شنبه دو خطر نسبتا بزرگ رو از بیخ گوشم به کمک خداجون تقریبا رد کردم .
خطراتی که احتمالا منجر به مرگم می شد . و الان که اینو می نویسم دارم
فکر می کنم ببینم خطر سومی هم در کار هست یا نه ؟!
دوم توضیح نوشت :بهتون این اطمینانو می دم که رنگ جلف بلاگ کار من نیست.
همش تقصیر مهردادیه !
آخر کوچ نوشت : من از اینجا می رم . و به اینجا کوچ می کنم . کاملا آماده
نیست . اما بازم قدوم همه رو چشام . این چند روزی که نبودیم خداروشکر
خیلیا ! نگرانم شدند !!! اما بازم چاکر همه م .
خواستم حال و هوا عوض کنم . طنزکی نوشتم . این پستم پرده اول از یک
داستان که اگه با استقبال مواجه شد پرده های دیگه شم می نویسم .
اینو اضافه کنم که من عاشق طنزای عزیز نسین نویسنده معاصر ترکیه ای هستم .
طنز نسین بسیار زیبا و واضح و گاها همراه با بعضی بی ادبی هاییست که
در جامعه اش متداول بوده . گفتم از حالا بگم که بر من خرده نگیرید بعد ها !
پرده اول :

سه ماه و 13 روز دیگر 28 سالم تمام می شد اما هنوز مجرد بودم . مادرم چپ و
راست می رفت و می آمد نگاهم می کرد و بعد کشیدن آهی می گفت : اوغلوم دا
گوجالدی(پسرم هم پیر شد!) آنقدر گفت و گفت که راضی به ازدواج شدم به
شرطی که مورد مناسبی پیدا کند که حداقل آشپزیش حرف نداشته باشد !
کار تازه من پیدا شده بود هر هفته یک خانه یک دختر یک ماجرا . کم کم داشت
خوش می گذشت خیلی وقت بود که هیجان لازم را در زندگی نداشتم .
روز سه شنبه بود که از سر کار برگشتم مادرم گفت : صابر جان برو استراحت کن
که امشب قراره بریم خواستگاری یه دختری که آشپزیش حرف نداره چند بار دست
پخت شو خوردم عالیه !
رفتیم . در زدیم . وارد خانه شدیم . بوی گلاب از همان دم در رفت تو دماغم .
وارد اتاق که شدیم احساس کردم وارد سالن اجتماعاتی چیزی شدم دور تا دور اتاق
پر بود از فک و فامیل دختر خانم . یک لحظه احساس غربت عجیبی به من دست داد.
نشستیم . میان جمعیت حاضر دنبال دختر خانم گشتم نبود .
گفتم وقتی چایی آورد می بینمش .منتظر ماندیم تا بحث های سیاسی و دولت
خدمتگزارشان تمام شود تا اجازه آوردن چایی صادر شود .
خودم را روی صندلی جمع کردم و منتظر عروس خانم شدم .
اما برادر عروس خانم چایی آوردند . که گفتم ممنون میل ندارم .
دو ساعت بود که روی صندلی چسبیده بودم خسته هم شدم و همچنان از عروس
خبری نبود . یک دفعه احساس کردم کتم سنگین شده . نگاه کردم دیدم یکی از بچه
های فامیل عروس از جیبم آویزان است .
قبل انجام هر کاری اول خونسردیه خودم را حفظ کردم بعد یه دیدی دور و اطرافم
زدم بعد آرام یک نیشگون ظریف رفتم رو دست بچه . اما سرتق تر از این حرف ها بود
مخصوصا با آن مایعی که از دماغش آویزان بود و تا پشت لبش کش آمده بود .
گفت : اسمت چیه ؟ نیشم را باز کردم که مثلا گرم گرفته ام و با او مهربانم گفتم :
به تو چه آب دماغ !
گفت : خودتی ! و ادامه داد : تو می خوای کلثومو بگیری ؟
تعجب کردم گفتم : کی ؟ کلثوم دیگه کیه ؟ بدو برو دماغتو پاک کن !
نگاهم کرد و بعد چند لحظه گفت : چرا دماغت انقد بزرگه ؟ چشم غره رفتم.
فکر کنم ترسید چون سرش را پایین انداخت . بعد چند لحظه نگاه کردم دیدم باز
آنجاست اما دماغش پاک پاک شده بود . گفت : عمه خانم میگه پاشو بیا این اتاق
با عروس حرف بزن . از جمع اجازه خواستم و دنبال پسرک راه افتادم .
در زدم . داخل اتاق خانم حجیمی زیر چادر سفید نشسته بود فکر کردم ایشان
عمه خانم یا بزرگ ترشان هستند . سلام کردم و عرض ادب و رفتم گوشه ای
آرام نشستم .
تقریبا یک ربع همانطور بی حرکت و بی صدا نشسته بودم . خسته شدم رو به آن
خانمی که قیافه اش را نمی دیدم گفتم : ببخشین این عروس خانوم کجا موندن
پس؟ نمیان ؟
چشم تان روز بد نبیند عین این ساختمانهایی که هنگام زلزله تکان می خورند
ایشان هم تکانهایی خوردند و شروع کردند به خندیدن آن هم شدید .
چانه ام را خاراندم و با تعجب نگاهش کردم .
بعد صدای بسیار ظریفی که اصلا به آن هیکل نمی خورد گفت : میشه بپرسم چرا
منو انتخاب کردین برا ازدواج ؟
هاج و واج ماندم . پیش خودم گفتم : خدایا خداوندا داری منو امتحان می کنی
یا دوربین مخفیه چیزیه ؟
گفتم : خب یک سری شرایط لازمه برای اینکه دو نفر با هم بتونند ازدواج کنند و ...
(شروع کردم به زدن حرفهایی که خودم هم نمی فهمیدنشان)
گفت : ببین آقا صابر اول کاری اینو بگم" من دختر خیلی راحتی هستم توی فامیل .
من با داییام فوتبال بازی می کنم "و اصلا هم خجالت نمی کشم ازشون ...
فکر کنم ران پایم کبود شده بود از بس خودم را نیشگون گرفتم که خنده ام نگیرد .
او می گفت و من خودم را سیاه می کردم .
طوری نشسته بودیم که قیافه اش اصلا معلوم نبود . در اتاق را هم باز گذاشته بودند
که نعوذ ب ا... کار بدی نکنیم .پیش خودم گفتم : خداجون بادی نسیمی صبایی
بفرست بلکم این چادرش یکم اونورتر بره تا قیافشو ببینم . اما آنقدر چادر را با تمام
وجود و از ته دلش گرفته بود باد که سهل است گردباد هم کارساز نبود .
خسته شد از حرف زدن و تعارف کرد که میوه بخورم . خودشم هم یک دیس پر از
میوه جلویش گذاشت . چادر را به دندانهایش گیر داد و دستانش را آزاد کرد .
اولین جمله ام پس از دیدن دستهایش فقط ماشاء ا... بود . مچ دستش اندازه دور
گردنم بود .
با آن دستهای ظریفش شروع کرد به پوست گرفتن کیوی . چنان با ظرافت پوست
می گرفت که خداییش کیف کردم . منتظر بودم ببینم چطور خواهد خورد .
همان طور که چادر به دندانش بود گفت : می خوری ؟! گفتم : نوش جان مرسی .
گوشه چادرش را آزاد کرد تا شروع به خوردن کیوی بکند . می خواستم ببینم تکه
هایش چه اندازه خواهند بود . که یک دفعه دیدم آن کیوی اندازه تخم مرغ را عین
نخودچی دهانش پرتاب کرد . قطراتی که ناشی از له شدن آن کیوی زبان بسته
بود را در هوا دیدم .
