تبليغاتX
آوای سکوت

آوای سکوت

حالم یه مدتی بود که بد شده بود .

 از کی ؟ نمی دونم !

چرا ؟ بازم نمی دونم !

 تازه وقتی فهمیدم حالم بد شده که به قول معروف کار از کار گذشته بود .

 سارا رو (زنم) یکمی بیشتر از مامانم دوس داشتم . هر چی می گفت می گفتم

چشم عین یه بچه .

 خانم خوب و کدبانویی بود اما هیچ وقت نمی فهمیدم چرا خونوادم درکش

 نمی کردن و اصلا محلش نمی ذاشتن .

اصلا انگار نه انگار که مثلا عروسشونه یا حالا دیگه جزئ از خونوادشون .

برا همین بیشتر به سارا توجه می کردم بیشتر از حد معمول .

خیلی دوسش داشتم اصلا نمی ذاشتم ذره ای ته دلش ناراحتی باشه

یا از با من بودن احساس پشیمونی کنه .

به همین خاطر بود که هر چی می گفت می گفتم چشم . بدون سوال .

 اونم خداییش بهم خیلی توجه می کرد همیشه باهام بود . وقتی سر کار

می رفتم تا بر گشتنم به قول خودش ثانیه شماری می کرد.

اما همیشه اون چیزی که می خوای نمیشه یا اونی که میشه اون چیزی که 

نمی خوای .

من و سارا آروم آروم توی جاده زندگی حرکت می کردیم تازه به گرمی

دستای هم عادت می کردیم . اما این گرما زیاد دوام نداشت .

مامانم بد خلقی می کرد نامهربون شده بود باهام . داداشم هم . بابام که از اول

 اونطوری بود .

همه یه جوری بد شده بودن با ما مخصوصا با سارا .

مامانم تا منو تنها می دید می گفت : صابر تورو خدا این دخترو ول کن بره .

 از ذهنت پاکش کن . می رم برات یه دختر خوشگل می گیرم !

یه بار که اینو گفت با تعجب نگاش کردم و گفتم : مامان ! گرفتی منو ؟

چی می گی برا خودت ؟ بابا این دختره زنمه عروسته می فهمی اینارو ؟

مادرم فقط نگام کرد و بعد یه پگی زدو شروع کرد به گریه .

 بیشتر تعجب کردم .

آخه اینا از سارا چی دیده بودن ؟ چی ازش می دونستن که به من نمی

 خواستن بگن ؟!

برادرم اومد چپ چپ نگام کرد اونم چشاش خیس بود قشنگ معلوم بود اما

هیچی نگفت .

از اونروز هر وقت تنها بودم میومدن و همه یه چیز می گفتن : صابر سارا رو

بی خیال شو ولش کن رهاش کن ...

کم کم کفرمو در آوردن و این باعث می شد هر روز بیشتر از دیروز سارا رو دوست

 داشته باشم بیشتر بهش محبت کنم و نزدیک تر شم .

یه روز همگی رفته بودیم پیک نیک بعد ناهار منو سارا رفتیم یه گوشه ای باهم

 خلوت کنیم . از وقتی اومده بودیم باهم حرف نزده بودیم .

روی یه بلندی نه چندان بلند نشستیم حرف زدیم از همه چی از همه کس .

 تو صداش یه حس عجیبی بود دلم به درد میومد ریش ریش می شد بغض راه

گلومو می بست طوری که نفسم بالا نمی یومد .

حرفامون تازه شیرین شده بود که بهنام داداشم اومد پیشمون

گفت : داداش می تونم بشینم ؟

گفتم : چرا که نه ! نشست .

نگام کرد . بازم چشاش تر بودن و می لرزیدن . ملتمسانه و آروم گفت : داداش...!

گفتم : جانم

گفت : تو رو جون مامان این دختر رو ول کن ...

یه دفعه خونم به جوش اومد . سارا رو نگاه کردم داشت با مورچه ها بازی می کرد

 خوشبختانه متوجه نشده بود . چشم غره کردم . اما بهنام ادامه می داد .

گفتم : پاشو برو گم شو . نرفت و گفت و بازم گفت .

نفهمیدم چطوری اون سنگه دستم اومد و چطوری شد پرتش کردم طرفش .

 از سرش خون اومد .

