تبليغاتX
آوای سکوت

آوای سکوت

خواستم حال و هوا عوض کنم . طنزکی نوشتم . این پستم پرده اول از یک

داستان که اگه با استقبال مواجه شد پرده های دیگه شم می نویسم .

اینو اضافه کنم که من عاشق طنزای عزیز نسین نویسنده معاصر ترکیه ای هستم .

 طنز نسین بسیار زیبا و واضح و گاها همراه با بعضی بی ادبی هاییست که

در جامعه اش متداول بوده . گفتم از حالا بگم که بر من خرده نگیرید  بعد ها !

پرده اول :

                                

 

سه ماه و 13 روز دیگر 28 سالم تمام می شد اما هنوز مجرد بودم . مادرم چپ و

راست می رفت و می آمد نگاهم می کرد و بعد کشیدن آهی می گفت : اوغلوم دا

گوجالدی(پسرم هم پیر شد!) آنقدر گفت و گفت که راضی به ازدواج شدم به

شرطی که مورد مناسبی پیدا کند که حداقل آشپزیش حرف نداشته باشد !

کار تازه من پیدا شده بود هر هفته یک خانه یک دختر یک ماجرا . کم کم داشت

 خوش می گذشت خیلی وقت بود که هیجان لازم را در زندگی نداشتم .

روز سه شنبه بود که از سر کار برگشتم مادرم گفت : صابر جان برو استراحت کن

 که امشب قراره بریم خواستگاری یه دختری که آشپزیش حرف نداره چند بار دست

 پخت شو خوردم عالیه !

رفتیم . در زدیم . وارد خانه شدیم . بوی گلاب از همان دم در رفت تو دماغم .

وارد اتاق که شدیم احساس کردم وارد سالن اجتماعاتی چیزی شدم دور تا دور اتاق

 پر بود از فک و فامیل دختر خانم . یک لحظه احساس غربت عجیبی به من دست داد.

 نشستیم . میان جمعیت حاضر دنبال دختر خانم گشتم نبود .

 گفتم وقتی چایی آورد می بینمش .منتظر ماندیم تا بحث های سیاسی و دولت

 خدمتگزارشان تمام شود تا اجازه آوردن چایی صادر شود  .

خودم را روی صندلی جمع کردم و منتظر عروس خانم شدم .

اما برادر عروس خانم چایی آوردند . که گفتم ممنون میل ندارم .

 دو ساعت بود که روی صندلی چسبیده بودم خسته هم شدم و همچنان از عروس

 خبری نبود . یک دفعه احساس کردم کتم سنگین شده . نگاه کردم دیدم یکی از بچه

 های فامیل عروس از جیبم آویزان است .

 قبل انجام هر کاری اول خونسردیه خودم را حفظ کردم بعد یه دیدی دور و اطرافم

 زدم بعد آرام یک نیشگون ظریف رفتم رو دست بچه . اما سرتق تر از این حرف ها بود

 مخصوصا با آن مایعی که از دماغش آویزان بود و تا پشت لبش کش آمده بود .

گفت : اسمت چیه ؟ نیشم را باز کردم که مثلا گرم گرفته ام و  با او مهربانم گفتم :

 به تو چه آب دماغ !

 گفت : خودتی ! و ادامه داد : تو می خوای کلثومو بگیری ؟

تعجب کردم گفتم : کی ؟ کلثوم دیگه کیه ؟ بدو برو دماغتو پاک کن !

نگاهم کرد و بعد چند لحظه گفت : چرا دماغت انقد بزرگه ؟ چشم غره رفتم.

 فکر کنم ترسید چون سرش را پایین انداخت . بعد چند لحظه نگاه کردم دیدم باز

 آنجاست اما دماغش پاک پاک شده بود . گفت : عمه خانم میگه پاشو بیا این اتاق

 با عروس حرف بزن . از جمع اجازه خواستم و دنبال پسرک راه افتادم .

 در زدم . داخل اتاق خانم حجیمی زیر چادر سفید نشسته بود فکر کردم ایشان

عمه خانم یا بزرگ ترشان هستند . سلام کردم و عرض ادب و رفتم گوشه ای

آرام نشستم .

 تقریبا یک ربع همانطور بی حرکت و بی صدا نشسته بودم . خسته شدم رو به آن

 خانمی که قیافه اش را نمی دیدم گفتم : ببخشین این عروس خانوم کجا موندن

 پس؟ نمیان ؟

چشم تان روز بد نبیند عین این ساختمانهایی که هنگام زلزله تکان می خورند

 ایشان هم تکانهایی خوردند و شروع کردند به خندیدن آن هم شدید .

 چانه ام را خاراندم و با تعجب نگاهش کردم .

بعد صدای بسیار ظریفی که اصلا به آن هیکل نمی خورد گفت : میشه بپرسم چرا

 منو انتخاب کردین برا ازدواج ؟

هاج و واج ماندم . پیش خودم گفتم : خدایا خداوندا داری منو امتحان می کنی

یا دوربین مخفیه چیزیه ؟

گفتم : خب یک سری شرایط لازمه برای اینکه دو نفر با هم بتونند ازدواج کنند و ...

(شروع کردم به زدن حرفهایی که خودم هم نمی فهمیدنشان)

 

گفت : ببین آقا صابر اول کاری اینو بگم" من دختر خیلی راحتی هستم توی فامیل .

 من با داییام فوتبال بازی می کنم "و اصلا هم خجالت نمی کشم ازشون ...

فکر کنم ران پایم کبود شده بود از بس خودم را نیشگون گرفتم که خنده ام نگیرد .

 او می گفت و من خودم را سیاه می کردم .

طوری نشسته بودیم که قیافه اش اصلا معلوم نبود . در اتاق را هم باز گذاشته بودند

 که نعوذ ب ا... کار بدی نکنیم .پیش خودم گفتم : خداجون بادی نسیمی صبایی

بفرست بلکم این چادرش یکم اونورتر بره تا قیافشو ببینم . اما آنقدر چادر را با تمام

 وجود و از ته دلش گرفته بود باد که سهل است گردباد هم کارساز نبود .

خسته شد از حرف زدن و تعارف کرد که میوه بخورم . خودشم هم یک دیس پر از

 میوه جلویش گذاشت . چادر را به  دندانهایش گیر داد و دستانش را آزاد کرد .

