
حالم یه مدتی بود که بد شده بود .
از کی ؟ نمی دونم !
چرا ؟ بازم نمی دونم !
تازه وقتی فهمیدم حالم بد شده که به قول معروف کار از کار گذشته بود .
سارا رو (زنم) یکمی بیشتر از مامانم دوس داشتم . هر چی می گفت می گفتم
چشم عین یه بچه .
خانم خوب و کدبانویی بود اما هیچ وقت نمی فهمیدم چرا خونوادم درکش
نمی کردن و اصلا محلش نمی ذاشتن .
اصلا انگار نه انگار که مثلا عروسشونه یا حالا دیگه جزئ از خونوادشون .
برا همین بیشتر به سارا توجه می کردم بیشتر از حد معمول .
خیلی دوسش داشتم اصلا نمی ذاشتم ذره ای ته دلش ناراحتی باشه
یا از با من بودن احساس پشیمونی کنه .
به همین خاطر بود که هر چی می گفت می گفتم چشم . بدون سوال .
اونم خداییش بهم خیلی توجه می کرد همیشه باهام بود . وقتی سر کار
می رفتم تا بر گشتنم به قول خودش ثانیه شماری می کرد.
اما همیشه اون چیزی که می خوای نمیشه یا اونی که میشه اون چیزی که
نمی خوای .
من و سارا آروم آروم توی جاده زندگی حرکت می کردیم تازه به گرمی
دستای هم عادت می کردیم . اما این گرما زیاد دوام نداشت .
مامانم بد خلقی می کرد نامهربون شده بود باهام . داداشم هم . بابام که از اول
اونطوری بود .
همه یه جوری بد شده بودن با ما مخصوصا با سارا .
مامانم تا منو تنها می دید می گفت : صابر تورو خدا این دخترو ول کن بره .
از ذهنت پاکش کن . می رم برات یه دختر خوشگل می گیرم !
یه بار که اینو گفت با تعجب نگاش کردم و گفتم : مامان ! گرفتی منو ؟
چی می گی برا خودت ؟ بابا این دختره زنمه عروسته می فهمی اینارو ؟
مادرم فقط نگام کرد و بعد یه پگی زدو شروع کرد به گریه .
بیشتر تعجب کردم .
آخه اینا از سارا چی دیده بودن ؟ چی ازش می دونستن که به من نمی
خواستن بگن ؟!
برادرم اومد چپ چپ نگام کرد اونم چشاش خیس بود قشنگ معلوم بود اما
هیچی نگفت .
از اونروز هر وقت تنها بودم میومدن و همه یه چیز می گفتن : صابر سارا رو
بی خیال شو ولش کن رهاش کن ...
کم کم کفرمو در آوردن و این باعث می شد هر روز بیشتر از دیروز سارا رو دوست
داشته باشم بیشتر بهش محبت کنم و نزدیک تر شم .
یه روز همگی رفته بودیم پیک نیک بعد ناهار منو سارا رفتیم یه گوشه ای باهم
خلوت کنیم . از وقتی اومده بودیم باهم حرف نزده بودیم .
روی یه بلندی نه چندان بلند نشستیم حرف زدیم از همه چی از همه کس .
تو صداش یه حس عجیبی بود دلم به درد میومد ریش ریش می شد بغض راه
گلومو می بست طوری که نفسم بالا نمی یومد .
حرفامون تازه شیرین شده بود که بهنام داداشم اومد پیشمون
گفت : داداش می تونم بشینم ؟
گفتم : چرا که نه ! نشست .
نگام کرد . بازم چشاش تر بودن و می لرزیدن . ملتمسانه و آروم گفت : داداش...!
گفتم : جانم
گفت : تو رو جون مامان این دختر رو ول کن ...
یه دفعه خونم به جوش اومد . سارا رو نگاه کردم داشت با مورچه ها بازی می کرد
خوشبختانه متوجه نشده بود . چشم غره کردم . اما بهنام ادامه می داد .
گفتم : پاشو برو گم شو . نرفت و گفت و بازم گفت .
نفهمیدم چطوری اون سنگه دستم اومد و چطوری شد پرتش کردم طرفش .
از سرش خون اومد .
اشکش با خشمش قاطی شد . داد زد دیوووونه دیوووونه...!!!
چند روز گذشت ازون اتفاقا . بابام اومد گفت : حاضر شو باهم بریم یه جایی یه
چیزایی میخوام بهت بگم .
گفتم در مورد سارا ؟
کمی مکث کرد و گفت : آره . یکی هست که در مورد سارا بیشتر می دونه .
خوشحال شدم که می خوام علت همه این بد رفتاریا و گستاخیای خونوادمو
نسبت به سارا بدونم . حاضر شدم . از سارا خداحافظی کردم و با بابا رفتیم .
سوار ماشین که شدم دیدم مامان و داداشم هم هستن .
چشای هر جفتشون قرمز و پف کرده بود . معلوم بود کلی گریه کرده بودند .
چراشو هنوز نمی دونستم ! نپرسیدم هم .
رسیدیم .از پله ها بالا رفتیم . مامانم چادرشو جلو صورتش گرفته بود و مثلا
یواشکی گریه می کرد .
داخل اتاق شدیم . اون آقایی که داخل بود از پدرم خواست بیرون باشه .
تعارفم کرد بشینم روی صندلی راحتی بزرگی که مقابل میزش بود . بعد از احوال
پرسی شروع کرد از سارا پرسیدن . از همه چیز پرسید از کی باهاشم ؟ از کجا
آشنا شدیم ؟ ...
مونده بودم چرا اینارو می پرسه . اما جواب می دادم .
پدرمو صدام کرد و یه چیزی بهش گفت . یک دفعه پدرم زد زیر گریه تاحالا همچین
ندیده بودمش ...
الان نمی دونم چند روز و چند ماه و چند سال که توی آسایشگاه بیماران روانی
بستریم . من اسکیزوفرنیک شده بودم اونم از نوع حادش .
اونا سارای منو ازم گرفتن .اما... از وقتی اینجام سارای نامرد حتی یه بار هم
نیومده ملاقاتم .