باز گفتم خدایا این چه امتحانی است ؟
چنان با شالاپ شولوپی می خورد که کم مانده بود بالا بیاورم .
دهانم نیمه باز مانده بود که خوشبختانه کیوی پرید توی گلویش و شروع کرد به
سرفه کردن . دنبال دستمال می گشت بهترین فرصت بود تا قیافه اش را ببینم .
زود دستمالم را از جیب کتم در آوردم تا به او بدهم .
دستمال را از من گرفت .
چادرش کنار رفت .
صورتش را با دستمال پاک کرد .
قیافه اش را دیدم .
و هردو همزمان جیغ کشیدیم...
جیغ من که معلوم بود...دوست ندارم زیاد راجع به قیافه و آن تیپ قیصریش توضیح
دهم .

اما جیغ عروس خانم هم بخاطر دستمال من بود . آن بچه سرتق دماغش را با
دستمال من پاک کرده بود و کلثوم خانم هم بی خبر از همه جا آن را به لب و لوچه
اش مالیده بود .
آخر غم نوشت : البته شاید ناراحت بشین اما خالی از لطف نیست ۴ کامنت آخر
پست قبلیو بخونین .
اطلاع نوشت : به علت مشکلات فنی پیش آمده در لود صفحه وبلاگم به احتمال زیاد
تا اخر این هفته یک تغییرات اساس در فنداسیون اینا رخ بده . و فعلا این قالب
رو زدم که لااقل از حضور اساتید و سروران گرام بی نصیب نباشم .
باشد که هیچ مشکل فنی در این مملکت نباشد . آمین !
آرام بالای سرت نشستم . راحت تر از همیشه خواب بودی . من بودم و یک دنیا
بغض یک دنیا حرف . بغض هایی که اجازه گریه شدن نداشتند و حرفهایی که
فرصت زده شدن .
قلبم تیر می کشد . دستم را آرام رویش گذاشته و فشارش می دهم طوری
که متوجه نشوی که فکر و ذهنت را مشغول من کنی .
این ضجه ها اذیتم می کنند . گوشهایم را هم نمی توانم بگیرم چون روی سر
تو گذاشتمشان . نوازشت می کنم با تمام وجودم گرمیت را احساس می کنم .
قلبم تند تر می زند . گرمم می شود . موهایم سیخ می شوند و همه در فشار .
خیلی اذیتت کردم .زیاد ناراحتت کرده ام . اما خودت هم می دانی بهتر از همه
که هیچ کدام جدی نبودند در واقع دلیلی بود بر جوان بودن و جاهل بودنم .
نمی دانم با چه جرئتی اکنون بالای سرت هستم ؟! و با چه جسارتی حرف
می زنم ؟! و با چه گستاخی انتظار بخشش دارم ار تو ؟!
ضجه ها توی سرم پیچیده اند قلبم هم سر ناسازگاری دارد امروز . نکند این ها
همه آه توست ؟ اما نه ! تو مهربان تر از آنی ...
خم می شوم سمت تو . شنیدی ؟ صدای ترک خوردنم را ؟ اشکم را روی
گونه ام احساس می کنم که پایین می آید .می شکنم . خیلی وقت است
که گریه نکرده ام . شاید خیلی وقت است که تنهایم .بی تو ام .
گوشه لبم را با دندان هایم می گیرم چشمانم را کم کم می بندم به هق هق
می افتم سعی می کنم اذیتت نکنم اما از گریه گذشته زار می زنم .
معذرت می خواهم . من را ببخش که باز زجرت می دهم . لبانم را روی
سنگ قبرت می گذارم . می بوسمت . می بویمت . آرام بخواب .
آرام تر از همیشه .

سوال نوشت : داشتم فکر می کردم که تا کی می خوای به وبلاگ نویسی
ادامه بدی ؟ تو عزیز و استادی که منت می ذاری و میای به این سوالم هم
جواب بده . لطفا !
تعجب نوشت : به این نتیجه رسیدم که حاشیه از خود اصل مطلب بیشتر تو
چشمه ! همه دوستام به جای اینکه درباره اصل مطلب نظر گلشونو بگن درباره
یک نوشته ای که در حاشیه قرار داره اظهار نظر کردن ! یکی نیست بهم بگه :
ای بابا صابر جان توام عجب خودتو تحویل میگیریا ! اصل مطلبت سیری چند ؟!
(آیکون نیش تا بنا گوش باز)
آخر نوشت : یکی از دوستام اینو برام آف گذاشته تو یاهو :: "در جوانی دوست
نداشتن علامت بدی است . روح سالم همیشه یکنفر دوست را که لایق باشد
ملاقات خواهد کرد "
به این نتیجه رسیدم که روحم چندان سالم نیست !(ایضا همون آیکون بالایی)
سیگار خشکیده لای انگشتان دستم ، دستم ستونی زیر چانه ام روی بازوی
صندلی و همه اینها روی زمین زیر سقف اتاق .
کاکتوس هایم کنار پنجره ، هر روز بزرگتر می شوند و نگهداریشان سخت تر .
قربانش بروم مادرم خربزه فریز شده توی این هوای سرد خورد آدم می دهد .
می چسبد . یکی می خورم یک ویبره می روم .بی شام هم که هستم .
مثل همیشه کلمه مزخرف خوشم نمی آید ، نمی خورم را تحویل دست پخت
مادر داده ام .
این لحظه ها فقط یک جمله دارد :" خدایا هر چه زودتر این ازدواج کنه !"
نمی دانم ازدواج کنم چه بلایی یا اتفاقی سرم خواهد آمد ؟ لابد مادر فکر
می کند که آن بیچاره آدمم خواهد کرد ! یا اینکه مجبور خواهم شد خودم را
به آدمیت بزنم ! یا اینکه مادرجان خوشحال می شود که یکی دیگر این نق نق
هارا گوش خواهد کرد !
دوتای اولی که زیاد رویشان حساب باز نمی کنم اما اگر این آخری باشد باید
با مادرم بعضی چیز ها را حل کنم !
بر حسب کارم امروز رفته بودم بیمارستان روانی ، مریض ها یی که دردشان
قیافه شان را تغییر داده زیر آفتاب زرد پاییزی تبریز نشسته بودند .
در عالم خود . در عالم بی ریای خود .در عالمی که تبعیدیش بودند .
هیچ حرفی میانشان رد و بدل نمی شد . هر کسی برای خود . یکیشان را دیدم
که با انگشتان شست و اشاره ته مانده ی سیگاری روشن را گرفته و
دودش را قورت می دهد . چند متر آنطرف تر یکی نرسیده به او دستش
را دراز کرده به سمتش می آید . چند پک سریع به سیگاری که روشن اما
تمام است می زند و به دوستی که به طرفش می آمد بی هیچ حرفی می دهد
و او هم کار دوستش را ادامه می دهد .
آنها که به ظاهر سالمند همیشه سیگار را برای کم یا فراموش کردن غم و غصه
دود می کنند (اینطور می گویند !).
اما اینها چه ؟ اینها که خود دود شده اند ! زندگیشان ! خانواده ای که ماهها شاید
سراغشان نمی آید !
اینها برای چه سیگار دارند ؟
برگشتنم توی حیاط می گشتند . عزیزان زحمتکش مددیار مشغول بازی شیرین
فوتبال دستی بودند و عزیزان بیمار هر کدام سویی و در سویی !
تا لحظه سوار شدن به ماشین فکرم پیش نگاه زیر چشمی مریضی که شلوارش
را خیلی بالا کشیده و چند پیرهن روی هم پوشیده بود و فیزیک چانه اش
بر حسب نداشتن دندان تغییر کرده ، بود .