اولین جمله ام پس از دیدن دستهایش فقط ماشاء ا... بود . مچ دستش اندازه دور

گردنم بود .

با آن دستهای ظریفش شروع کرد به پوست گرفتن  کیوی . چنان با ظرافت پوست

 می گرفت که خداییش کیف کردم . منتظر بودم ببینم چطور خواهد خورد .

 همان طور که چادر به دندانش بود گفت : می خوری ؟! گفتم : نوش جان مرسی .

گوشه چادرش را آزاد کرد تا شروع به خوردن کیوی بکند . می خواستم ببینم تکه

 هایش چه اندازه خواهند بود . که یک دفعه دیدم آن کیوی اندازه تخم مرغ را عین

 نخودچی دهانش پرتاب کرد . قطراتی که ناشی از له شدن آن کیوی زبان بسته

 بود را در هوا دیدم .

باز گفتم خدایا این چه امتحانی است ؟

چنان با شالاپ شولوپی می خورد که کم مانده بود بالا بیاورم .

 دهانم نیمه باز مانده بود که خوشبختانه کیوی پرید توی گلویش و شروع کرد به

 سرفه کردن . دنبال دستمال می گشت بهترین فرصت بود تا قیافه اش را ببینم .

 زود دستمالم را از  جیب کتم در آوردم تا به او بدهم .

دستمال را از من گرفت .

 چادرش کنار رفت .

 صورتش را با دستمال پاک کرد .

 قیافه اش را دیدم .

 و هردو همزمان جیغ کشیدیم...

جیغ من که معلوم بود...دوست ندارم زیاد راجع به قیافه و آن تیپ قیصریش توضیح

 دهم .

                                

اما جیغ عروس خانم هم بخاطر دستمال من بود . آن بچه سرتق دماغش را با

 دستمال من پاک کرده بود و کلثوم خانم هم بی خبر از همه جا آن را به لب و لوچه

 اش مالیده بود .

 

آخر غم نوشت : البته شاید ناراحت بشین اما خالی از لطف نیست ۴ کامنت آخر

پست قبلیو بخونین .

 اطلاع نوشت : به علت مشکلات فنی پیش آمده در لود صفحه وبلاگم به احتمال زیاد

تا اخر این هفته یک تغییرات اساس در فنداسیون اینا رخ بده . و فعلا این قالب

رو زدم که لااقل از حضور اساتید و سروران گرام بی نصیب نباشم .

باشد که هیچ مشکل فنی در این مملکت نباشد . آمین !

 

 

 

+ نوشته شده در  2009/10/12ساعت 18:21  توسط آوای سکوت  | 

آرام بالای سرت نشستم . راحت تر از همیشه خواب بودی . من بودم و یک دنیا

 بغض یک دنیا حرف . بغض هایی که اجازه گریه شدن نداشتند و حرفهایی که

 فرصت زده شدن .

قلبم تیر می کشد . دستم را آرام رویش گذاشته و فشارش می دهم طوری

 که متوجه نشوی که فکر و ذهنت را مشغول من کنی .

این ضجه ها اذیتم می کنند . گوشهایم را هم نمی توانم بگیرم  چون روی سر

 تو گذاشتمشان . نوازشت می کنم با تمام وجودم گرمیت را احساس می کنم .

 قلبم تند تر می زند . گرمم می شود . موهایم سیخ می شوند و همه در فشار .

خیلی اذیتت کردم .زیاد ناراحتت کرده ام .  اما خودت هم می دانی بهتر از همه

 که هیچ کدام جدی نبودند در واقع دلیلی بود بر جوان بودن و جاهل بودنم .

نمی دانم با چه جرئتی اکنون بالای سرت هستم ؟! و با چه جسارتی حرف

می زنم ؟! و با چه گستاخی انتظار بخشش دارم ار تو ؟!

ضجه ها توی سرم پیچیده اند قلبم هم سر ناسازگاری دارد امروز . نکند این ها

همه آه توست ؟ اما نه ! تو مهربان تر از آنی ...

خم می شوم سمت تو . شنیدی ؟ صدای ترک خوردنم را ؟ اشکم را روی

گونه ام احساس می کنم که پایین می آید .می شکنم . خیلی وقت است

که گریه نکرده ام . شاید خیلی وقت است که تنهایم .بی تو ام .

گوشه لبم را با دندان هایم می گیرم چشمانم را کم کم می بندم به هق هق

 می افتم سعی می کنم اذیتت نکنم اما از گریه گذشته زار می زنم .

معذرت می خواهم . من را ببخش که باز زجرت می دهم . لبانم را روی

سنگ قبرت می گذارم . می بوسمت . می بویمت . آرام بخواب .

 آرام تر از همیشه .

        

 

سوال نوشت : داشتم فکر می کردم که تا کی می خوای به وبلاگ نویسی

ادامه بدی ؟ تو عزیز و استادی که منت می ذاری و میای به این سوالم هم

 جواب بده . لطفا !

تعجب نوشت : به این نتیجه رسیدم که حاشیه از خود اصل مطلب بیشتر تو

چشمه ! همه دوستام به جای اینکه درباره اصل مطلب نظر گلشونو بگن درباره

یک نوشته ای که در حاشیه قرار داره اظهار نظر کردن ! یکی نیست بهم بگه :

ای بابا صابر جان توام عجب خودتو تحویل میگیریا ! اصل مطلبت سیری چند ؟!

(آیکون نیش تا بنا گوش باز)

آخر نوشت : یکی از دوستام اینو برام آف گذاشته تو یاهو :: "در جوانی دوست

 نداشتن علامت بدی است . روح سالم همیشه یکنفر دوست را که لایق باشد

ملاقات خواهد کرد "

به این نتیجه رسیدم که روحم چندان سالم نیست !(ایضا همون آیکون بالایی)

+ نوشته شده در  2009/10/9ساعت 2:3  توسط آوای سکوت  | 

اول نوشت : درسته که نوشته هام روزهای معمولیم چندان ... نیستند . ولی

چون اینبار تو روز معمولی این پست ننوشتم شاید یه جورایی یه جور باشه .

