تبليغاتX
آوای سکوت

آوای سکوت

بالشتم را روی زمین می کشم . نایی برای بلند کردنش ندارم .

خسته که بودم . حالا ناخوشی هم اضاف شده . سرم درد دارد . هیچ نرمی زیر

 پوستم نمانده . استخوانهایم را می توانم لمس کنم  . سرم وقتی دردش

می گیرد دوست دارم با درد ضربه به دیوار فراموشش کنم .

 ریه هایم را از دود خیالی سیگار خاموش پرو خالی می کنم و به خیال خودم

 حرصم را با آن بیرون می ریزم .

سرم روی نرمی بالشت آرام می گیرد .  به پهلو پا جمع می خوابم عین

همیشه مثل آن دنیا . چشمانم را روی هم می گذارم تا دنیای بیرون را نبینم

 اما هنوز دنیای درونم مقابل چشمانم هست . دنیایی چند برابر وحشتناک تر

 از آن بیرونی .

صبح رفته بودم برای داد زدن وخالی شدن . اما باز خبری از ملت خوش خواب نبود .

 تا چشم کار می کرد کفتار بود و کفتار نما . خیلی دوست داشتم سر تک تکشان

قی می کردم . و بیشتر سر رئیسشان .

 حاضر بودم هر چه در این 24 سال خورده ام رویش بالا بیاورم . دست به دیوار

 می ایستادم و به قیافه مضحک و چندش آور و تهوع آورش یک دل سیر می خندیدم .

 کاری که در این 24 سال برایم حرام بوده . و شاید من بعد هم باشد .

همراه اسپیکر سیستمم توی سرم هم طبل می زنند بسیار رساتر از بلند گو

 صدا را پخش می کند بی هیچ واسطه ای می شنوم.

سردم می شود مچاله تر می شوم .

یاد آرش می افتم رفیق شفیق همیشگی ام . که از بچگی گندی هایم را تحمل

 کرده . امروز هم تنهایم نگذاشت علی رغم اینکه مادرش رضا نمی داد .

 آمد و جورابش را داخل ماشین پا کرد و بلافاصله شعر خواند از شاملو . و مثل

 همیشه هنگام عبور از زیر آن پل فحش و ناسزایش را گفت و باز مثل همیشه

تایید درستی جمله اش را خواست .

ذهنم کلاغ پر می رود . معلوم نیست مرا با خود کجا می برد .

سردی زیر پوستم رفته . می لرزم . تنم می لرزد .لرزش از همه جای تنم .

 بیشتر شکم و پاهایم .

پیشانی ام داغ است بر خلاف بدنم . همین است که خسته ام همه جایم یکی

 نیستند .

یقه های پلیورم را بهم می چسبانم تا مثلا راه هوا را ببندم .اما حماقتم اینجاست

 که نمی دانم سرما از کجا در من رخنه کرده .

چشمهایم گرم و شورند . تنبل شده اند و بی حال . پاک شدن می خواهند مثل

 صاحبشان . طفلکی ها آنها هم مرا تحمل می کنند . خیلی دلم می خواهد به

 مقصودشان برسانم .

می خواهم یک دل سیر اشک بریزم .

بستری غیر این بستر لحافی غیر این لحاف و بالشتی غیر این بالشت می خواهم.

و آخر دنیایی غیر این دنیا .

می روم.

و باز مادر بر می گرداندم ...

+ نوشته شده در  2009/9/18ساعت 23:41  توسط آوای سکوت  | 

اول نوشت : درسته که نوشته هام روزهای معمولیم چندان ... نیستند . ولی

چون اینبار تو روز معمولی این پست ننوشتم شاید یه جورایی یه جور باشه .

نتیجه : با حوصله باش عزیز ! همه ما تو چنگال جنگل زندگی شاید اسیر باشیم .

لبهایم خشک و چروکیده شده اند . بدنم هیچ تکانی نمی خورد . روی زخم

 پایم چند زالو جا خوش کرده اند و با راحتی کامل اندک خون مرا نیز به یغما

 می برند .

 کرم های بزرگ و سیاه و چندش آوری که خونت را می مکند و با مرگ تو

 زندگی می کنند .  بار اولی که دیدمشان  یکی شان به پایم که زخم بود

چسبید اول ترسیدم که با دست بکَنم ، پایم را محکم تکان می دادم که بیفتد

 اما محکم چسبیده بود . ترس برم داشته بود با دو انگشتم گرفتمش از ترسم

 آنقدر محکم گرفتم که توی دستم ترکید و خون همه جا پاشید . الان نه یکی

 که چند تایشان روی پایم هستند و خونم را می مکند بدون هیچ اذیت و اهمیتی .