ماقبل آخر نوشت : این نوع نوشتن هایم را دوست دارم . بیشتر شبیه حالم و
خودم هست . غیر عادی و در هم برهم .
آخر نوشت : فردا یک سفر کاری تقریبا 500 کیلومتری دارم . 500000 متر و
هر متر یک فکر و شاید هر 1000هیچ فکر .
ممکنه این آخر نوشت تمدید بشه . پس فعلا اساتید محترم
بالشتم را روی زمین می کشم . نایی برای بلند کردنش ندارم .
خسته که بودم . حالا ناخوشی هم اضاف شده . سرم درد دارد . هیچ نرمی زیر
پوستم نمانده . استخوانهایم را می توانم لمس کنم . سرم وقتی دردش
می گیرد دوست دارم با درد ضربه به دیوار فراموشش کنم .
ریه هایم را از دود خیالی سیگار خاموش پرو خالی می کنم و به خیال خودم
حرصم را با آن بیرون می ریزم .
سرم روی نرمی بالشت آرام می گیرد . به پهلو پا جمع می خوابم عین
همیشه مثل آن دنیا . چشمانم را روی هم می گذارم تا دنیای بیرون را نبینم
اما هنوز دنیای درونم مقابل چشمانم هست . دنیایی چند برابر وحشتناک تر
از آن بیرونی .
صبح رفته بودم برای داد زدن وخالی شدن . اما باز خبری از ملت خوش خواب نبود .
تا چشم کار می کرد کفتار بود و کفتار نما . خیلی دوست داشتم سر تک تکشان
قی می کردم . و بیشتر سر رئیسشان .
حاضر بودم هر چه در این 24 سال خورده ام رویش بالا بیاورم . دست به دیوار
می ایستادم و به قیافه مضحک و چندش آور و تهوع آورش یک دل سیر می خندیدم .
کاری که در این 24 سال برایم حرام بوده . و شاید من بعد هم باشد .
همراه اسپیکر سیستمم توی سرم هم طبل می زنند بسیار رساتر از بلند گو
صدا را پخش می کند بی هیچ واسطه ای می شنوم.
سردم می شود مچاله تر می شوم .
یاد آرش می افتم رفیق شفیق همیشگی ام . که از بچگی گندی هایم را تحمل
کرده . امروز هم تنهایم نگذاشت علی رغم اینکه مادرش رضا نمی داد .
آمد و جورابش را داخل ماشین پا کرد و بلافاصله شعر خواند از شاملو . و مثل
همیشه هنگام عبور از زیر آن پل فحش و ناسزایش را گفت و باز مثل همیشه
تایید درستی جمله اش را خواست .
ذهنم کلاغ پر می رود . معلوم نیست مرا با خود کجا می برد .
سردی زیر پوستم رفته . می لرزم . تنم می لرزد .لرزش از همه جای تنم .
بیشتر شکم و پاهایم .
پیشانی ام داغ است بر خلاف بدنم . همین است که خسته ام همه جایم یکی
نیستند .
یقه های پلیورم را بهم می چسبانم تا مثلا راه هوا را ببندم .اما حماقتم اینجاست
که نمی دانم سرما از کجا در من رخنه کرده .
چشمهایم گرم و شورند . تنبل شده اند و بی حال . پاک شدن می خواهند مثل
صاحبشان . طفلکی ها آنها هم مرا تحمل می کنند . خیلی دلم می خواهد به
مقصودشان برسانم .
می خواهم یک دل سیر اشک بریزم .
بستری غیر این بستر لحافی غیر این لحاف و بالشتی غیر این بالشت می خواهم.
و آخر دنیایی غیر این دنیا .
می روم.
و باز مادر بر می گرداندم ...
اول نوشت : درسته که نوشته هام روزهای معمولیم چندان ... نیستند . ولی
چون اینبار تو روز معمولی این پست ننوشتم شاید یه جورایی یه جور باشه .
نتیجه : با حوصله باش عزیز ! همه ما تو چنگال جنگل زندگی شاید اسیر باشیم .
لبهایم خشک و چروکیده شده اند . بدنم هیچ تکانی نمی خورد . روی زخم
پایم چند زالو جا خوش کرده اند و با راحتی کامل اندک خون مرا نیز به یغما
می برند .
کرم های بزرگ و سیاه و چندش آوری که خونت را می مکند و با مرگ تو
زندگی می کنند . بار اولی که دیدمشان یکی شان به پایم که زخم بود
چسبید اول ترسیدم که با دست بکَنم ، پایم را محکم تکان می دادم که بیفتد
اما محکم چسبیده بود . ترس برم داشته بود با دو انگشتم گرفتمش از ترسم
آنقدر محکم گرفتم که توی دستم ترکید و خون همه جا پاشید . الان نه یکی
که چند تایشان روی پایم هستند و خونم را می مکند بدون هیچ اذیت و اهمیتی .
«
مسیری که طی می کردم رسید به یک جنگل . جنگلی تاریک و پردرخت .
جنگلی ظاهرا مرموز .
اولین قدمم دلهره عجیبی در من ایجاد کرد . هراس برم داشت و ندایی که
می گفت نباید داخل شد در سرم پیچید .
زیر قدم هایم شاخه های کوچک و خشکیده را می شکستم و براهم ادامه
می دادم .
مسیرم از شرق به غرب بود . و تنها راهنمای من نور خورشید بود بنابر این
فقط روزها می توانستم حرکت کنم .
اما توی این جنگل تاریک و پر درخت ، خورشید به خوبی دیده نمی شد .
و پیدا کردن راه از طی کردنش سخت تر. فقط زیر لب فحش می دادم به راهم .
به این جنگل .
با دستم شاخه و برگهای آویزان را کنار می زدم و جلو می رفتم . تارهای
عنکبوتی که به صورتم می چسبید و خارهای گیاهانی که در تنم فرو می رفتند .
احساس تنفرم را نسبت به وضع موجود بیشترمی کرد . صدای قدمهای
من و خرد شدن شاخه های ریز زیر پایم و صدایی که از اعماق جنگل به
صورت مکرر می آمد - صدایی شبیه شیون کسی که هنوز نمرده در قبرش
می کنند - تنها صدای جنگل بود .
شبها از ترس حیوانات وحشی روی درخت می خوابیدم و از یک چوبدستی به
عنوان وسیله دفاعی استفاده می کردم .
هنوز هیچ حس آرامش بخشی از لحظه ورودم در من ایجاد نشده بود .
و هر لحظه بیشتر نگران و مضطرب می شدم .
به راهم در این جنگل ادامه می دادم . مثل همیشه همان صداهایی که
روزهای قبل می آمد . ولی بعد از مدتی صدای دیگری نیز اضافه شد.
گوش دادم . صدا نزدیک تر می شد . ایستادم با خودم گفتم شاید صدای
پای حیوان کوچکیست . اما این صدای شکستن شاخه های تنومند بود .
یک قدم عقب رفتم . دستم را به درختی رساندم . قلبم تند تر زد .
و عرق های سرد گونه ام را خیس کرد .
صدا هر لحظه واضح تر می شد . فقط خدا خدا می کردم و لعنت به راهی
می فرستادم که این جنگل را سر راهم قرار داد .
حیوانی سیاه و قهوه ای با چشمانی قرمز که آبی چسبناک از دهانش
آویزان بود - تلفیقی از گراز وحشی و کفتار موجودی بین آنها و چند برابر
جثه شان - از پشت بته ها بیرون آمد وایستاد .
آب دهانم را هم نتوانسم قورت دهم . صدایم هم که خفه شده بود .