نتیجه : با حوصله باش عزیز ! همه ما تو چنگال جنگل زندگی شاید اسیر باشیم .

لبهایم خشک و چروکیده شده اند . بدنم هیچ تکانی نمی خورد . روی زخم

 پایم چند زالو جا خوش کرده اند و با راحتی کامل اندک خون مرا نیز به یغما

 می برند .

 کرم های بزرگ و سیاه و چندش آوری که خونت را می مکند و با مرگ تو

 زندگی می کنند .  بار اولی که دیدمشان  یکی شان به پایم که زخم بود

چسبید اول ترسیدم که با دست بکَنم ، پایم را محکم تکان می دادم که بیفتد

 اما محکم چسبیده بود . ترس برم داشته بود با دو انگشتم گرفتمش از ترسم

 آنقدر محکم گرفتم که توی دستم ترکید و خون همه جا پاشید . الان نه یکی

 که چند تایشان روی پایم هستند و خونم را می مکند بدون هیچ اذیت و اهمیتی .

«

مسیری که طی می کردم رسید به یک جنگل . جنگلی تاریک و پردرخت .

جنگلی ظاهرا مرموز .

اولین قدمم دلهره عجیبی در من ایجاد کرد . هراس برم داشت و ندایی که

 می گفت نباید داخل شد در سرم پیچید .

زیر قدم هایم شاخه های کوچک و خشکیده را می شکستم و براهم ادامه

می دادم .

مسیرم از شرق به غرب بود . و تنها راهنمای من نور خورشید بود بنابر این

 فقط روزها می توانستم حرکت کنم .

اما توی این جنگل تاریک و پر درخت ، خورشید به خوبی دیده نمی شد .

 و پیدا کردن راه از طی کردنش سخت تر. فقط زیر لب فحش می دادم  به راهم .

 به این جنگل .

با دستم شاخه و برگهای آویزان را کنار می زدم و جلو می رفتم . تارهای

عنکبوتی که به صورتم می چسبید و خارهای گیاهانی که در تنم فرو می رفتند .

 احساس تنفرم را نسبت به وضع موجود بیشترمی کرد . صدای قدمهای

من و خرد شدن شاخه های ریز زیر پایم و صدایی که از اعماق جنگل به

صورت مکرر می آمد - صدایی شبیه شیون کسی که هنوز نمرده در قبرش

می کنند - تنها صدای جنگل بود .

شبها از ترس حیوانات وحشی روی درخت می خوابیدم و از یک چوبدستی به

 عنوان وسیله دفاعی استفاده می کردم .

هنوز هیچ حس آرامش بخشی از لحظه ورودم در من ایجاد نشده بود .

 و هر لحظه بیشتر نگران و مضطرب می شدم .

به راهم در این جنگل ادامه می دادم . مثل همیشه همان صداهایی که

 روزهای قبل می آمد . ولی بعد از مدتی صدای دیگری نیز اضافه شد.

گوش دادم . صدا نزدیک تر می شد . ایستادم  با خودم گفتم شاید صدای

پای حیوان کوچکیست . اما این صدای شکستن شاخه های تنومند بود .

 یک قدم عقب رفتم . دستم را به درختی رساندم . قلبم تند تر زد .

و عرق های سرد گونه ام را خیس کرد .

صدا هر لحظه واضح تر می شد . فقط خدا خدا می کردم و لعنت به راهی

می فرستادم که این جنگل را سر راهم قرار داد .

حیوانی سیاه و قهوه ای با چشمانی قرمز که آبی چسبناک از دهانش

 آویزان بود - تلفیقی از گراز وحشی و کفتار موجودی بین آنها و چند برابر

 جثه شان - از پشت بته ها بیرون  آمد وایستاد .

آب دهانم را هم نتوانسم قورت دهم . صدایم هم که خفه شده بود .

در چشمان هم زل زدیم و هر دو منتظر دیگری که چه حرکتی انجام می دهد .

پاهایم رفیق نیمه راه شدند . لرزیدند و سست شدند . آرام پای راستم را

روی زمین عقب کشیدم . حاضر شدم  تا از دست این حیوان کثیف فرار کنم .

 سعی کردم با کمترین حرکتی که توجهش را جلب کند اینکار را بکنم .

در یک لحظه هر دو شروع به حرکت کردیم . داد زدم و دویدم .

 صدای پاهای پرزورش را می شنیدم که با تمام توانش دنبالم می آمد .

 فقط می دویدم . بدون هیچ فکری . مسیر مهم نبود .

 فقط از دستش خلاص شوم . مدام تغییر مسیر می دادم تا بلکه گمم کند اما

همچنان پشت سرم بود .  سرم را برگرداندم تا ببینم چقدر از من فاصله دارد .

 زیاد نبود...

 احساس کردم سرعتش را یکباره کم کرد . ولی من همچنان با تمام توانم

می دویدم .. و فکر کردم که خسته شده حتما . آنقدر ترسیده بودم و هراس

داشتم که وقتی فهمیدم این قسمت جنگل خیلی تاریک تر از قسمتهای

دیگر است که خیلی دیر شده بود و من راهم را گم کرده بودم .

                   

نفس نفس زدم و ایستادم . سرم را بالا گرفتم و دور خود گشتم  .

 کمترین نور ممکنه از لابلای شاخه های درخت ها به چشمم می خورد .

هنوز خستگی فرار از دست آن موجود در تنم بود . هیچ غذا و آبی برایم نبود .

 اما خوشحال بودم از اینکه لااقل در جنگلم و اینجا می شود هر دو را پیدا کرد .

 

مدت زیادی بود که بی آب و غذا پی بیراهه حرکت می کردم . حتی آن نورهای

خورشید را که راهنمایم بودند را نیز گم کردم . دیگر اثری ازشان نبود .

در فکرم با خودم بازی می کردم . فکر روزی که پشتم به جنگل بود.

 روزی که بالای تپه ای می ایستادم و با تمسخر به این جنگل نگاه می کردم  .

قدمهایم آهسته و آهسته تر از پیش شدند . همه جای بدنم زخم بود .

 لباسهایم همه پاره .و توانم تمام .

ناگهان بادی وزید . شاخه ها تکانی خورند . سرم را کم رمق بلند  کردم .

