چه خوشگل شدی امشب !

-    سلام پسرم خسته نباشی . خدا انشالا هیچ وقت تو سختیا تنهات

نذاره ... (وقتی دعا می کرد حداقل باید 5 دقیقه همین جور بروبر نگاش

می کردی هر از گاهی کلتو هم به معنی آمین تکون می دادی ) دستت

 درد نکنه واقعا اون دکتر دیشبی خیلی خوب بود فقط دست زدنشو

فهمیدم (... منظور نبض گرفتن اینا بود ) دیگه حالم خوب شد .

-  مگه صابرت کی برات جنس بنجل آورده که این دومیش باشه ؟

چند ساعت گذشت من که پیش خانجون حسابی عزیزتر شده بود از فرصت

 استفاده کردم و گفتم : خب خامجون کی میریم زنجیره رو بگیریم ؟

-  چی ؟ کدوم زنجیر؟

-  (نیشمو باز کردم) همونی که دیروز گفتی برام می خری ...

-   به جون صابر فعلا پول ندارم بذار داییت از تهران بیاد ببینم خرجی می ده

بهم یا نه ؟

برخورد بهم . رفتم اتاق خودم .

 

چند روز بعد که دوباره از سر کار برگشتم بازم همون آش و همون کاسه  .

خانجون تا منو دید ناله کنان گفت : سلام پسرم اومدی ؟ خسته نباشی .

منو ببخشین که ناراحتتون می کنم ...(یه سری حرف وصیت گونه )

من که میدونستم دردش چیه زیر لب می خندیدم طفلک مامانم گوشه

 لبشو می گرفت با دندوناش می داد بالا یعنی اینکه نکن این کارا رو پا

 می شه می ببینه .

رفتم بالا سرش گفتم :

-  خامجون می خوای برم ببینم دکتره هست برات بیارم ؟

عینه کسایی که خیلی وقته منتظره یه چیزی باشن سرشو بلند کرد و گفت  :

-  بلــــــی ؟

-  ها برم ؟

-   دکترا آخه هیچ کدوم نمی دونن درد من چیه انقد دکتر رفتم هیچ کدوم

که جواب نمی ده !

-   نه همون دکتراونشبی رو میگم بذار برم ببینم هست بیارم برات .

-   نه اذیت میشه براش ... می خوای ما بریم ؟

-   ما ... ؟  اگه میتونی بریم .

مامانم گوشم گفت : از صبح حتی دستشوئیم می گفت نمی تونم برم

 حالا می خواد اون همه پله رو بره بالا !

گفتم : می بینی لامسب چه نیرویی داره ؟

چشم غره رفت و گفت : کی ؟

-   کی نه چی ؟ عشق ُ میگم دیگه . مامان فکر کنم بابات می خواد یه

 دکتر بشه  . وااای خدا چه با کلاس میشه بابا بزرگ آدم دکتر شه .

-  برو گمشو ... .

آقای دکتر خانجونُ دید گل از گلش شکفت(خداییش خودمم ندونستم چرا!!! ) 

-   خب حاج خانوم بگین ببینم چرا دلتنگی میاد سراغتون ؟ چرا دلتون میگیره ؟

-  آقای دکتر . بعضی وقتا دلم خیلی  میگیره می خوام بزنم زیر گریه .

 اصلا نمی تونم یه جا بشینم ...

دکتر آمپول و قرص براش تجویز کرد . گرفتم آوردم دادم بهش . و بعد گفت

 برین اون اتاق حاضر شین بیام آمپول بزنم .

مامانم پهلوی مامنشو گرفت تا بلند ش کنه ببره  اون اتاق .

خانجون گفت چادرمو بدین زشته بین این همه آدم اینجوری برم .

دراز کشید گفتم : خامجون اصلا ترس نداره ها فقط اولش یکم  درد

داره بد عادت میکنی .

مزه پرونیم مورد استقبال قرار نگرفت بجای اینکه واکنش نشون بده انگشتش

تا شروع بند دومش تو دماغش در حال چرخیدن بود .

دکتر اومد .

-  درسته نوه اش هستی ولی ممکنه ازتون خجالت بکشه لطفا روتونو

بکنین اونور .

چرخیدم . تو دلم گفتم بیشین بینیم با . خانجون بعضی وقتا از شدت راحتی

 که با نوه اش اینا داره کارایی  می کنه که آدم خودش خجالت می کشه

 یه هفته از اتاقش بیرون بیاد .