در چشمان هم زل زدیم و هر دو منتظر دیگری که چه حرکتی انجام می دهد .
پاهایم رفیق نیمه راه شدند . لرزیدند و سست شدند . آرام پای راستم را
روی زمین عقب کشیدم . حاضر شدم تا از دست این حیوان کثیف فرار کنم .
سعی کردم با کمترین حرکتی که توجهش را جلب کند اینکار را بکنم .
در یک لحظه هر دو شروع به حرکت کردیم . داد زدم و دویدم .
صدای پاهای پرزورش را می شنیدم که با تمام توانش دنبالم می آمد .
فقط می دویدم . بدون هیچ فکری . مسیر مهم نبود .
فقط از دستش خلاص شوم . مدام تغییر مسیر می دادم تا بلکه گمم کند اما
همچنان پشت سرم بود . سرم را برگرداندم تا ببینم چقدر از من فاصله دارد .
زیاد نبود...
احساس کردم سرعتش را یکباره کم کرد . ولی من همچنان با تمام توانم
می دویدم .. و فکر کردم که خسته شده حتما . آنقدر ترسیده بودم و هراس
داشتم که وقتی فهمیدم این قسمت جنگل خیلی تاریک تر از قسمتهای
دیگر است که خیلی دیر شده بود و من راهم را گم کرده بودم .
نفس نفس زدم و ایستادم . سرم را بالا گرفتم و دور خود گشتم .
کمترین نور ممکنه از لابلای شاخه های درخت ها به چشمم می خورد .
هنوز خستگی فرار از دست آن موجود در تنم بود . هیچ غذا و آبی برایم نبود .
اما خوشحال بودم از اینکه لااقل در جنگلم و اینجا می شود هر دو را پیدا کرد .
مدت زیادی بود که بی آب و غذا پی بیراهه حرکت می کردم . حتی آن نورهای
خورشید را که راهنمایم بودند را نیز گم کردم . دیگر اثری ازشان نبود .
در فکرم با خودم بازی می کردم . فکر روزی که پشتم به جنگل بود.
روزی که بالای تپه ای می ایستادم و با تمسخر به این جنگل نگاه می کردم .
قدمهایم آهسته و آهسته تر از پیش شدند . همه جای بدنم زخم بود .
لباسهایم همه پاره .و توانم تمام .
ناگهان بادی وزید . شاخه ها تکانی خورند . سرم را کم رمق بلند کردم .
شاخه درختان از جای خود می جنبیدند و جابجا می شدند ، بهترین فرصتی
بود تا بعد از مدتها نور را ببینم . آن لحظه را معجزه می دانستم .
خوشحال شدم . ایستادم زیر مسیر نور .
شاخه ها هنوز در حرکت بودند . نزدیکترین درخت به من صدا های عجیب
و غریبی درمی آورد ، مثل شکستن شاخه های خشک و قطور .
درختان دیگر هم با این درخت همراهی می کردند و شاخه هایشان را
در هوا می گرداندند و به هم می زدند . صدایشان دیوانه کننده بود .
شاخه ها به سرعت اینور آنور می شدند و برای هم جولان می دادند .
خیلی ترسناک بود . خیلی ترسیدم .
فکر راه لعنتی بودم که این جنگل را سر راهم سبز کرد . گوشم هایم را گرفتم .
اما باز می شنیدم . چشمانم را بستم و فریاد زدم .
حس کردم چیزی روی پایم حرکت می کند . فکر کردم حتما مار است و
چشمانم را با ترس باز کردم . شاخه های درخت داشتنند دور من می تنیدند
و بالا می آمدند .
هر دو پایم کاملا بهم بسته شدند و شاخه ها دورمن پیچیدند ،
تمام بدنم پوشیده شد از شاخه های درخت و فقط سرم بیرون ماند عین کرم
ابریشمی که فقط سرش بیرون است .
بی تقلا روی زمین افتادم . هیچ نایی برایم نمانده بود .
»
سرم را تکیه می دهم به تنه درختی که اسیرش هستم .
اسیر شاخه هایش . شاخه هایی که به بدن خسته و خونی و بی جانم
گره بسته اند .
نا خود آگاه خنده ام می گیرد ...
چشمان نیمه بازم را تمام باز می کنم .
ترس برم می دارد . آرام چشمانم را دور و برم می گردانم .تاریکی است
و وحشت .
تمام خاک مرطوب است و پر از حشراتی موذی . حشراتی سیاه و زرد
چندش آور که روی دانه های خیس خاک برای خود می گردند .
تنم لرزه ای می کند . نای فریاد نیست وگرنه دادی از ته دل می کشیدم .
خس خس نفس هایم اذیتم می کند . هوا سنگین و شرجی .
عرق سردی روی گونه هایم . با پایین آمدن عرقم احساس می کنم
حشره ای روی گونه ام سُر می خورد .
خودم را تکانی می دهم . افقی هستم و دست و پایم نیز بسته .
نمی توانم زیاد تقلا کنم که مبادا این کم هوا نیز تمام شود .
صداهایی را می شنوم . کسانی که روی من راه می روند .
یاری خواستن بیهوده است . کسی صدای مرا نمی شنود . بشنود هم
اعتنایی نمی کند .
رفته رفته سنگینی هوا را روی سینه ام احساس می کنم . همه بدنم
خیس است . دست و پایم هنوز بسته اند .
نفس هایم را کامل تو می دهم و نیمه بیرون .
آن گوشه روزنه ای است که یک رشته خیلی نازک از نور را تو آورده .
برای آرام شدن به آن نور خیره می مانم .
چشمانم را می بندم و در فکر غرق می شوم .
- اگر بیهوده تقلا کنم به جایی نمی رسم
- اگر هیچ کاری نکنم باید هر لحظه خود را آماده پذیرایی از این حشرات
زرد و کثیف و چندش آور کنم
- اگر آن روزنه نور را بزرگتر کنم شاید بتوانم کاری کنم
چشمانم را باز می کنم هیچ چیز را نمی بینم جز آن روزنه با این فکر که
روزی از اینجا رهایی خواهم یافت .

آخر نوشت : (اینو از دوست و استاد عزیزم شیر علی به غنیمت آوردم )
آنقدر دستهایت را بالا گرفته ای ، عادت کرده ای یا تسلیم باشی یا آویزان .
بسم ا... الرحمن الرحیم .اولین ورد وقت رفتن .
خیابان خلوت زیر نور چراغ های سرخ و نارنجی با درختانی که از دو سو بهم
رسیده اند .
صدای قدم هایم را خیلی خوب می شنوم . صدای آب جوی ، صدای بال
کلاغی که می پرد از جایی همان بالا ها .
خیلی جالب است همه اینها وقتی هستند که هیچی نیست .
و یا وقتی همه هست اینها نیستند و یا هستند و دیده نمی شوند .
صدای قدمهایم را خیلی دوست دارم محکم ، راسخ و منظم .
کیف دستم سنگینی می کند اما چاره ای نیست . از دور صدای ماشینی
می آید . سرم را جلو نور می گیرم تا بلکم نگه دارد و مرا تا چهار سوی برساند .
اما محلم نمی گذارد و می رود . این جمله به ذهنم می آید . کار عبث و بیهوده
ایست توقع کمک و یاری داشتن از کسی غیر خودت .
با قدمهایم خطوط منفصل خیابان را متصل می کنم بهم . حس جالبیست
حس بهم رساندن و پیوسته کردن .
سر صبحی شاعر هم شده ام . زمان ! هنوز 6 نشده بین 5 و 6 در نوسان
هنوز تقریبا همه خوابند و هنوز روز نشده .