 شاخه درختان از جای خود می جنبیدند و جابجا می شدند ، بهترین فرصتی

بود تا بعد از مدتها نور را ببینم . آن لحظه را معجزه می دانستم .

خوشحال شدم . ایستادم زیر مسیر نور .

شاخه ها هنوز در حرکت بودند . نزدیکترین درخت به من صدا های عجیب

 و غریبی درمی آورد ، مثل شکستن شاخه های خشک و قطور .

 درختان دیگر هم با این درخت همراهی می کردند و شاخه هایشان را

 در هوا می گرداندند و به هم می زدند . صدایشان دیوانه کننده بود .

 شاخه ها به سرعت اینور آنور می شدند و برای هم جولان می دادند .

خیلی ترسناک  بود . خیلی ترسیدم .

فکر راه لعنتی بودم که این جنگل را سر راهم سبز کرد . گوشم هایم را گرفتم .

 اما باز می شنیدم . چشمانم را بستم  و فریاد زدم .

حس کردم چیزی روی پایم حرکت می کند . فکر کردم حتما مار است و

چشمانم را با ترس باز کردم . شاخه های درخت داشتنند دور من می تنیدند

 و بالا می آمدند .

هر دو پایم کاملا بهم بسته شدند و شاخه ها دورمن پیچیدند ،

تمام بدنم پوشیده شد از شاخه های درخت و فقط سرم بیرون ماند عین کرم

ابریشمی که فقط سرش بیرون است  .

بی تقلا روی زمین افتادم . هیچ نایی برایم نمانده بود .

»

سرم را تکیه می دهم به تنه درختی که اسیرش هستم .

 اسیر شاخه هایش . شاخه هایی که به بدن  خسته و خونی و بی جانم

گره بسته اند .

نا خود آگاه خنده ام می گیرد ...

 

+ نوشته شده در  2009/9/4ساعت 23:57  توسط آوای سکوت  | 

چشمان نیمه بازم را تمام باز می کنم .

ترس برم می دارد . آرام چشمانم را دور و برم می گردانم .تاریکی است

و وحشت .

 تمام خاک مرطوب است و پر از حشراتی موذی . حشراتی سیاه و زرد

چندش آور که روی دانه های خیس خاک برای خود می گردند .

تنم لرزه ای می کند . نای فریاد نیست وگرنه دادی از ته دل می کشیدم .

خس خس نفس هایم اذیتم می کند . هوا سنگین و شرجی .

 عرق سردی روی گونه هایم . با پایین آمدن عرقم احساس می کنم

حشره ای روی گونه ام سُر می خورد .

 خودم را تکانی می دهم . افقی هستم و دست و پایم نیز بسته .

نمی توانم زیاد تقلا کنم که مبادا این کم هوا نیز تمام شود .

صداهایی را می شنوم . کسانی که روی من راه می روند .

 یاری خواستن بیهوده است . کسی صدای مرا نمی شنود . بشنود هم

 اعتنایی نمی کند .

رفته رفته سنگینی هوا را روی سینه ام احساس می کنم . همه بدنم

خیس است . دست و پایم هنوز بسته اند .

نفس هایم را کامل تو می دهم و نیمه بیرون .

آن گوشه روزنه ای است که یک رشته خیلی نازک از نور را تو آورده .

 برای آرام شدن به آن نور خیره می مانم .

چشمانم را می بندم و در فکر غرق می شوم .

-   اگر بیهوده تقلا کنم به جایی نمی رسم

-    اگر هیچ کاری نکنم باید هر لحظه خود را آماده پذیرایی از این حشرات

زرد و کثیف و چندش آور کنم

-  اگر آن روزنه نور را بزرگتر کنم شاید بتوانم کاری کنم

چشمانم را باز می کنم هیچ چیز را نمی بینم جز آن روزنه با این فکر که

روزی از اینجا رهایی خواهم یافت .

     

 

آخر نوشت : (اینو از دوست و استاد عزیزم شیر علی به غنیمت آوردم )

آنقدر دستهایت را بالا گرفته ای ، عادت کرده ای یا تسلیم باشی یا آویزان .

+ نوشته شده در  2009/8/26ساعت 23:2  توسط آوای سکوت  | 

" توضیح : با حوصله باشید و تا آخر بخوانید ."

****

     

روی صفحه موبایلی که روی میز زنگ می خورد نوشته شده بود " خانومی " .

مرد جوان با حالتی نه چندان گرم جواب داد .

-  سلام عزیزم خوبی ؟ .... کجایی ؟ .... تولدتم مبارک خانومی ... الان که

نه اما تا نیم ساعت خودمو می رسونم ... فعلا . مواظب خودت باش .

آروم از پشت میزکارش بلند شد . کادویی رو که گرفته بود داخل کیفش گذاشت

 و راهی شد .

صابر و پونه 3 سالی بود که با هم بودند .و چند ماهی بود که باهم بودنشان

 رسمی شده بود .

داخل پارک که شد  پونه را دید که روی نیمکت با لبخندی روی لب منتظرش

 هست .

پاییز برگ همه درختان را زرد و مرده کرده بود و این قبرستان برگها زیبایی

خاصی به پارک داده بود .

-  سلام عزیزم خوبی ؟ تولدت مبارک خانومی

-  سلام . مرسی... مرسی . خوبی ؟ چرا انقد دیر کردی؟

-  معذرت . به خدا کلی کار سرم تلنبار شده اصلا وقت ندارم اینروزا.

پونه کمی نارحت شد و گفت :

ببخش که کشوندمت اینجا . گفتم امروز لااقل با هم باشیم .

-  نه عزیزم این حرفا چیه ؟ امروز تولد یه فرشته س . فرشته یی که واقعا

 فرشته س .

آسمان ، پاییزی بود . گرفته و عبوس .

بعد از کمی پیاده روی برای صرف غذا به رستورانی که آنجا با هم آشنا شده

 بودند رفتند .

-  صابر... میشه بریم اونجایی که اولین بار منو دیدی و من محلت

نذاشتم بشینیم  ؟!

-   نه تورو خدا بیا همین جا بشینیم . اونجا رفت آمد زیاد اعصابم خرد میشه ...

-  نمیشه ؟ ... باشه .هر چی تو بگی .