با مامانم حرف می زدیم که دیدیم دکتر رفت مامانم خم شد که چادر خانجون

ُ برداره بندازه سرش دیدیم خانجون نیست . نگاه کردیم دیدیم با همون

 لباسایی که چند دقیقه پیش خجالت می کشید بره بیرون افتاده دنبال

 دکتر با چه سرعتی و با چه شوقی میره اتاقش .

مادرمو نگاه کردم طفلک سرخ شده بود گفتم : مامان ... مبارکه .

یه لگدی زد بهم که شانس آوردم کسی اون دور و برا نبود ببینه .

حالا چند روزی بود که خانجون شنگول بود .

یه شب بهش گفتم :

خامجون می خوای شماره دکترو بدم موبایلت بعضی وقتا بهش اس ام اس

اینا بدی؟

دستشو رو صورتش کشوند و گفت : نــــه داییات می بینن می کشُن منو .

-   نه بابا نمی ببینن . اسمشو عوض می کنم می دم مثلا حاج صفیه .

-  نمی خوام نه . خدا حفظش کنه خیلی دکتر خوبیه اونم یه نومه مثه تو .

-   خامجون می گم چه خبر از زنجیر ِما ؟ فکر کنم تا حالا مس شده ؟

-    بلند بگو . من دیگه پیر شدم گوشام خوب نمی شنون .

-    می گم زنجیره بود ؟ کی می خری ؟

مامانمو صدا زد و گفت : پس چرا دواهامو  نمیاری  ؟

 

+ نوشته شده در  2009/2/14ساعت 23:45  توسط آوای سکوت  | 

       

اصلا نمی خواستم درباره ولنتاین چیز میز بنویسم اما گفتم دوست

 آشناها حرف در میارن و اینا برا همین منم یه کوچولو نوشتم .

امیدوارم که همه روزای باهم بودن کسایی که همدیگرو واقعا

دوست دارن ولنتاین باشه .

عاشق صداقت هم باشید .

 

+ نوشته شده در  2009/2/12ساعت 23:4  توسط آوای سکوت  | 

من یک دائم الخمرم

غم است همراهم همیشه

پیمانه را پر درد می نوشم

با خوشی ، تمام سر می کشم

عادت  کرده ام

با این جور دیدن ، بودن و راه رفتن

من یک دائم الخمرم

دستم همیشه یک شیشه آبجو

پر تهی از هر گونه شادی

خوبی ، امید و زندگی

از یک لحظه خنده

از خاطره ای  بر جای مانده

کابوس است ذهن من

پر از تشویش و اضطراب

از خیانت ها و خواستن ها

دل بستن ها ،  بریدن ها

نمی دانم چرا اینگونه ام ؟

فارغ از هر گونه تحرک

کوچ کردن یا رمیدن

اما همین کافی که

من یک دائم الخمرم .

+ نوشته شده در  2009/2/8ساعت 22:37  توسط آوای سکوت  | 

-   تو رو خدا بس کن ببین ملت چطور نگام می کنن  !

-   به درک ... بذار همه بدونن چه  گهی  هستی .

-   تو حرفت چیه ؟ دردت ؟ اصلا معلوم هست چه مرگته ؟

-   چه عجب !  رسیدی به حرف من . ازت سیر شدم می خوام ترکت

کنم حالم ازت بهم می خوره ...

-   خب بفرما . راه باز جاده دراز . هر گوری می خوای برو .

-   خودتم خوب می دونی که نمی تونم . بدون تو نمی تونم  .

-   تو که اینو می دونی چرا می خوای بری؟  تحملم کن خب .

-    به خدا اگه می تونستم فقط یه ذره تحملت کنم می موندم . اما حالم

ازتو از فکرات از خودت از خودمون بهم می خوره .

-    می شه بگی من چطوریم که تحملم برات خیلی سخته ؟

-    تو مایوسی نا امیدی وامونده ای کله خری دروغگویی همش نقش بازی

 می کنی ...

-    یواش ... زیاد تند نرو ! انگار اینو فراموش کردی که ما باهمیم .

-    درست ولی من چقد باید سعی کنم که تو رو اصلاح کنم  آدمت کنم ؟

تو از بیخ ایراد داری از بیخ باید عوض شی .