سایه ام هراسان است . گه بلند وگه کوتاه . مثل شانس آدمیان .
بسته به موقعیتی که دارد . البته نه خودش ، چراغهای خیابان .
چراغ راهنمایی ، قرمز چشمک زن . علامت خطر یا احتیاط یا هر چیزی !
اما همه آنها برای وقتی است که ماشینی باشد ، تکه اهنی که سر خود
می رود . اما حال هیچ کدام نیستند . اما چراغ هست ! فکر می کنم حال
باز آیا همان هویت را دارد این چراغ ؟!
سوار بر ماشین بزرگ از تبریزم دور می شوم . شبیه بچه شری در خواب است .
پدری گونه پسر سرباز جوانش را می بوسد . حسادت میکنم . چرا؟!
هیچ وقت نشد ...
بابا برایم حس غریبی شده . کلمه ای که عادت کرده ام . همین .
بابایی که فقط در حرف بابا ست . گیر کردم در بابا . در بغل بابا . در آن بوسه اش .
و این حسادتی که نمی دانم از کی با من است .
بابا
. نمی دانم چه بگویم . سرم را به زور جهت مخالف بر می گردانم و صدا
وارد می کنم در گوش تا بشنوم آنچه را که می خواهم و نشنوم آنچه را که
نمی خواهم ...
اما هنوز بابا در خاطرم هست ...

اینکه دیر بشه .
کم یا زیاد ، خوب یا بد منو می شناسین .
خیلی وقته تو ذهنم یه فکر بود . یه فکری که هیچ وقت شاید نمی تونستم
به عمل تبدیلش کنم . اما با خودم فکر کردم شاید بتونم شبیه سازیش کنم .
یک شبیه سازی ساده و تقریبا واقعی .
از شما همه عزیزان و دوستایی که لطف کردین اومدین می خوام بعد اینکه
لینک پایین ُ دیدین اولین واکنشتون و جمله ای که به زبون میارین ُ بگین .
البته شماها لطف کنین این کار عجیب و غریب و به قول بعضیا لوس بازیمو
تو عالم واقعیت و واقعی تصور کنین .
با تشکر از همه تون .
خوشحالم که انقد آدم شوخ و شنگ دورو برم هست . ولی یکبار ازتون
خواهش کردم که جدی باشین .
یکبار
اصل مطلب : آخرین پستم که دادم برادرم گفت اینو از یه فیلم ایرانی که عید نشون
می داد کپی کردی . جدی نگرفتم چون تا حالا پستی نشده که بهنام (داشم )
سر به سرم نذاره که کپی کردی .
اما امروز یه دوست عزیزی اومد و در کمال لطف گفت که کپی از یه فیلم خارجیه .
نمی دونم چقدر منو می شناسین حالا مجازا . اما حاضرم قسم بخورم که هیچ
کدوم از فیلمایی که دوست عزیز و برادرم گفته من حتی یه پلانشم ندیدم .
به هر چه راست سوگند .
آخرین باری که فیلم دیدم یادم نمیاد چی بود . خیلی وقته فیلم نمی بینم .
درست گفتن خدمتت .
نمی خوام حالا چیز اضافی بگم اما حاضرم در هر سطرش که شما ها امر کنین
دلیلمو برا نوشتنش بگم .
در پایان از شما دوست بسیار گرامی خواهش دارم که داستانک های دیگه منو هم
بخونین و ببنین که کلا من خوش ذوق نیستم و درباره چیزایی که رواج دارن
می نویسم .
قربان همه تون .
آخر نوشت : این هفته اولین قسمت از پست های سریالیمو شروع می کنم .
بعضیا می گن لوس بازیه ولی خودم که خیلی دوس دام . مخصوصا اولین پستمو .
منتظر باشین . لطفا .
این پست قسمت نظردهی ندارد .
" توضیح : با حوصله باشید و تا آخر بخوانید ."
****

روی صفحه موبایلی که روی میز زنگ می خورد نوشته شده بود " خانومی " .
مرد جوان با حالتی نه چندان گرم جواب داد .
- سلام عزیزم خوبی ؟ .... کجایی ؟ .... تولدتم مبارک خانومی ... الان که
نه اما تا نیم ساعت خودمو می رسونم ... فعلا . مواظب خودت باش .
آروم از پشت میزکارش بلند شد . کادویی رو که گرفته بود داخل کیفش گذاشت
و راهی شد .
صابر و پونه 3 سالی بود که با هم بودند .و چند ماهی بود که باهم بودنشان
رسمی شده بود .
داخل پارک که شد پونه را دید که روی نیمکت با لبخندی روی لب منتظرش
هست .
پاییز برگ همه درختان را زرد و مرده کرده بود و این قبرستان برگها زیبایی
خاصی به پارک داده بود .
- سلام عزیزم خوبی ؟ تولدت مبارک خانومی
- سلام . مرسی... مرسی . خوبی ؟ چرا انقد دیر کردی؟
- معذرت . به خدا کلی کار سرم تلنبار شده اصلا وقت ندارم اینروزا.
پونه کمی نارحت شد و گفت :
ببخش که کشوندمت اینجا . گفتم امروز لااقل با هم باشیم .
- نه عزیزم این حرفا چیه ؟ امروز تولد یه فرشته س . فرشته یی که واقعا
فرشته س .
آسمان ، پاییزی بود . گرفته و عبوس .
بعد از کمی پیاده روی برای صرف غذا به رستورانی که آنجا با هم آشنا شده
بودند رفتند .
- صابر... میشه بریم اونجایی که اولین بار منو دیدی و من محلت
نذاشتم بشینیم ؟!
- نه تورو خدا بیا همین جا بشینیم . اونجا رفت آمد زیاد اعصابم خرد میشه ...
- نمیشه ؟ ... باشه .هر چی تو بگی .
غذایشان که تمام شد صابر جعبه کادو را از کیفش در آورد و دو دستی
طرف پونه گرفت . بدون هیچ سورپرایز و احساسی .
- پونه من عزیز من تولدت مبارک
پونه خیلی سعی کرد که خودش را خوشحال جلوه دهد ولی بازیگر زیاد
متبحری نبود
- وااای ... دستت درد نکنه ممنونم چرا زحمت کشیدی ؟ اگه میشد همین
جا یه بوس جانانه مهمونت می کردم .
- معذرت می خوام دیگه . وقت کافی نداشتم یه چیز درست و حسابی
برات بگیرم .
- نه همینم خوبه . بهترین کادوی دنیاس
- خب پونه جونم پاشو دیگه آروم آروم برو خونتون بارونم شروع شده تا
تند تر نشده برس خونتون
- صابر... نمی خوام برم امروز تولدمه . می خوام همش با عشقم باشم .
اگه قراره برم باید منو تا خونه برسونی
- عزیزم پونه جان بیام خونتو برگردم شرکت می دونی چند ساعت طول میکشه؟
پاشو ... پاشو دختر خوب برات یه آژانس می گیرم درست دم در خونتون
پیادت کنه .
پونه سوار تاکسی شد . در حالیکه چندان میلی برای رفتن نداشت .
تاکسی حرکت کرد و هنوز نگاه پونه به صابر بود .
تقریبا دو ساعت بود که پونه راهی خانه شده بود اما مثل همیشه تک زنگی
نیانداخته بود که یعنی من رسیدم .
گوشی زنگ خورد شماره نا آشنا بود .
- بله بفرمایید
صدای پشت خط :
- سلام ببخشین شما اسمتون صابره ؟
مکثی کرد و گفت : بله خودمم . امرتون ؟!
- شما خانومی با این مشخصات می شناسین ؟
و مشخصات پونه را داد .