اشکش با خشمش قاطی شد . داد زد دیوووونه دیوووونه...!!!

چند روز گذشت ازون اتفاقا . بابام اومد گفت : حاضر شو باهم بریم یه جایی یه

 چیزایی میخوام بهت بگم .

گفتم در مورد سارا ؟

کمی مکث کرد و گفت : آره . یکی هست که در مورد سارا بیشتر می دونه .

خوشحال شدم که می خوام علت همه این بد رفتاریا و گستاخیای خونوادمو

 نسبت به سارا بدونم . حاضر شدم . از سارا خداحافظی کردم و با بابا رفتیم .

سوار ماشین که شدم دیدم مامان و داداشم هم هستن .

چشای هر جفتشون قرمز و پف کرده بود . معلوم بود کلی گریه کرده بودند .

چراشو هنوز نمی دونستم ! نپرسیدم هم .

رسیدیم .از پله ها بالا رفتیم . مامانم چادرشو جلو صورتش گرفته بود و مثلا

یواشکی گریه می کرد .

داخل اتاق شدیم . اون آقایی که داخل بود از پدرم خواست بیرون باشه .

تعارفم کرد بشینم روی صندلی راحتی بزرگی که مقابل میزش بود . بعد از احوال

 پرسی شروع کرد از سارا پرسیدن . از همه چیز پرسید از کی باهاشم ؟ از کجا

 آشنا شدیم ؟ ...

مونده بودم چرا اینارو می پرسه . اما جواب می دادم .

پدرمو صدام کرد و یه چیزی بهش گفت . یک دفعه پدرم زد زیر گریه تاحالا همچین

 ندیده بودمش ...

 

الان نمی دونم چند روز و چند ماه و چند سال که توی آسایشگاه بیماران روانی

بستریم . من اسکیزوفرنیک شده بودم اونم از نوع حادش .

اونا سارای منو ازم گرفتن .اما... از وقتی اینجام سارای نامرد حتی یه بار هم

 نیومده ملاقاتم .

+ نوشته شده در  2009/4/15ساعت 21:48  توسط آوای سکوت  | 

خیلی وقت است می خواهم چیز هایی بگویم که نباید بگویم .

زمان مهم نیست که کی هست یا کی بود . حرفم زا خواهم زد در هر زمان

 که باشد و دلم بخواهد .

خیلی وقت است سعی می کنم خود را آن نشان دهم که نیستم .

دیوانه ای رنگ شده میان عقلا .

حال چه شده است یا سرم بر کدامین سنگ مهربان که حتی درد هم نداشت

 خورده که می خواهم یاوه گویی هایم را بالا بیاورم .

 هر چه آن توست بیرون بزند . بوی گندش دنیا را بردارد . از دیدنش موهایت

نه بلکه خودت مور مور شوی .

      

 مرا ببرید در سیاه چالی افکنید .

سیاه چالی پر از تاریکی پر از نم پر از موجودات موزی خالی از آدم خالی از

 احساس خالی از نور .

در آن سیاه چال من باشم و خودم . کلیدش را خاک کنید بی هیچ علامتی .

اولش سخت است اما آدمم و عادت برای آدم است . عادت می کنم .

 به همین راحتی . به راحتی همین تایپ کردن یا نگه داشتن این سیگار بد

مزه در دهان .

چالم کنید در سیاه چال تا برسم به آنچه منکرش هستم . تا برسم به آنچه

باید برسم . به خدا به نور به خودم .

چالم کنید در سیاه چال تا بگریزم از آنچه همیشه گفته ام ، می گویم .

 فرار کنم از احساس از آدمیت از من .

نور را در تاریکی بیابم که ذلت را به روشنی نشانم می دهد .

انسان را  آدم را  آن موجودات موزی که اولش اذیتت می کنند و بعد عادت

می کنند به بودنت و تورا مانعی می دانند سر راه که باید دور زدش .

خدا را ... خدا را هنوز نمی دانم کجا بیابم ! یا واقعا یافتنی است ؟

یا باید درکش کنم ؟ از برای چه ؟ درک و یافتن ؟

در سیاه چال مرده وار زنده گی کنم ، زیاد فرقی ندارد این کار را خیلی ها

بیرون از اینجا هم می کنند بدون کوچکترین آخ و واخی !