-   می خوای خودمو بُکشم ؟ تو که می گی من اصلاح نا پذیرم . اینجوری

از هم جدا می شیم  فقط تو می مونی و تو و  منی در کار نیست .

-    بُکشی خودتو همه چی درست می شه به نظرت ؟ من می گم

دست از این فکرا باید برداری . یکمی به حرفای من گوش کن به خدا

ضرر نمی کنی .

-   باشه بقیشو نگه دار برا خونه به حد کافی مسخره مردم شدم خدا

می دونه الان پشت سرم چیا می گن .

-    نه ...  باید اینجا تموم کنیم قضیه رو . خونه می ری یا می شینی

 پا ماهواره یا میری سر کامپیوترت اصلا محل سگم نمی ذاری .

-     ببین عزیزم من توام و تو منی درست؟ من مجبورم تورو تحمل کنم

و تو هم مجبوری منو تحمل کنی والسلام . بقیشم بذار وقتی که می خوایم

 بخوابیم ادامه می دیم باشه ؟

 

کلید انداختم درو باز کردم و رفتم تو .

+ نوشته شده در  2009/2/7ساعت 22:19  توسط آوای سکوت  | 

اميد ، ايران را به فضا نبرد !

تکذیب خبر تابناک .

تابناک مطلبی را با این عنوان که " امید ، ایران را به فضا برد " روی سایت

خود آورد که این مطلب شدیدا و بصورت جد توسط بنده حقیر و بنا به

مستنداتی که جمع کردم تکذیب میشود .

بنا به تحقیقات بنده و مدارک موجود ، ایران الان بیشتر از سه سال است

 که در فضا ها سیر می کند و اصلا این جمله درستی نیست که توسط

امید ، ایران به فضا رفت .

                

تقریبا می شود گفت از زمان به روی کار آمدن آقای احمدی نژاد ایران

هم به فضا رفت نه تنها ایران بلکه هر ایرانی و هر کدام بسته به شرایط

موجود اقلیمی و بومی طبقه خود ، به طرق متفاوت راهی فضا گردیدند .

مثالا قشر آسیب پذیر و نحیف دانشجو (لعن ا...) را در نظر بگیرید که

ازاین زمان(سه سال و اندی قبل ) هر کس که خواست دهانش را حتی

 برای خمیازه ای مشکوک باز کند ستاره گرفت و باز آمد دستش را بازهم

برای خمیازه بالا برد و کششی به بدن خود دهد باز ستاره گرفت و آنقدر

 ستاره گرفت که برای خود آسمانی شد پر ستاره و اینچنین نه تنها برای خود

 فضایی شد بلکه به عنوان کهکشان تازه کشف شده اسمش نیز ثبت گردید .

                                           

یا قشر کارمندان را در نظر بگیرید لطفا ، مثلا با افزایش 5 درصدی تورم هر

 سال ، حقوق آنها 3 درصد افزایش یافت و در اثر به صفر رسیدن تقریبی

 قدرت خرید بیچاره کارمند مجبور شد دست به کارهایی بزند تا این کمبود

را جبران نماید مثل شبیه سازی .

مثلا خوردن هر روزه سیب زمینی و متصور شدن این که گوشت یا برنج

 یا مرغ یا ماهی یا ... می خورد باعث شد که نا خواسته یا خواسته به

 بیماری مبتلا شود به نام فضا نوردی که فقط تو عالم فضا سیر می کند

( اصطلاحا تو باغ نیست یا زده به سرش ).

یا جوانی را در نظر بگیرید که در اثر تعطیلی کارخانه یا شرکتی که در آن

کار می کرد و هر روز مجبور است با نیازمندیها خیابانهای این شهر را متر

کند ، برای فرار از وضع موجود و متراژ کردن بیهوده زمین تصمیم به

فضانوردی بگیرد و این ممکن نیست مگر با دواهای مخصوصی بنام هروئین و

 مشتقاتش که اکثرا ً محصول و سوغات کشور دوست و همسایه یعنی

افغانستان است .

                       

و یا قشر طنزنویس را در نظر بگیرید که در این چند سال به اندازه چندین

سال سوژه داشتند برای نوشتن و همین افراط در نوشتن باعث در فضا

 سیر کردن خود به خودی آنها می شود .

         

و حتی موجودات بی جانی مثل زمین ، خانه ... را در نظر بگیرید که هر کدام

 برای خود ایستگاه فضایی شده اند بیا و ببین .