غذایشان که تمام شد صابر جعبه کادو را از کیفش در آورد و دو دستی

طرف پونه گرفت . بدون هیچ سورپرایز و احساسی .

-  پونه من عزیز من تولدت مبارک

پونه خیلی سعی کرد که خودش را خوشحال جلوه دهد ولی بازیگر زیاد

 متبحری نبود

-  وااای ... دستت درد نکنه ممنونم چرا زحمت کشیدی ؟ اگه میشد همین

جا یه بوس جانانه مهمونت می کردم .

-  معذرت می خوام دیگه . وقت کافی نداشتم یه چیز درست و حسابی

برات بگیرم .

-   نه همینم خوبه . بهترین کادوی دنیاس

-  خب پونه جونم پاشو دیگه آروم آروم برو خونتون بارونم شروع شده تا

 تند تر نشده برس خونتون

-  صابر... نمی خوام برم امروز تولدمه . می خوام همش با عشقم باشم .

 اگه قراره برم باید منو تا خونه برسونی

-  عزیزم پونه جان بیام خونتو برگردم شرکت می دونی چند ساعت طول میکشه؟

 پاشو ... پاشو دختر خوب برات یه آژانس می گیرم درست دم در خونتون

 پیادت کنه .

پونه سوار تاکسی شد . در حالیکه چندان میلی برای رفتن نداشت .

تاکسی حرکت کرد و هنوز نگاه پونه به صابر بود .

تقریبا دو ساعت بود که پونه راهی خانه شده بود اما مثل همیشه تک زنگی

 نیانداخته بود که  یعنی من رسیدم .

گوشی زنگ خورد  شماره نا آشنا بود .

-  بله بفرمایید

صدای پشت خط  :

-  سلام ببخشین شما اسمتون صابره ؟

مکثی کرد و گفت :  بله خودمم . امرتون ؟!

-  شما خانومی با این مشخصات می شناسین ؟

و مشخصات پونه را داد .

-  بله . ایشون نامزدمن . چطور مگه ؟

-  راستش ... عرضم حضورتون که متاسفانه ماشین ایشون تصادف کردن و

 الان هم توی بیمارستان ... هستن . شماره شما آخرین شماره ای بود

 که تماس گرفته شده بود . لطفا خودتون هر چه سریعتر بیمارستان برسونین ...

دنیا پیش چشمان صابر سیاه شد و چرخید . به زور خودش را به میز چسباند.

 چند نفس عمیق کشید . هنوز باور نمی کرد . با گوشی پونه تماس گرفت .

همان صدا جواب داد .

به بیمارستان که رسید هراسان به سمت اطلاعات رفت .

تاکسی که پونه را به خانه می رساند به دلیل خیس بودن زمین نتوانسته بود

 به موقع ترمز کند و چون سرعتش نسبتا زیاد بود از پشت به ماشینی که

 میل گرد حمل می کرد برخورد کرده بود و یکی از این میل گرد ها هم به

 سر پونه اصابت کرده بود و تقریبا سر پونه را متلاشی کرده بود .

جنازه را نشان صابر دادند . فقط لب ها و چانه اش  سالم بودند اما خونی .

 فریادی زد خودش را روی جنازه انداخت . موهای پونه را در دست گرفت و زار زد .

 دیوانه شده بود . این طرف و آنطرف می دوید سرش را دیوار کوبید و زخمی کرد .

 به زور توانستند از جنازه پونه دورش کنند .

وسایل پونه را تحویل دادند . کوله پشتی و کادویی که امروز برایش گرفته بود .

چراغ خانه اش را روشن نکرد کیف خونی پونه را بغل کرده بود و دیوانه وار

 می بوسید و می گریست . خودش را روی تخت انداخت و شیون سر داد .

چند ساعت گذشت . خیس خیس شده بود .

کوله را باز کرد . وسایلش را یکی یکی بر می داشت و می بوسید و می بویید

 و روی پاهایش می گذاشت .

هنوز بوی پونه توی مغزش جولان می داد و این فکر که پونه ای وجود ندارد

 دیوانه اش می کرد .

توی کوله پونه دفترچه خاطراتش هم بود .

آرام برداشت . همیشه پونه راجع به این دفتر صحبت کرده بود و اینکه هیچکس

 حق ندارد دست بهش بزند .

ورق زد . رسید به اخرین صفحه نوشته شده . تاریخ دیروز23 آبان.

-  فردا تولدمه . خوشحالم خدا جون . مرسی ازت . مرسی که انقد مهربونی و

 انقد آدم مهربون ریختی دور و برم . که مهربونترینشون صابرمه جونمه عشقمه ...

خدا جونم می شه یواشکی بگی فردا چه جور میشه ؟ صابر چیکار میکنه برام

 سورپرایزم میکنه یا نه ؟ با هم میاد بریم رو برگا وشوتشون کنیم بریزیم رو

 سر هم ...

صابر لحظه ای مکث کرد . هق هقش هنوز تمام نشده بود . یادش آمد که یکبار

 سر همین کار با پونه دعوا کرده بود و گفته بود که این کار احمقانه و بچه گانست .

 دفتر را بغل کرد و باز زار زد .... صفحه های دفتر هم خیس شدند .

-  خیلی دوس دارم صابر فردا بهترین تولدمو برام جشن بگیره .

 خدا جون فردا کاری کن زیاد کاری نداشته باشه . تا بهمون خوش بگذره .

دوس دارم فردا دستشو بگیرم تو دستام می دونم دوست نداره این ادا اطوارارو

 اما خب فردا تولدمه می خوام یه روز هر کاری دلم خواس بکنم .

خیلی دوس دارم صابرم همش لوسم کنه و محبت کنه بهم . خداجونم نمیشه یه

 کاری برام بکنی که اینا همه اتفاق بیفته ؟

تا به این قسمت رسید . صابر نعره ای زد و خدا را داد کشید ...

صدای زنگ ساعت موبایل توی اتاق پیچید . آرام دکمه اش را زد .

رادیوی دیجیتالیش که سر ساعت 6 کوک شده بود روشن شد .

-  سلام و صبح بخیر به همه عزیزان هموطن امروز چهارشنبه 24 آبان .

امیدوارم که روز خوبی رو شروع بکنین .