سیاه چال اتاق سفیدی باشد برای درک تاریکی ، پستی و موزی گری .

      

 

گوشه ای بنشینم زانو وانم را بغل گیرم کاری که هر وقت می کنی نشان از

 غم خوردن است اما اینجا عادت است عادت .

چانه ام را میان زانو هایم بگذارم آن حشره بدبخت تر از خود را ببینم که لای آن

 سنگ های سیاه و کثیف این سیاه چال می زید .

سرم را بخارم . موهایم را در دستم ببینم . نشانه های اعتراض بدنم .

 که هیچ کدام راضی نیستند به ماندن . اینجا .

 اما کسی محل سگ به آنها نخواهد گذاشت . چرا ؟ احمقانه است اما

صاحبشان من هستم . اختیارشان با من است .خود را اینطور پرپر هم کنند

 خیالی نیست .

عادت کنند آنها هم ! مگر چه می شود ؟!

دستم دیوار می خورد اما عجیب تر صدایی می دهد ! دنبال صدا و درد می گردم .

خونی نیست . دست راستم را بر می گردانم . با انگشت تک دست چپم

دنبال یک جای خیس می گردم . اما تنها چیزی که ته انگشتم می خورد یک

چیز تیز است . بیشتر ور می روم  استخوانم است . آن هم بیرون زده !

 عجبی می گویم و قهقهه می زنم .

 عجب اندامی و چه گوشت و استخوانی ! دیگر از کسی انتظار با تو بودن نیست

 وقتی بدنت هم تنهایت می گذارد ! هیچ حشره موزی اینکاررا نمی کند که

 بدن تو با تو !

هنوز صدای نفس کشیدنم می آید . هنوز احساس می کنم آن حشره هایی

 که با هر نفس روی زبان خشکیده ام این و آن ور می شوند . خیلی وقت است

که راه بینی ام آن یار همیشگی ام را بسته اند این موجودات موزی .

نمی دانم کی آخرین ضربه را خواهند زد ؟ کی دلم را خواهند کند از آن دیوار

استخوانی ؟

 اما انگار کارهایی کرده اند . نمی دانم چه ! اما معلوم است .

تفریحم مثل بچگی هایم شده دستم را روی دیوار کشیدن با این تفاوت که

این آن نیست که بود !

 صدایی که حالا می دهد همان صدای بد و لرزاننده ای که آهنی روی زمین

 یا دیوار کشیده می شد است .

آخرین زورم را به چشمانم می دهم . چشمانی که زمانی دوستشان داشتم .

خودشان را نه آنکه و آنچه  برایم می دیدند . خوشرنگ و زیبا .

 خیلی ها گفته بودند .

 اما حالا نه خوشرنگ بودند و نه زیبا و نه راحت . حالا تخت نرمی شده بودند برای

حشرات زرد 5 پا .

هم آهنگ با نفس هایم آرام  خیلی آرام  رو به در سیاه چال می روند .

 در انتظار دیدن کسی که خدا را امید را و زندگی را برایش بیاورد .

 اما نه ! این در خیلی وقت هاست که قفل شده . کلیدش را هم خاک کرده اند

 بی هیچ علامتی .

نه خدا را دیدم . نه امید را و نه زندگی را .

هر چه بود بی وفایی بود و موزی گری و تاریکی .

      

    «پست فوق قسمت نظر خواهی ندارد »

 

+ نوشته شده در  2009/4/12ساعت 0:1  توسط آوای سکوت 

   

این پستم اختصاص داره به بعضی فکرا و کارایی که تو این چند روزه تو ذهنم

بودند و انجام دادمشون . عجیب بودن یه جورایی .

دقیقا نمی تونم بگم کدوم برا کدوم روزه اما پشت سرهم نقل می کنم .

 

-  با دوستم چت می کردم همین جوری . گفتم علی بیا در مورد یه موضوع

عوضی بحث کنیم تا توش گم بشیم !!!

و شروع کرد بحث درباره عشق و انواع زنده و غیر زنده آن در ایران !!!!!!

 

-  تا حالا فکر کردین چرا خانوما موقع ادای نماز خودشونو می پوشونن  ؟

فقط اون قسمتایی که مجاز هست ! ودیده شدن آنها توسط نامحرم جماعت

 اشکال محسوب نمیشه رو نمی پوشونن ؟!!!