- بله . ایشون نامزدمن . چطور مگه ؟
- راستش ... عرضم حضورتون که متاسفانه ماشین ایشون تصادف کردن و
الان هم توی بیمارستان ... هستن . شماره شما آخرین شماره ای بود
که تماس گرفته شده بود . لطفا خودتون هر چه سریعتر بیمارستان برسونین ...
دنیا پیش چشمان صابر سیاه شد و چرخید . به زور خودش را به میز چسباند.
چند نفس عمیق کشید . هنوز باور نمی کرد . با گوشی پونه تماس گرفت .
همان صدا جواب داد .
به بیمارستان که رسید هراسان به سمت اطلاعات رفت .
تاکسی که پونه را به خانه می رساند به دلیل خیس بودن زمین نتوانسته بود
به موقع ترمز کند و چون سرعتش نسبتا زیاد بود از پشت به ماشینی که
میل گرد حمل می کرد برخورد کرده بود و یکی از این میل گرد ها هم به
سر پونه اصابت کرده بود و تقریبا سر پونه را متلاشی کرده بود .
جنازه را نشان صابر دادند . فقط لب ها و چانه اش سالم بودند اما خونی .
فریادی زد خودش را روی جنازه انداخت . موهای پونه را در دست گرفت و زار زد .
دیوانه شده بود . این طرف و آنطرف می دوید سرش را دیوار کوبید و زخمی کرد .
به زور توانستند از جنازه پونه دورش کنند .
وسایل پونه را تحویل دادند . کوله پشتی و کادویی که امروز برایش گرفته بود .
چراغ خانه اش را روشن نکرد کیف خونی پونه را بغل کرده بود و دیوانه وار
می بوسید و می گریست . خودش را روی تخت انداخت و شیون سر داد .
چند ساعت گذشت . خیس خیس شده بود .
کوله را باز کرد . وسایلش را یکی یکی بر می داشت و می بوسید و می بویید
و روی پاهایش می گذاشت .
هنوز بوی پونه توی مغزش جولان می داد و این فکر که پونه ای وجود ندارد
دیوانه اش می کرد .
توی کوله پونه دفترچه خاطراتش هم بود .
آرام برداشت . همیشه پونه راجع به این دفتر صحبت کرده بود و اینکه هیچکس
حق ندارد دست بهش بزند .
ورق زد . رسید به اخرین صفحه نوشته شده . تاریخ دیروز23 آبان.
- فردا تولدمه . خوشحالم خدا جون . مرسی ازت . مرسی که انقد مهربونی و
انقد آدم مهربون ریختی دور و برم . که مهربونترینشون صابرمه جونمه عشقمه ...
خدا جونم می شه یواشکی بگی فردا چه جور میشه ؟ صابر چیکار میکنه برام
سورپرایزم میکنه یا نه ؟ با هم میاد بریم رو برگا وشوتشون کنیم بریزیم رو
سر هم ...
صابر لحظه ای مکث کرد . هق هقش هنوز تمام نشده بود . یادش آمد که یکبار
سر همین کار با پونه دعوا کرده بود و گفته بود که این کار احمقانه و بچه گانست .
دفتر را بغل کرد و باز زار زد .... صفحه های دفتر هم خیس شدند .
- خیلی دوس دارم صابر فردا بهترین تولدمو برام جشن بگیره .
خدا جون فردا کاری کن زیاد کاری نداشته باشه . تا بهمون خوش بگذره .
دوس دارم فردا دستشو بگیرم تو دستام می دونم دوست نداره این ادا اطوارارو
اما خب فردا تولدمه می خوام یه روز هر کاری دلم خواس بکنم .
خیلی دوس دارم صابرم همش لوسم کنه و محبت کنه بهم . خداجونم نمیشه یه
کاری برام بکنی که اینا همه اتفاق بیفته ؟
تا به این قسمت رسید . صابر نعره ای زد و خدا را داد کشید ...
صدای زنگ ساعت موبایل توی اتاق پیچید . آرام دکمه اش را زد .
رادیوی دیجیتالیش که سر ساعت 6 کوک شده بود روشن شد .
- سلام و صبح بخیر به همه عزیزان هموطن امروز چهارشنبه 24 آبان .
امیدوارم که روز خوبی رو شروع بکنین .
موبایل دوباره زنگ خورد . روی صفحه اش نوشته بود : کادو برای پونه یادت نره .
تمام بلند شد .صفحه موبایل را یکبار دیگر خواند . دنبال وسایل پونه گشت نبود .
دفتر خاطراتش را بغل کرده بود اما حالا نیست . همه جارا زیرورو کرد اما نبود .
تاریخ رادیو را یادش آورد : امروز که 25 . دیروز 24 روز تولد پونه بود .
و موبایلش را هم برای 24 آبان کوک کرده بود اما حالا چرا ؟
تلویزیون را روشن کرد تاریخ 24 آبان را گفت .
گوشی را برداشت و پونه را گرفت بعد از چند بوق صدای خواب آلود پونه
را شنید ... باورش نمی شد . چند چک محکم به خودش زد . اصلا خواب نبود .
نمی دانست گریه کند یا بخندد .
دوش گرفت و صبحانه ای خورد و راهی محل کارش شد و تمام مدت به خوابی
که دیشب دیده بود و یا اصلا فکر میکرد که خواب بود می اندیشید .
و فقط کلمه معجزه بود که ذهنش را آرام میکرد .
نمی توانست تمرکز کند .
تصمیم گرفت آنچه را که خوانده بود عملی کند .
یک هدیه بسیار شیک و زیبا گرفت . زودتر از پونه خودش را به پارکی که
قرارشان بود رساند .
موبایلش را جلوی چشمش گرفت و شمرد : 1-2-3 و زنگ خورد . پونه بود .
- سلام عزیزم خوبی ؟ .... کجایی ؟ .... تولدتم مبارک خانومی ... الان که نه
اما تا نیم ساعت خودمو می رسونم ... فعلا . مواظب خودت باش .
پونه روی نیمکت نشست و صابر پشت درخت نزدیک همان نیمکت قایم شده بود .
یک دفعه جلوی پونه پرید و داد زد : تولدت مبارک عزیزم
پونه جا خورد . طوری که دقیقه ای متحیر مانده بود .
- تو که گفتی نیم ساعت بعد میای؟
- فک کردی من امروز مثه همیشم ؟ نه خیرم امروز تولد عمر و جونمه ...
مدتی گذشت . صابر گفت :
- پونـــــــــــه...
- جون پونه
- دوس داری بریم برگارو شوت کنیم . پرت کنیم طرف هم ؟
پونه خشکش زد و گفت : صابر مطمئنی حالت خوبه ؟ جاییت درد نمی کنه ؟
تو که از این کارا بدت میومد!
- خب حالا میای یا نه ؟
- و هر دو روی برگها دویدند و روی سر هم ریختند .مرتب دستان پونه را
می گرفت آرام بوسه ای میزد .و چند مدتی را گذراندند .
در رستوران را باز کرد .
پونه تا آمد حرفی بزند . صابر گفت : عزیزم چرا نمیشه ؟ تو جون بخواه .
بیا بریم بشینیم .
پونه هر لحظه بیشتر از دفعه قبل تعجب می کرد .
- تو از کجا فهمیدی که می خواستم بگم بریم اونجا بشینیم ؟
وای خداجونم دارم شاخ در میارم .
- خب عزیزم تا ملتو با شاخات نترسوندی بیا بریم بشینیم .
