و...
تولدمان مبارک.
معلوم نبود از کجا آمده ، از کدامین مادر زاده شده ! و برای چه بود .
توی خاک ، زیر تکه سنگی جای گرفته بود ، آرام و منتظر . منتظر نور ، باران و
زندگی .
دانه گیاهی که نمی دانست از کجا امده و چه خواهد شد ! هر روز بیشتر از دیروز
خودش را به سمت نور جابجا می کرد . خودش را می شکافت ، برای رشد .
قطرات بارانی که به طور اتفاقی سر از خانه اش در می آوردند سیرابش می کردند .
نور هم کم و بیش می تابید .
امیدوار بود . به رشد ، سر از خاک در آوردن و گل شدن .
همیشه در رویایش میزبان پروانه ها و زنبورهایی بود که شهدش غذایشان بود .
همه از زیباییش می گفتند و بویش را می بوییدند .
زمان می گذشت و دانه گیاه هر روز بیشتر از دیروز رشد می کرد .
روزی احساس کرد هر لحظه ممکن است سر، از خاک در آورد . اما مشکلی بود
سر راهش . تکه سنگ بالای سرش . راه خاک را بسته بود .
نمی شد شکافتش . دانه لحظه ای ایستاد ، از رشد .
همه چیز برایش تمام شده می نمود .
اما صدایی درونش بود . به او می گفت : این یک مانع است نه سد .
دانه خندید. به یادش آورد : رویایش ، آرزویش ، گل شدن و بودن را.
رشدش را با تغییر مسیر ادامه داد .
از زیر سنگ به طور افقی حرکت کرد. سخت بود ولی غیر ممکن نه .
به خودش امیدواری می داد و رویایش را به یادش می انداخت .
غرق در افکارش بود که ناگهان دردی در ساقه اش حس کرد . ساقه اش شکست
اما نه کامل .
باز ایستاد . همه چیز را توی ذهنش مرور کرد . همه سختی ها و ترس هایش را .
ترس از اینکه بجای گل ، گیاهی هرزه باشد که به هیچ می ماند .به سنگی که
مانع رشدش شده بود . به نور و آبی که خیلی کم دیده بود .
یک آن تصمیم گرفت ساقه اش را تمام بشکند ولی رویای گل شدن مانع شد .
با همه سختی ها ادامه داد و بیرون آمد سر انجام .
کاملا نمی دانست که چه شده ، گل زیبا یا گیاه هرزه ؟!
اما گل بودن را بیشتر احساس می کرد .
و آخر، شد یک گل زیبای قرمز .
به خودش افتخار می کرد ، خوشحال بود از اینکه همنشین پروانه ها خواهد بود و
بهترین رفیق زنبورها .
با نسیم ملایمی که می آمد تاب می خورد ، آرام . که ناگهان بالای سرش سایه ای
آمد ، سرد و ... .
گل زیبای قرمز له شد . زیر لگد آدمی که انسان نبود .
آخر اضاف ۱. از این سایه ها برای همه ما وجود دارد خیلی .
آخر اضاف ۲ . خبر آمد خبری در راهست .
نمی خواستم .
اما نمیشه ! نذاشتن که بشه .
دل آرا دارابی اعدام شد ! در خفا . ناحق .
فقط این را بگویم اگر عدل و عدالت اینست نمی خواهم عادل باشم و در پی عدالت .


آسمان شهر گرفته است .
آسمان شهر مردم تیره و تار است . آسمان دل مردم هم . از قیافه ها کم معلوم
نیست !
آسمان چند طبقه ای پایین آمده . هوا سنگین تر و تنفس مشکل تر شده .
این هوا شش ها را به زحمت انداخته . دل هارا هم .
آسمان را نگاه می کنم . خیلی پر حرف و پر درد به نظر می رسد . ملت چتر ها را
برداشته اند . آماده که کم محلی کنند به حرف آسمان . چتر باز زیر باران یک
نوع بی محلی است به آسمان به دردش . ملت خیلی بی رحم شده اند .
البته بودند .
آسمان طاقتش تمام شده ، پر واضح است . اما هنوز سینه اش را ندریده .
برای این مردم از همه جا مانده .
آسمان را نگاه می کنم و با خود می گویم :
ای آسمان ! خودت را خراب کن روی این جماعت . بالا بیاور هر چه درونت هست .
بگو هر چه ناگفتنی ست . کم هستند کسانی که چتر ندارند یا چترهایشان
را می بندند وقتی حرف هایت را می ریزی ولی تو فکرشان نباش .
سینه ات را بدر هر چه آن توست ، گندیده ، روانه زمینیان کن که لایق ترینند .
ای آسمان ! خودت را اینقدر ها پایین نیاور . آن بالا ها باش و آسمان .
چهره عبوست را برای خود باز کن ، به خاطرت .
ای آسمان ! گریه کن به خاطر کسانی که چتر ندارند . کسانی که می خواهند
اشک هایشان را در اشک هایت پنهان کنند . کسانی که مثل تو آسمانند
اما نه مثل تو این پایین زمین اند .
بغضت را بشکن تا بشکنند بغضشان را کسانی که منتظر یک بهانه هستند .
توضیح ۱: این تاپیک قرار بود دیروز آپ شه ولی چون هیچ چیزی در این مملکت
طبق اصول نیست اینترنت ما هم از این قاعده مستثنی نیست و دیروز قطع شد .
توضیح ۲: امروز وقتی از خواب بر خواستیم شهر گونه ای دیگر بود . دیشب از
آسمان نه باران نه آب بلکه گل (گ به ضم کسره )باریده بود .
همه جا خاکی و زرد عین کویر شده بود .
جونم ُ به لب رسونده بود . آخر زدمش . با چاقو یا تیغ .
کشتمش . فکر می کنم!!!
الان یک هفته ست به خاطر خودکشی بستریم .