 این سوال برام پیش اومد آیا خدا هم نامحرم است ؟

                                  

-  بهترین عضو بدنم فکر کنم دماغمه !!! شما چی پی برده بودین تا حالا ؟

من امروز فهمیدم . وقتی رفته بودم نمازخونه دانشگاه بوی جوراب وحشتناکی

بر فضا حاکم بود طوری که نتونستم برم تو .

                                              

 

 و بعد از گلاب پاشی و استرلیزه و اینا با وجود اینکه دماغم طفلک شوک زده

 شده بود از آن بوی واقعا بی نظیر بازهم من رو تنها نگذاشت و با تمام

نیرو مشغول پمپاژ هوا بود .

 

-  توی پارک نشسته بودیم و مشغول خوردن کیک و آبمیوه . پسر بچه ای که

همیشه میاد از بچه های دانشگاه گدایی می کنه اومد بر و بر منو نگاه کرد .

 مهرداد گفت یکمی از آبمیوت بهش بده . گفتم نمی دم ! آخه نمی دونم

خوشبختانه یا متاسفانه دلم برا اینجور آدما نمی سوزه (اونایی که خودشونو چیزی

 نشون میدن که نیستن )گفتم جیباتو نشون بده ببینم چی داری اونم

گویامنتظر همین حرف بود زودی جیباشو زد بیرون خالی بودن .

گفتم کیفتو باز کن . یکمی من و من کرد اما وقتی باز کرد اونم برای چند

 صدم ثانیه فقط تونستم چنتا هزاری و پونصدی که گوشه کیفش لم داده

 بودنو ببینم . اینارو که دیدم به زور فراریش دادم . از رو که نمی رفت .

-  امروز باران تندی زد . همه جا تمیز شد . هوا . خیابان ها . ماشین ها .

 آسفالت خیابان . زباله ها و زباله دانی ها . درخت ها . چمن پارک ها .

خود پارک ها .همه جا و همه چیز تمیز شدند غیر از انسان .

 چون آنها هیچ کدام خود را زیر چتری پنهان نکرده بودند .

             

       

+ نوشته شده در  2009/4/9ساعت 23:34  توسط آوای سکوت  | 

هفت اقلیم و این انبوه سیب خورهاحال آدم را بهم میزنند و نسیم تبریز و آیینه و

دختر تبعیدی شب و حرفهای ناگفته ام برای تو

شماها دعوت شدید به بازی که یه اردیبهشتی تمام عیار طراحی ش کرده .

(تصور کن الان سال ۱۴۰۰ و خودتو تو اون زمون توصیف کن .بی زحمت )

 منم مثه بقیه یه چیزکی هر چند مبهم و .. نوشتم . باشد که مورد قبول

درگاه ایشان باشد .

آمین.

 

 

تصور کن سال 1400 اگرچه تصور کردنش سخته.

تصور کردیم ، من و خودم ، چند حالت پیش بینی کردم که میگم :

1:الان من 36 سالمه . الان نشستم کنار پنجره رو به آسمون . سرمو می خارونم

 دستم می خوره پوست سرم یه هو یاد 12 سال قبل می افتم یاد اونروزا

حماقتا و ... .

آه می کشم از ته دلم . موبایلم زنگ می خوره (اونروزا دیگه اینجوری نیست که

 مکالمه ها همه تصویرین )قیافه ی ناشرمو میبینم که با کراواتش ور می ره .

 لباسمو مرتب میکنم و میگم : سلام . میگه : سلام آقای ... . زنگ زدم فقط بگم

آخرین کتابتون واقعا طوفان کرده و الان رفته چاپ سوم اونم ظرف یه ماه فقط ... .

 قطع میکنم . بازم یادم میره روز 11/1/88و رویایی که تو سرم بود . نویسنده بزرگ

شدن . پا میشم برای خودم چایی میارم . لم میدم رو صندلی رو به غروب ،

 تنهایی و چایی می خورم مثل همیشه .

 

2.الان 36 سالمه .و من باز آوای سکوتم .چون نتونستم هنوز بعضی مسائل با

خودم حل کنم و این حماقته منو می رسونه . حیف این 12 سال که من بودم .