موبایل دوباره زنگ خورد . روی صفحه اش نوشته بود : کادو برای پونه یادت نره .

تمام بلند شد .صفحه موبایل را یکبار دیگر خواند . دنبال وسایل پونه گشت نبود .

 دفتر خاطراتش را بغل کرده بود اما حالا نیست . همه جارا زیرورو کرد اما نبود .

تاریخ رادیو را یادش آورد : امروز که 25 . دیروز 24 روز تولد پونه بود .

 و موبایلش را هم برای 24 آبان کوک کرده بود اما حالا چرا ؟

تلویزیون را روشن کرد تاریخ 24 آبان را گفت .

گوشی را برداشت و پونه را گرفت بعد از چند بوق صدای خواب آلود پونه

را شنید ... باورش نمی شد . چند چک محکم به خودش زد . اصلا خواب نبود .

نمی دانست گریه کند یا بخندد .

دوش گرفت و صبحانه ای خورد و راهی محل کارش شد و تمام مدت به خوابی

که دیشب دیده بود و یا اصلا فکر میکرد که خواب بود می اندیشید .

و فقط کلمه معجزه بود که ذهنش را آرام میکرد .

نمی توانست تمرکز کند .

تصمیم گرفت آنچه را که خوانده بود عملی کند .

یک هدیه بسیار شیک و زیبا گرفت . زودتر از پونه خودش را به پارکی که

 قرارشان بود رساند .

موبایلش را جلوی چشمش گرفت و شمرد : 1-2-3 و زنگ خورد . پونه بود .

-  سلام عزیزم خوبی ؟ .... کجایی ؟ .... تولدتم مبارک خانومی ... الان که نه

 اما تا نیم ساعت خودمو می رسونم ... فعلا . مواظب خودت باش .

پونه روی نیمکت نشست و صابر پشت درخت نزدیک همان نیمکت قایم شده بود .

یک دفعه جلوی پونه پرید و داد زد : تولدت مبارک عزیزم

پونه جا خورد . طوری که دقیقه ای متحیر مانده بود .

-  تو که گفتی نیم ساعت بعد میای؟

-  فک کردی من امروز مثه همیشم ؟ نه خیرم امروز تولد عمر و جونمه ...

مدتی گذشت . صابر گفت :

-  پونـــــــــــه...

-  جون پونه

-   دوس داری بریم برگارو شوت کنیم . پرت کنیم طرف هم ؟

پونه خشکش زد و گفت : صابر مطمئنی حالت خوبه ؟ جاییت درد نمی کنه ؟

 تو که از این کارا بدت میومد!

-   خب حالا میای یا نه ؟

-  و هر دو روی برگها دویدند و روی سر هم ریختند .مرتب دستان پونه را

می گرفت آرام بوسه ای میزد .و چند مدتی را گذراندند .

در رستوران را باز کرد .

پونه تا آمد حرفی بزند  . صابر گفت : عزیزم چرا نمیشه ؟ تو جون بخواه .

 بیا بریم بشینیم .

پونه هر لحظه بیشتر از دفعه قبل تعجب می کرد .

-  تو از کجا فهمیدی که می خواستم بگم بریم اونجا بشینیم ؟

 وای خداجونم دارم شاخ در میارم .

-  خب عزیزم تا ملتو با شاخات نترسوندی بیا بریم بشینیم .

روی میز پر از گل های سرخ بود و وسطشان کیکی که رویش نوشته بود :

 " تولدت مبارک زندگی من "

پونه نگاهی به صابر کرد . دهانش از تعجب باز بود . گفت : اینم تو کردی ؟

صابر سرش را به علامت مثبت تکان داد .

پونه خودش را روی صندلی انداخت . از فرط خوشحالی نمی دانست چکار کند:

گفت : اگه شرایطش بود یه بوس کشدار می رفتم ازت ...

غذا را سفارش دادند و قبل از غذا گارسون با سینی ای بطرف پونه آمد .

 هدیه ای بود که صابر گرفته بود و پیشاپیش با رستوران هماهنگ کرده بود

 که آنها کادو را بیاورند تا سورپرایز کامل شود .

پونه اینبار نتوانست جلو اشک خودش را بگیرد و چند قطره ای اشک ریخت .

صابر خوشحال بود . اما ته دلش نگران . تا اینجا که مثل دیروز نبود .

 اما هوا همان هوابود .

پونه گفت :

 امروز بهترین روز زندگیم بود خیلی خوشحالم و بعد سرشو کرد آسمون و یه

 چشمکی زد و گفت : مرسی خدا جونم ...

و صابر وانمود کرد که مثلا چیزی ندیده .

خب صابرجونم . امروز خیلی زحمتت دادم اگه اجازه بدی دیگه برم خونه تو هم

برو به کارات برس امروز وقتتو خیلی گرفتم .

که یکدفعه صابر گفت : نه ... نه تا خونتون می رسونم و بعد می رم شرکت .

سوار تاکسی شدند و هوا می بارید . باران زمین را خیس کرده بود .

و آسمان عبوس هر لحظه عبوس تر میشد .

ماشین حرکت کرد و صابر هر لحظه آشفته تر میشد . تا رسیدند به همان جا .

و همان جایی که پونه کشته شده بود .

باز صدای خط ترمز ماشین آمد و ....

 

 

قطره های بارانی که روی دختری می بارید که بالای سر جنازه مردی

 نشسته بود و زار می زد .

درست همان محل دیروزی همان اتفاق .

 صابر برای اینکه اتفاق دیروز نیفتد خودش را جلوی پونه آورده بود .

        

 

 

 

+ نوشته شده در  2009/8/12ساعت 23:12  توسط آوای سکوت  | 

به جرم محاربه محکوم به اعدام.

شرح حال و ما وقع :

به خداوندی خدا من کاره ای نبودم . من برا خودم یه گوشه ای ایستاده بودم .

 نمی دونم کدوم خس و خاشاکی از من استفاده ابزاری کرد ؟

والا من اصلا نمی خواستم به اون برادر عزیز زحمتکش رزمنده آسیبی وارد

 کنم .

تا بخودم اومدم فهمیدم توی کانتینر بدبوی  پر از آدمم . جام خیلی تنگ بود .