تبصره ۱ :

بالاترین هم بالاترینی شد توسط یک مشت ... .

سایتی که صرفا ماموریتش تنویر افکر عمومی بود بدون کوچکترین دخالت یا

 حق نظری .

بالاترین رفت اما دنباله اش هست . دنباله را به بالاترینی دیگر تبدیل می کنیم .

+ نوشته شده در  2009/2/4ساعت 22:59  توسط آوای سکوت  | 

           

زن گوشه اتاقی تاریک نشسته بود با صورتی خونین و چشمانی بسته .

مرد  هنوز بغضش نشکسته بود اما نفسش تند می زد .

-  آخه چرا با من اینکارو کردی ؟ من که همه چیم برای تو بود به خاطر تو بود

 هر کاری گفتی کردم هر چیزی خواستی تهیه کردم این بود جوابشون؟ این

 سزای کارام بود لعنتی ؟

مرد صدایش را بلند تر کرده بود . امروز شاید بدترین یا آخرین روز عمرش بود .

ظهر که  برای نهار به یکی از رستوران های شهر که اتفاقا از محل

کارش خیلی فاصله داشت رفته بود زنش را دیده بود ، نه تنها ، با یک مرد

 سر یک میز با یک دسته گل و جعبه کادو .

حتی خودش هم نفهمید چطور به خانه رسانده بود خودش را . آنچه را که

دیده بود هنوز باور نمی کرد.

حرفهای روانشناسش را مرور می کرد " خوش باور باش ، خوب فکر کن " اما

باز کفه این کابوس سنگین تر بود ، خیلی .

ذهنش فقط یک فکر داشت ، کشتن . احمقانه بود اما اگر اورا نمی کشت انگار

 از یه چیزی رنج می برد .

زنش آمد با همان لباس ، از دیدن شوهرش این موقع روز در خانه شوکه شد

 به رویش نیاورد :

-  سلـــام عزیزم ، چی شده که امروز زود اومدی؟ طوریت شده ؟ اتفاقی افتاده ؟

-  کجا بودی ؟

-  رفته بودم خونه زری .

-  آره جونه خودت مگه بهت نگفتم با این زنیکه نچرخ ؟

-  وا ... خوشگلم چرا باز بد اخلاق شدی ؟ خب کار داشتم باهاش یه تک پا

رفتم و زودی برگشتم .

-  چیکارش داشتی ؟ جواب بده . کیفتو بده من ببینم...

-  چرا این جوری شدی ؟ کیفمو می خوای چیکار؟ قرصاتو خوردی ؟بازم زده

 به سرت دیوونه ؟

به  طرف زنش حمله کرد کیفش را گرفت ، کادو را در آورد .

-  این چیه ؟

زن که حال و روز خوبی نداشت با صدای لرزان گفت : خریدمش .

-  بس کن عفریته خفه شو ، با کدوم پول ؟ کدوم خری برای خودش کادو می گیره ؟

کیف را صورت زنش کوبید و داد زد :

-  خفه شو نمی خوام صداتو بشنوم ببر اون صداتو ...

زن زیر مشت و لگد مرد فقط ضجه می زد و داد . کمک می خواست  ...

مرد با خشونتی که تا بحال حتی خودش هم ندیده بود زنش را می زد و فحش

 می داد .

یک باره کتک زدنش را قطع کرد و به طرف آشپزخانه رفت . زن  نیمه جان گوشه

 اتاق افتاده بود ....

هیچ چراغی روشن نبود پرده حریری که مرد حقوق یک ماهش را برای آنها داده بود

 در اثر بادی که از پنجره نیمه باز تو می آمد در هوا بود .

زن گوشه اتاقی تاریک نشسته بود با صورتی خونین و چشمانی بسته .

مرد جوان  هنوز بغضش نشکسته بود اما نفسش تند می زد .

-  گفتی فلان چیزو بگیر رفتم پول نزول گرفتم خریدم برات  گفتی باید تو بالا شهر

 خونه داشته باشیم رفتم از بابای نمردم ارثمو خواستم از همه طرد شدم دل

 پدرو مادرمو به خاطر توی ... شکستم  با همه شون قهر کردم . گفتی بیا بریم

پیش  روانشناس که انقد کار می کنی زحمت می کشی خدایی نکرده طوریت

 نشه با این همه فکرو مشغله . گفتم عزیزم می خوای مردم روم اسم بزارن که

 روانیم قرص اعصاب می خورم ؟ خودتو مالوندی بهم ُ گفتی بیخود کردن 

 تو فقط واسه منی منم که باید در موردت نظر بدم ... وای خدای من یعنی  همه

اونا سیا کاری بود؟ فیلم بود ؟

بغض مرد ترکید . بیشتر شبیه زار زدن بود تا گریه کردن .