 

3.الان 36 سالمه . کلبه ای ساختم توی جنگل نزدیک کوه سرخ . اکثر عمرم اینجا

سپری شده و میشه و شایدم بشه . می خونم و می نویسم . چنتا هم کتاب دادم

 بیرون اما نه با اسم خودم . خوبم فروختن . اینجا زنده گی میکنم و منتظرم .

 

4.اگه بودم الان 36 سالم بود . وای حالا که فکرشو میکنم استخونام تو گور

می لرزن . کاش می تونستم به دوستام به خانوادم بگم که زندگیتونو

 زهر مار نکنین .

 اینور هیچ خبری نیست هر چی هست اون وره . از وقتی که اینجا اومدم

همش صب تا شب علافیم . اینجا بود که معنی تنهایی رو فهمیدم .

نه از حوری خبری هست نه از قیرو قیف .

قربونش برم خدا هم هی می گه " بنده های من چرا زندگی نکردید من که

بهتون همه چی دادم . شماها بد متوجه شدین یا بد حالیتون کردن قضیه رو ."

 الان هر شب به قید قرعه خواب یکی از فک و فامیل می رم بهش یه حالی

میدم و می ترسونمش هی میگم : فلانی من اومدم دنبالت بیا بریم ...

اون بیچاره هم صبح که از خواب پا میشه هم می ترسه و هم خودشو میزنه

 به معصوم بودن و نمازی که نمی خوندو اول وقت می خونه .

خلاصه عجب حالی میده . فقط یه چیزی کاش یه بارم می رفتم خواب تینا 

بهش می گفتم تو هم با این بازیات !!!

+ نوشته شده در  2009/3/31ساعت 19:21  توسط آوای سکوت  | 

عجب عالمی دارد دنیای خلسه .

عجب حالی و چه زیبا رویایی .

نخورده ، نکشیده ، نزده ، در این دنیا هستم .

چشم هایم دوخته به پیکسل های پرکار و بو قلمون صفت مانیتور که

 هر لحظه یک رنگی می شوند .

دست چپم نمی دانم کجاست متصل یا منفصل ؟!

پاهایم آویزان از بدنم .

فکرم پیش این کارگردان که می گوید :

" آسمون رویا امشب گرمه از تب من

ماه آرزوها اومده تو شب من

عطرشمع بوسه رو لبهای بسته من

لحظه ی نوازش

دل من دل تو دل ما دل همه آدما مگه چی می خواد... "

کاش می توانستم بگویم این دل ... من چی می خواد !

گوش می کنم و چشمهایم می رود پی پاکت سیگار kent که رویش نوشته :

 " خودتان قضاوت کنید

زندگی *** مرگ " و دو عکس نمی دونم کجای بدن که یکی سالم است و

 دیگری نه ، بالای اینها .

فکر می کنم کاش خدا هم اینکار را می کرد .

 قبل از آنکه وارد آن اتاقی که دیوارهایش قرمز بود بدون هیچ پنجره ای

 که فقط یک راهرو تنها ورودی و خروجی اش بود شوم .

عکسی می آورد نشانم می داد می گفت :

خودت قضاوت کن زندگی (با یک عکس ) و مرگ (با یک عکس ) و من

انتخاب می کردم و دیگر پشت این و آن این همه بد نمی گفتم .

 

خ.ن :سیگاری که نمی دانم بیشتر از یک سال یا یک ماه است که روی

 میزم ولو هست و هر وقت می نشینم پشت کامپیوتر روی لبم می نشیند

و نشسته و هیچ گاه جرأت کشیدنش را نداشتم و ندارم علی رغم اینکه

خیلی وسوسه ام کرده و میکند (نمی دانم شاید نخواستم و نمی خواهم ) را

 روی میز انداخته ام و می اندازمش بی رحمانه و پلیورم را تنم می کنم .

هوای اتاق گرم است اما درون من چیز دیگریست .

 

ه.ن 1 :اراجیف گوییم هم مثل ریشم (موهایی که روی صورت سبز می شوند)

 هر روز نسبت به روز قبل رشد دارد .

ه.ن 2 :کاش رنگ چشمانم سیاه بود آنوقت می گفتم : عیب از چشمان من است .

                       

+ نوشته شده در  2009/3/31ساعت 1:11  توسط آوای سکوت  |