 تا اینکه دادگاه تشکیل شد و من گناهکار شناخته شدم به جرم محاربه و

محکوم به اعدام .

از همه عزیزان استطاعت دعا دارم .

امضا : آجر پاره گوشه خیابان

+ نوشته شده در  2009/8/1ساعت 22:21  توسط آوای سکوت  | 

ماتحتش دهانم است . با لبانم فشارش می دهم و گازش می زنم . سیگار

خاموش هم کام نمی دهد دگر .

 

وارد اتاق شدم .

-         سلام

-         سلام عزیزم بفرمایین خواهش میکنم

-         آرام قدمهایم را بر می دارم در همین حین هم مثل همیشه زیر چشمی

 و رو چشمی اتاق را ورانداز می زنم . اتاقی پر از گل و کتاب با دیوار های سبز

نور چراخ خورشیدی که فقط قسمتی از اتاق را روشن کرده صندلی که قرار

است رویش بنشینم یا لم بدهم این ور میز و آنورش هم جناب آقای روانکاو .

-         خسته نباشین

-         مرسی عزیزم . خب چه خبرا ؟

-         جان ؟!

-         گفتم چه خبرا ؟ حال و روزت چطوره ؟

-         آهان ! هستیم خدمتتون . خبر خاصی نیست خبر بی خبریه . می بینین

که چه بلایی سرمون آوردن . بوی گندش هنوز رو تنمونه .

-         خب به اینا نباید فکر کنی دیگه عزیز .

-         نمیشه که آقای دکتر(تو دلم می گم ، کچل بی ریخت همین طرز فکر

رو داری که شدی دکتر )

-         خب موافقی شروع کنیم ؟

-         جان ؟! چیو ؟

-         آشپزیو خب (می خندد)

-         هه هه هه . می خندم مثلا (در حقیقت به حماقتش)

-         خودتو معرفی کن . چیکاره ای . مشکلت چیه ؟ اینارو همراه اون

چیزایی که من باید بدونم و بگو

-         اسمم ... صابرم . 25 سالمه وقدم 185 وزنم 60 ...

-         نه عزیزم اینارو نگو . مشکلاتتو کارتو بارتو اینارو بگو

-         خب می گفتم آقای دکتر . اونایی که می گفتم همه مشکلاتمن .

مشکل خودمم . کارو بارم خودمم .

عین آدمای خیلی بافهم عینکشو می ده پایین از بالا نگام می کنه و سرش

و آروم آروم تکون می ده

-         متاهلی یا مجرد ؟

-         مجردم آقا .

-         چرا انقد خشن گفتی مجرد ؟

-         نه بابا . گوشاتون اینجور شنیدن .

از پشت میزش بلند شد . اومد طرفم . نشستم کنار صندلی من . دستش

 یه چیزی بود . گفت

-         می خوام بخوابونمت . حاضری ؟

جمع و جور کردم خودمو گفتم

-         بله ؟! نه مرسی زیاد مزاحم نمیشم دوستان بیرون مطب منتظرمنن  

آروم با دستش زد پس کلم و گفت : همیشه انقد خنگی یا خودتو به خنگی زدی ؟

-         والا .. خب هر طور راحتین .

-         الان یه جورایی می ری به عالمه خلسه . هر چی به ذهنت میاد به زبون میاری و من می فهمم که تو ذهنت چه خبره

-         آخه آقای دکتر اینجوری که بد میشه هر چی تو ذهنمه بیاد دهنم .

دور از ادب و نزاکته !

-         بس کن دیگه . راحت لم بده شروع کنیم .

ساعتو شروع کرد به حرکت دادن جلو چشام . زیر لب هم هی می گفت

آروم چشاتو ببیند به هیچی هم فکر نکن آروم بخواب . دیگه خجالت کشیدم

بگم مرد حسابی نا سلامتی تو دکتر این خراب شده ای زیر بغلات بوی

خرابکاری بچه هارو می ده با این وجود می خوای راحت بگیرم بخوابم ؟

مثلا خوابیدم .

احساس کردم 10 دقیقه ای گذشته اما هیچ فکر بی پدر و مادر یا اصل و نصب

داری به ذهنم نیومده .

20دقیقه بعد اما  .

از چشام اشک اومد . احساس کردم .

شروع کردم به حرف زدن .

چرا ؟!

چرا؟!

خیلی نامردی مگه قرار نبود بهم دروغ نگی ؟ مگه قرار نبود هیچ چیزیو ازم پنهون

نکنی ؟ مگه قرار نبود تا من هستم با کس دیگه نباشی ؟

صدام شروع کرد به لرزیدن . گریه می کردم .

مگه نمی گفتی دوسم داری ؟ مگه نمی گفتی برام می میری ؟ مگه نمی گفتی

 بی من می میری ؟

 مگه نمی گفتی تا تو رو دارم سراغ کس دیگه ای نمی رم ؟

این بود حرفات ؟ قولات ؟ من چه بدی بهت کردم ؟ جز اینکه ...

احساس کردم یکی داره اشکامو پاک می کنه . اما من ادامه می دادم ..

یادت میاد گفتم بهت  : تورو خدا تورو جون هر کی دوس داری بهم هچ وقت

 حتی اگه به ضررت باشه دروغ نگو ، یادته ؟ قول دادی که نمی گم . یادته ؟

این بود خوش قولیت بی انصاف ؟ این بود جواب اونهمه صداقتم ؟

شکستی منو نابودم کردی داغونم کردی نصفه جونم کردی . فقط خودت می دونی

چه بلایی سرم آوردی که اصلا مستحقش نبودم .

شروع کردم به زار زدن . دستم مشت شده بود به یه جایی می کوبیدم . درد

 نداشت . فقط احساس کردم دیگه نمی تونم دستمو تکون بدم .

یواش یواش داشتم تکون می خوردم اما دوست نداشتم ازون عالم بیام بیرون .

دوست داشتم تو همون خلسه می موندم و زار می زدم و می مردم .

دوست داشتم تو اون عالم همه حرفای نگفته مو می گفتم . دوست داشتم

 تو اون عالم قد این سالایی که درد داشتم گریه کنم .اما گویا وقت تمام بود .

آقای صابر...

آقای صابر ...