 با صدای بلند گریه می کرد و می گفت :

-   همه اون دوست دارما قربونت بشما فدات بشما ... همش دروغ بود؟

فیلمت بود؟ چرا با من اینکارو کردی ؟

نمی خواستی منو می گفتی می رفتم به خدا می رفتم به قران می رفتم .

 می خواستی فقط منو زجرم بدی ؟آروم آروم بکشی؟ آبرومو ببری ؟

اون یارو چی داشته که من نداشتم از من خوشگلتر بود پولدارتر بود ؟

-  لعنتیه کثافت هر چی بود که دیگه بیشتر از من دوست نداشت ...

جمله آخرش را چند بار فریاد زد و تیغی که کنارش بود را روی شاهرگ دستش 

 کشید...

فردای آن روز تیتر صفحه حوادث اکثر روزنامه ها این بود :

خودکشی مرد روانی پس از به قتل رساندن همسرش  .

 

+ نوشته شده در  2009/1/29ساعت 18:22  توسط آوای سکوت  | 

تقلب در انقلاب اسلامی ایران

انقلاب اسلامی ایران اسم یک درس که توی دانشگاه آزاد برای دانشجوها

مثل سایر درسهای عمومی به عنوان آش کشک خاله محسوب می شه

یعنی بخوری هم پاته نخوری هم .

توی این درس درباره اتفاقات یک قرن اخیر ایران تا انقلاب اسلامی بحث و ... و

بازهم بحث - البته کاملا نو آورانه و نه به شکل کلیشه ای - شده .

از مفهوم انقلاب و ویژگی هاش از قیام تنباکو از مشروطیت از ملی شدن

صنعت نفت از ... تا انقلاب .

این کتاب بسیار مفید برای امثال من منحرف خود به خواب زده خیلی خیلی

مفیده و روشنگریهایی داشته که هیچ کتابی تا حال نداشته که فقط به

چند نمونه اشارتی می کنم :

 

                   

عنصر اصلی ملی شدن صنعت نفت آیت ا... کاشانی بوده نه مصدق

سرتاپا اشتباه !( می دونم که همتون انگشت به دهن همین جوری وایسادین

منم اولش مثل شما بودم ) .

یا اینکه در قیام مشروطه هسته قیام مراجع نجف بودند نه ستار خان

نه باقر خان نه خیابانی ...!(ایضا )

          

و یا اینکه قیمت نفت قبل از انقلاب بشکه ای 13 دلار بوده با 6 میلیون

بشکه صادرات در حالی که این پارامتر بعد انقلاب ،20 سال بعد شده 12

دلار با ۵/۳میلیون بشکه صادرات .

و اینکه درآمد نفتی سالانه اون زمانا 22 میلیارد دلار بوده که این رقم بعد از

انقلاب شده ۵/۱۲ میلیارد دلار !

یا اینکه گروه هایی مثل چریک های فدائی ، مجاهدین ، ملی گرایان ،

نهضت آزادی یا چپی ها (که خسرو گلسرخی نمونش بود که پارسال

از تلویزیون دادگاه و حرفاش در دفاع از انقلاب و مبارزه با نظام پهلوی

پخش شد) تاثیر کم و یا هیچ تاثیری روی این مهم نداشتند .

خلاصه اطلاعات دقیق این کتاب روشنگر باعث شد که من ِ خود به خواب زده

به خلسه بعد از بیداری از خود به خواب زدگی دچار شده و نتوانم مطالب

این کتاب روشنگر را در ذهنم فرو برم در نتیجه تصمیم گرفتم قطعه نوشته

هایی تهیه کنم به اسم تقلب که مطالب این کتاب صادق رو مغرضانه روی

ورقه امتحان بیارم تا بلکه این درس را پاس و رد کنم .

          

باشد که ایزد منان برای این تقلب آمرزش نماید مرا !

 

 

+ نوشته شده در  2009/1/21ساعت 22:24  توسط آوای سکوت  |