روی میز پر از گل های سرخ بود و وسطشان کیکی که رویش نوشته بود :
" تولدت مبارک زندگی من "
پونه نگاهی به صابر کرد . دهانش از تعجب باز بود . گفت : اینم تو کردی ؟
صابر سرش را به علامت مثبت تکان داد .
پونه خودش را روی صندلی انداخت . از فرط خوشحالی نمی دانست چکار کند:
گفت : اگه شرایطش بود یه بوس کشدار می رفتم ازت ...
غذا را سفارش دادند و قبل از غذا گارسون با سینی ای بطرف پونه آمد .
هدیه ای بود که صابر گرفته بود و پیشاپیش با رستوران هماهنگ کرده بود
که آنها کادو را بیاورند تا سورپرایز کامل شود .
پونه اینبار نتوانست جلو اشک خودش را بگیرد و چند قطره ای اشک ریخت .
صابر خوشحال بود . اما ته دلش نگران . تا اینجا که مثل دیروز نبود .
اما هوا همان هوابود .
پونه گفت :
امروز بهترین روز زندگیم بود خیلی خوشحالم و بعد سرشو کرد آسمون و یه
چشمکی زد و گفت : مرسی خدا جونم ...
و صابر وانمود کرد که مثلا چیزی ندیده .
خب صابرجونم . امروز خیلی زحمتت دادم اگه اجازه بدی دیگه برم خونه تو هم
برو به کارات برس امروز وقتتو خیلی گرفتم .
که یکدفعه صابر گفت : نه ... نه تا خونتون می رسونم و بعد می رم شرکت .
سوار تاکسی شدند و هوا می بارید . باران زمین را خیس کرده بود .
و آسمان عبوس هر لحظه عبوس تر میشد .
ماشین حرکت کرد و صابر هر لحظه آشفته تر میشد . تا رسیدند به همان جا .
و همان جایی که پونه کشته شده بود .
باز صدای خط ترمز ماشین آمد و ....
قطره های بارانی که روی دختری می بارید که بالای سر جنازه مردی
نشسته بود و زار می زد .
درست همان محل دیروزی همان اتفاق .
صابر برای اینکه اتفاق دیروز نیفتد خودش را جلوی پونه آورده بود .

دست من بود آسمان همیشه آبی بود
دست من بود صورت مردم لبخند بود
دست من بود پرنده بی آشیان نبود
دست من بود قاصدک هراسان نبود
دست من بود زمین سبز و زیبا بود
دست من بود همه خوبی ها بی ریا بود
دست من بود هیچکس تنها نبود
دست من بود هیچ راهی بیراه نبود
دست من بود آرامش رنگ تازه ای بود
دست من بود آوای سکوت زنگ تازه ای بود
دست من بود هیچ گوشی کر نبود
دست من بود هیچ چشمی نابینا نبود
دست من بود هیچ دستی خالی نبود
دست من بود هیچ دلی بی دل نبود
دست من بود هیچ گلی بی آب نبود
دست من بود هیچ آسمانی بی ماه نبود
دست من بود مهربانی ها سرریز بود
دست من بود دشمنی ها ریز بود
دست من بود چشمی منتظر نبود
دست من بود خشمی منفجر نبود
دست من بود که دست من بود
هیچ رویایی بی اثر نبود
هیچ آرزویی خاک خورده و پیر نبود
دست من بود که دست من بود
هیچ نوری بی فروغ نبود
هیچ درختی بی سایه و برگ نبود
دست من بود که دست من بود ...
آخر نوشت : من نه شاعرم نه نویسنده . من احساس خودم رو می گم
با قاعده یا بی قاعده .
باید استراحت کنم
اما نه ... من خیلی خسته ام .

آخر نوشت : از این به بعد برای ارج نهادن به مقام شامخ بازدید کننده و
نظر گذار عزیز در صورتی که کامنت ایشان مستوجب پاسخ باشد در
همان بخش جواب حقیر قید خواهد شد .
با تشکر از همه
به جرم محاربه محکوم به اعدام.
شرح حال و ما وقع :
به خداوندی خدا من کاره ای نبودم . من برا خودم یه گوشه ای ایستاده بودم .
نمی دونم کدوم خس و خاشاکی از من استفاده ابزاری کرد ؟
والا من اصلا نمی خواستم به اون برادر عزیز زحمتکش رزمنده آسیبی وارد
کنم .
تا بخودم اومدم فهمیدم توی کانتینر بدبوی پر از آدمم . جام خیلی تنگ بود .
تا اینکه دادگاه تشکیل شد و من گناهکار شناخته شدم به جرم محاربه و
محکوم به اعدام .
از همه عزیزان استطاعت دعا دارم .
امضا : آجر پاره گوشه خیابان

روبرو ی آیینه ام
چشمانم را می نگرم
خیس اند و خاموش .
حال فریاد و شیون دارند
اما هنوز خاموش اند و آرام .
جاریم در آنها
مثل آبشاری سرخ و سبز .
ای چشمان من
شماها یید همراهم
در این سرای پر از تزویر و ستم
سرای تاریک و تاریکی ها
پر از گرگهای سگ نما .
شماها اسیرید در من
در این جسم زرد و یک تن
که هر لحظه می رود رو به فنا .
شماهایید من را امید و آرزو
برای دیدن روزی
که پر نور باشد روزش
نه شب ها حاکم و زورش .
بگریید و بگریید
به حال مادری که با یاد فرزندش سرو سامانی ندارد
به حال بابایی که رفته عمر و روحش .
بگریید به حال زمینی که دیگر نمی خندد
به حال آسمانی که دیگر نمی بندد
خودش را بر سر بدان روزگار
آنها که خوبان را زدند و کشیدند بر دار .
بگریید به حال آن دربند بیمار
به حال آن چوبه دار
که می گیرد عزیزان مارا به خویش
به جرم اعتقادش به هویت و کیش .
بگریید بر حال زارم
بر این دستان بی توانم
بر این زبان بریده و قصارم
بر این پاهای بی جانم .
بگریید بر من
که من ناتوانم
فریادی نیست در رسایم
که من مانده ام گوشه ای خاموش
کسی که کرده آدمیت را فراموش .
بگریید و زار زنید بر جسم و روحم
من آن طبل بزرگ و پوچم
که هیچش نیست درونش
جز آن صدای خالی و چموشش .
بگریید بر این دل بی دل مانده بر دل
بگریید بر این تکه گوشت بی شرم و خجل .
بگریید بر خود که نگریستید آن دم
سلاخی می کردند چو حیوان چند آدم .
بگریید و زنید شیون و زار
بر آن مردمکان سخیف و بی عار .
این چند خط تقدیم به دوست و برادر بزرگوارم مهدی
اصل مطلب :
مهدی جان ناراحت شدی از حرفم ، از حرفی که اینروزها همه میگویند ،
حرفی که امروز همه قبول دارند .
ناراحت شدی و آزرده خاطر از اینکه باب میلت نبود آنچه را که گفتم .
می شناسمت . می دانم اخلاقت چگونه است . ولی مطمئنم تو فقط از یک
بعد به قضیه نگاه می کنی . از یک زاویه از یک چشم .
گفتی بسیجی اگر نبود من هم سیگار به لب نبودم .
آری اینگونه است . آن بسیجی ها من را سیگار به لب کرده اند ولی اینها
من را جان به لب کرده اند .
« آنها به میدان آمدند تا جان بدهند ولی اینها به میدان آمدند تا جان بگیرند »
کار بسیار اشتباه و بیهوده ای ست مقایسه آن بزرگ مردان و تعدادی
جیره خوار که اکثرشان برای منفعتی است که از این راه می برند خود را این
نام گذاشته اند .