«

مسیری که طی می کردم رسید به یک جنگل . جنگلی تاریک و پردرخت .

جنگلی ظاهرا مرموز .

اولین قدمم دلهره عجیبی در من ایجاد کرد . هراس برم داشت و ندایی که

 می گفت نباید داخل شد در سرم پیچید .

زیر قدم هایم شاخه های کوچک و خشکیده را می شکستم و براهم ادامه

می دادم .

مسیرم از شرق به غرب بود . و تنها راهنمای من نور خورشید بود بنابر این

 فقط روزها می توانستم حرکت کنم .

اما توی این جنگل تاریک و پر درخت ، خورشید به خوبی دیده نمی شد .

 و پیدا کردن راه از طی کردنش سخت تر. فقط زیر لب فحش می دادم  به راهم .

 به این جنگل .

با دستم شاخه و برگهای آویزان را کنار می زدم و جلو می رفتم . تارهای

عنکبوتی که به صورتم می چسبید و خارهای گیاهانی که در تنم فرو می رفتند .

 احساس تنفرم را نسبت به وضع موجود بیشترمی کرد . صدای قدمهای

من و خرد شدن شاخه های ریز زیر پایم و صدایی که از اعماق جنگل به

صورت مکرر می آمد - صدایی شبیه شیون کسی که هنوز نمرده در قبرش

می کنند - تنها صدای جنگل بود .

شبها از ترس حیوانات وحشی روی درخت می خوابیدم و از یک چوبدستی به

 عنوان وسیله دفاعی استفاده می کردم .

هنوز هیچ حس آرامش بخشی از لحظه ورودم در من ایجاد نشده بود .

 و هر لحظه بیشتر نگران و مضطرب می شدم .

به راهم در این جنگل ادامه می دادم . مثل همیشه همان صداهایی که

 روزهای قبل می آمد . ولی بعد از مدتی صدای دیگری نیز اضافه شد.

گوش دادم . صدا نزدیک تر می شد . ایستادم  با خودم گفتم شاید صدای

پای حیوان کوچکیست . اما این صدای شکستن شاخه های تنومند بود .

 یک قدم عقب رفتم . دستم را به درختی رساندم . قلبم تند تر زد .

و عرق های سرد گونه ام را خیس کرد .

صدا هر لحظه واضح تر می شد . فقط خدا خدا می کردم و لعنت به راهی

می فرستادم که این جنگل را سر راهم قرار داد .

حیوانی سیاه و قهوه ای با چشمانی قرمز که آبی چسبناک از دهانش

 آویزان بود - تلفیقی از گراز وحشی و کفتار موجودی بین آنها و چند برابر

 جثه شان - از پشت بته ها بیرون  آمد وایستاد .

آب دهانم را هم نتوانسم قورت دهم . صدایم هم که خفه شده بود .

در چشمان هم زل زدیم و هر دو منتظر دیگری که چه حرکتی انجام می دهد .

پاهایم رفیق نیمه راه شدند . لرزیدند و سست شدند . آرام پای راستم را

روی زمین عقب کشیدم . حاضر شدم  تا از دست این حیوان کثیف فرار کنم .

 سعی کردم با کمترین حرکتی که توجهش را جلب کند اینکار را بکنم .

در یک لحظه هر دو شروع به حرکت کردیم . داد زدم و دویدم .

 صدای پاهای پرزورش را می شنیدم که با تمام توانش دنبالم می آمد .

 فقط می دویدم . بدون هیچ فکری . مسیر مهم نبود .

 فقط از دستش خلاص شوم . مدام تغییر مسیر می دادم تا بلکه گمم کند اما

همچنان پشت سرم بود .  سرم را برگرداندم تا ببینم چقدر از من فاصله دارد .

 زیاد نبود...

 احساس کردم سرعتش را یکباره کم کرد . ولی من همچنان با تمام توانم

می دویدم .. و فکر کردم که خسته شده حتما . آنقدر ترسیده بودم و هراس

داشتم که وقتی فهمیدم این قسمت جنگل خیلی تاریک تر از قسمتهای

دیگر است که خیلی دیر شده بود و من راهم را گم کرده بودم .

                   

نفس نفس زدم و ایستادم . سرم را بالا گرفتم و دور خود گشتم  .

 کمترین نور ممکنه از لابلای شاخه های درخت ها به چشمم می خورد .

هنوز خستگی فرار از دست آن موجود در تنم بود . هیچ غذا و آبی برایم نبود .

 اما خوشحال بودم از اینکه لااقل در جنگلم و اینجا می شود هر دو را پیدا کرد .

 

مدت زیادی بود که بی آب و غذا پی بیراهه حرکت می کردم . حتی آن نورهای

خورشید را که راهنمایم بودند را نیز گم کردم . دیگر اثری ازشان نبود .