بزرگ مردانی که تو منظورت است مخلص و جان بر کف بودند بدون هیچ
چشم داشت و انتظاری اما ... خودت که بهتر از من می دانی بزرگوار .
اینهایی که در خیابان ها جان می گیرند به سهولت . کسانی هستند که
هیجان یک شکار در سرشان است و باد این قدرت که کسی با ما نمی تواند
کاری داشته باشد .
اسلحه بر دست ،مانند اردوهایی که رفتید . آماده و گلوله ای شلیک می شود .
سینه ای دریده می شود . قلبی خونین و جوانی پرپر . خانواده ای داغدار و
مادری بی فرزند خواهری بی برادر برادری بی خواهر و پدر بی فرزند .
آن مردان بزرگ چند دهه قبل برای این رفتند که نگذارند این اتفاق ها بیافتد
ولی اینها چه ؟اینها چه ؟
مهدی جا برادر بزرگوارم می دانی که چقدر احترام داری برایم اما بدان و آگاه
باش که در اشتباهی سخت در اشتباهی .
دو مجموعه زیر شامل تعدادی عکس که بهتره ببینیشون گرچه می دونم خیلی
بهتر از من اینارو می دونی .
آخر سر بهتر از من میدانی سهراب چه گفته
آن جمله معروفش :
چشم هارا باید شست
جور دیگر باید دید .
موفق و موید باشی .
" من دلم سخت گرفته ست از این میهمان خانه مهمان کُش ِ روزش تاریک "

(کمی فرهاد گوش کن . حتی اگه دوستش نداری حتی اگه با روحیه ت سازگار
نیست .)
مثله همیشه سیگار کنت خاموش بر لب . لنگانم دراز . در معرض هوای رانده
شده .ظرف میوه مقابلم .کاکتوس هایم سر جایشان و همه چیز فراهم . پشت
سیستم و گوش می دهم به فرهاد .
دنبال اخبار جدید .
باز درگیری .
به این فکر میکنم ، امشب چند مادر تا صبح بیدار خواهند بود چشم براه ؟
چشم براه عزیزانشان .
مادر جان بشکن آن اضطرابت را التهابت را برای عزیزت .
عزیزی که شاید نبیندش . عزیزی که شاید هیچ وقت چشمانت را نوازش نکند .
عزیزی که شاید هیچ گاه صدایش گوشت را نوازش نکند . عزیزی که شاید
هیچ گاه بر نگردد .
- پدر وضو گرفته آماده خم و راست شدن . آرام و آرام .شاید از روی عادت .
پدر آن عزیز چه ؟ فهمیده ساعت چند است ؟ فهمیده که عزیزش را چه شده ؟
فهمیده که دیگر نشسکتن بی فایده است ؟
- پدر خمیازه می کشد با صدا . ذکر هایش را می گوید . به امید قبولی .
" دلم از تاریکی ها خسته شده ، همه درها بروم بسته شده "
و باز کمی فرهاد گوش کن .
فکرم می رود سراغ آن بازجوی ... چه قویست امشب ؟! چه شجاع دل !
و چه مطمئن !
و چه خوشحال که جیره اش را پرداخته اند بدون کم و زیاد . و راضی از اینکه نکرده
می خورد .
" داره از ابر سیاه خون می چکه "
فرهاد یادت نرود .
فکر آن بسی جی هایی که زور ریششان را می خورند . مشتهایشان را روی
صورت جوانان و بی گناهان محکم می کنند .
حالم منقلب شد . چشمانم تر می شوند . مثل همیشه . بیچاره ها عقده ای
شدند آخر .
"مرده می برن کوچه به کوچه "
خدایا خودت را سرگرم چه کاری کرده ای که اینجا بنامت زندگی می گیرند
همانی که تو دادی ! خودت را مشغول چه کرده ای ؟ که اینجا این همه دل
فریادت می زنند !
می شنوی یا کاری به کار این قافله نداری ؟
اینروزها فرشته هایت دائم سر کارند نه ؟ عزرائیلت چه می کند ؟ متحیر شده
از عزرائیل نماها ؟ شکایتشان را آورده خدمتت ؟ جبرئیل هاج و واج مانده که
این نبود اسلامی که من به محمد دادم ؟
خداجان فکرت هنوز با من است ؟ یا پرده کشیده اند بر دیدگانت ؟
گوشهایت را چه ؟ نگرفته اند ؟!
خداجان کی طلوع می دهی آن خورشید موعودت را ؟ که تاریکی فرا گرفته
سرزمینی را که بیش از همه سنگت را بر سینه می زدند .
خداجان قاتلانی چیره دستند همانهایی که بارها شاید دست بر پرده ات زده اند !
نمی خواهی دستشان را کوتاه کنی ؟ یا پرده ات را پاک کنی ؟
خدای من خدایی که همیشه با من بودی حالا هم با منی ؟
فریاد سکوتم را می شنوی ؟
ضجه دلم را گوش فرا می دهی ؟اشکان چشمانم را می بینی ؟
حالم را می فهمی ؟ حس می کنی ؟
یا مقلب القلوب
یا محول الحوال
یا خدا !
کمی فرهاد گوش کن .

چند روزی است که دیگر شش هایم را هوا ارضا نمی کند
چند روزی است که دستم برای پاک کردن عرق پیشانی ام بلند نمی شود
چند روزی است که تنم آب شده
چند روزی است که نور برایم نورانی شده
چند روزی است که خدا را می فهمم
چند روزی است که خندیدن برایم عادت شده
چند روزی است که مادر برایم عزیزتر شده
چند روزی است که اشک هایم شیرین شده اند
چند روزی است که مغزم بیکار شده
چند روزی است که من زنده ام
چند روزی است که آگهی ترحیمم روی دیوار خاک می خورد .

یکی از دوستان عزیزم امروز واژه ای بکار برد در کلامش که مرا به فکر برد .
" مرد بودن "
با خودم فکر کردم واقعا من مردم ؟ اگه هستم چطورم که به من گفته می شه
مرد؟اگه نیستم پس مرد بودن یعنی چه ؟
هیچ جوابی نداشتم ، البته درست و حسابی .
زدم بیرون . قیافه همه رو نگاه می کردم . دنبال یک مرد . اما قیافه ها چیزی
بروز نمی دادند . شاید یکی واقعا مرد باشد اما در حال حاضر بنا به علتی
چهره مردانه اش رفته و یا برعکس کسی مرد نباشد ولی حال تحت شرایطی
قیافه ای مردانه دارد .
سرم را گرفتم پایین شاید از کفش ها بدانم کیا مردن ! تفکیک می کردم کفش
مردانه ، کفش زنانه . اما باز دیدم ممکن است مردی بر حسب موقعیت کفشی
زنانه بر پا کرده و یا زنی بر حسب شرایط باز کفش مردانه به پا دارد .
اما بالاخره باید فهمید از یه جایی که مرد کیست !
شاید مردانگی به داشتن ریش و صدایی ضمخت باشد اما مرد بودن مطمئنا به
ظاهر افراد کاری ندارد .
به کفششان به ریششان به صدایشان به هیکلشان .
شاید مرد آن دختر 3 ساله ای باشد که برای بدست آوردن روزی با پدرش آواز
می خواند .
یا آن پسر معلولی که فال حافظ می فروشد . یا آقای مسنی که پشت آن
ماشین گران قیمت نشسته . و یا این پسری که دوست داشته خودش را به
این شکل در بیاورد . و یا دختر خانمی که دوست داشته رنگ موهایش چشم
را بزند .
همه و همه اینها ممکن است برای خود مردی باشند و یا اصلا مرد باشند .
اما هیچ کس نمی تواند ثابت کند که مرد کیست و چیست .