در فکرم با خودم بازی می کردم . فکر روزی که پشتم به جنگل بود.

 روزی که بالای تپه ای می ایستادم و با تمسخر به این جنگل نگاه می کردم  .

قدمهایم آهسته و آهسته تر از پیش شدند . همه جای بدنم زخم بود .

 لباسهایم همه پاره .و توانم تمام .

ناگهان بادی وزید . شاخه ها تکانی خورند . سرم را کم رمق بلند  کردم .

 شاخه درختان از جای خود می جنبیدند و جابجا می شدند ، بهترین فرصتی

بود تا بعد از مدتها نور را ببینم . آن لحظه را معجزه می دانستم .

خوشحال شدم . ایستادم زیر مسیر نور .

شاخه ها هنوز در حرکت بودند . نزدیکترین درخت به من صدا های عجیب

 و غریبی درمی آورد ، مثل شکستن شاخه های خشک و قطور .

 درختان دیگر هم با این درخت همراهی می کردند و شاخه هایشان را

 در هوا می گرداندند و به هم می زدند . صدایشان دیوانه کننده بود .

 شاخه ها به سرعت اینور آنور می شدند و برای هم جولان می دادند .

خیلی ترسناک  بود . خیلی ترسیدم .

فکر راه لعنتی بودم که این جنگل را سر راهم سبز کرد . گوشم هایم را گرفتم .

 اما باز می شنیدم . چشمانم را بستم  و فریاد زدم .

حس کردم چیزی روی پایم حرکت می کند . فکر کردم حتما مار است و

چشمانم را با ترس باز کردم . شاخه های درخت داشتنند دور من می تنیدند

 و بالا می آمدند .

هر دو پایم کاملا بهم بسته شدند و شاخه ها دورمن پیچیدند ،

تمام بدنم پوشیده شد از شاخه های درخت و فقط سرم بیرون ماند عین کرم

ابریشمی که فقط سرش بیرون است  .

بی تقلا روی زمین افتادم . هیچ نایی برایم نمانده بود .

»

سرم را تکیه می دهم به تنه درختی که اسیرش هستم .

 اسیر شاخه هایش . شاخه هایی که به بدن  خسته و خونی و بی جانم

گره بسته اند .

نا خود آگاه خنده ام می گیرد ...

 

+ نوشته شده در  2009/9/4ساعت 23:57  توسط آوای سکوت  | 

چشمان نیمه بازم را تمام باز می کنم .

ترس برم می دارد . آرام چشمانم را دور و برم می گردانم .تاریکی است

و وحشت .

 تمام خاک مرطوب است و پر از حشراتی موذی . حشراتی سیاه و زرد

چندش آور که روی دانه های خیس خاک برای خود می گردند .

تنم لرزه ای می کند . نای فریاد نیست وگرنه دادی از ته دل می کشیدم .

خس خس نفس هایم اذیتم می کند . هوا سنگین و شرجی .

 عرق سردی روی گونه هایم . با پایین آمدن عرقم احساس می کنم

حشره ای روی گونه ام سُر می خورد .

 خودم را تکانی می دهم . افقی هستم و دست و پایم نیز بسته .

نمی توانم زیاد تقلا کنم که مبادا این کم هوا نیز تمام شود .

صداهایی را می شنوم . کسانی که روی من راه می روند .

 یاری خواستن بیهوده است . کسی صدای مرا نمی شنود . بشنود هم

 اعتنایی نمی کند .

رفته رفته سنگینی هوا را روی سینه ام احساس می کنم . همه بدنم

خیس است . دست و پایم هنوز بسته اند .

نفس هایم را کامل تو می دهم و نیمه بیرون .

آن گوشه روزنه ای است که یک رشته خیلی نازک از نور را تو آورده .

 برای آرام شدن به آن نور خیره می مانم .

چشمانم را می بندم و در فکر غرق می شوم .

-   اگر بیهوده تقلا کنم به جایی نمی رسم

-    اگر هیچ کاری نکنم باید هر لحظه خود را آماده پذیرایی از این حشرات

زرد و کثیف و چندش آور کنم

-  اگر آن روزنه نور را بزرگتر کنم شاید بتوانم کاری کنم

چشمانم را باز می کنم هیچ چیز را نمی بینم جز آن روزنه با این فکر که

روزی از اینجا رهایی خواهم یافت .

     

 

آخر نوشت : (اینو از دوست و استاد عزیزم شیر علی به غنیمت آوردم )

آنقدر دستهایت را بالا گرفته ای ، عادت کرده ای یا تسلیم باشی یا آویزان .

+ نوشته شده در  2009/8/26ساعت 23:2  توسط آوای سکوت  |