ببخشین نوبت شماست می تونین برین داخل خانم دکتر منتظرتونن .

 

چند لحظه ای همین طور به خانوم منشی نگاه کردم . هاج و واج مونده بودم که

 چه خبره .

بلند شدم طرف اتاق رفتم . جلوی پیرهنم خیس بود فکر کنم خیلی عرق کردم .

 دست راستمم نگاه کردم سرخ شده بود و نیمه کبود .

وارد اتاق شدم

اتاقی پر از گل و کتاب با دیوار های سبز نور چراخ خورشیدی که فقط قسمتی

از اتاق را روشن کرده صندلی که قرار است رویش بنشینم یا لم بدهم این ور

 میز و آنورش هم ...

+ نوشته شده در  2009/7/10ساعت 1:21  توسط آوای سکوت  | 

 

معلوم نبود از کجا آمده ، از کدامین مادر زاده شده ! و برای چه بود .

توی خاک ، زیر تکه سنگی جای گرفته بود ، آرام و منتظر . منتظر نور ، باران و

زندگی .

دانه گیاهی که نمی دانست از کجا امده و چه خواهد شد ! هر روز بیشتر از دیروز

خودش را به سمت نور جابجا می کرد . خودش  را می شکافت ، برای رشد .

قطرات بارانی که به طور اتفاقی سر از خانه اش در می آوردند سیرابش می کردند .

 نور هم کم و بیش می تابید .

امیدوار بود . به رشد ، سر از خاک در آوردن و گل شدن .

همیشه در رویایش میزبان پروانه ها و زنبورهایی بود که شهدش غذایشان بود .

 همه از زیباییش می گفتند و بویش را می بوییدند .

زمان می گذشت و دانه گیاه هر روز بیشتر از دیروز رشد می کرد .

روزی احساس کرد هر لحظه ممکن است سر،  از خاک در آورد . اما مشکلی بود

  سر راهش . تکه سنگ بالای سرش . راه خاک را بسته بود .

 نمی شد شکافتش . دانه لحظه ای ایستاد ، از رشد .

همه چیز برایش تمام شده می نمود .

اما صدایی درونش بود . به او می گفت : این یک مانع است نه سد .

دانه خندید. به یادش آورد : رویایش ، آرزویش ، گل شدن و بودن را.

رشدش را با تغییر مسیر ادامه داد .

از زیر سنگ به طور افقی حرکت کرد. سخت بود ولی غیر ممکن نه .

به خودش امیدواری می داد و رویایش را به یادش می انداخت .

غرق در افکارش  بود که ناگهان دردی در ساقه اش حس کرد . ساقه اش شکست

 اما نه کامل .

باز ایستاد . همه چیز را توی ذهنش مرور کرد . همه سختی ها و ترس هایش را .

 ترس از اینکه بجای گل ، گیاهی هرزه باشد که به هیچ می ماند .به سنگی که

 مانع رشدش شده بود . به نور و آبی که خیلی کم دیده بود .

یک آن تصمیم گرفت ساقه اش را تمام بشکند ولی رویای گل شدن مانع شد .

با همه سختی ها ادامه داد و بیرون آمد سر انجام .

کاملا نمی دانست که چه شده ، گل زیبا یا گیاه هرزه ؟!

اما گل بودن را بیشتر احساس می کرد .

و آخر، شد یک گل زیبای قرمز .

به خودش افتخار می کرد ، خوشحال بود از اینکه همنشین پروانه ها خواهد بود و

 بهترین رفیق زنبورها .

با نسیم ملایمی که می آمد تاب می خورد ، آرام . که ناگهان بالای سرش سایه ای

 آمد ، سرد و ... .

گل زیبای قرمز له شد . زیر لگد آدمی که انسان نبود .

 

آخر اضاف ۱. از این سایه ها برای همه ما وجود دارد خیلی .

آخر اضاف ۲ . خبر آمد خبری در راهست .

 

+ نوشته شده در  2009/5/12ساعت 22:12  توسط آوای سکوت  | 

   

جونم ُ به لب رسونده بود . آخر زدمش . با چاقو یا تیغ .

کشتمش . فکر می کنم!!!

الان یک هفته ست به خاطر خودکشی بستریم .

+ نوشته شده در  2009/4/22ساعت 20:38  توسط آوای سکوت  | 

حالم یه مدتی بود که بد شده بود .

 از کی ؟ نمی دونم !

چرا ؟ بازم نمی دونم !

 تازه وقتی فهمیدم حالم بد شده که به قول معروف کار از کار گذشته بود .

 سارا رو (زنم) یکمی بیشتر از مامانم دوس داشتم . هر چی می گفت می گفتم

چشم عین یه بچه .

 خانم خوب و کدبانویی بود اما هیچ وقت نمی فهمیدم چرا خونوادم درکش

 نمی کردن و اصلا محلش نمی ذاشتن .

اصلا انگار نه انگار که مثلا عروسشونه یا حالا دیگه جزئ از خونوادشون .

برا همین بیشتر به سارا توجه می کردم بیشتر از حد معمول .

خیلی دوسش داشتم اصلا نمی ذاشتم ذره ای ته دلش ناراحتی باشه

یا از با من بودن احساس پشیمونی کنه .

به همین خاطر بود که هر چی می گفت می گفتم چشم . بدون سوال .

 اونم خداییش بهم خیلی توجه می کرد همیشه باهام بود . وقتی سر کار

می رفتم تا بر گشتنم به قول خودش ثانیه شماری می کرد.

اما همیشه اون چیزی که می خوای نمیشه یا اونی که میشه اون چیزی که 

نمی خوای .

من و سارا آروم آروم توی جاده زندگی حرکت می کردیم تازه به گرمی

دستای هم عادت می کردیم . اما این گرما زیاد دوام نداشت .

مامانم بد خلقی می کرد نامهربون شده بود باهام . داداشم هم . بابام که از اول

 اونطوری بود .

همه یه جوری بد شده بودن با ما مخصوصا با سارا .

مامانم تا منو تنها می دید می گفت : صابر تورو خدا این دخترو ول کن بره .

 از ذهنت پاکش کن . می رم برات یه دختر خوشگل می گیرم !

یه بار که اینو گفت با تعجب نگاش کردم و گفتم : مامان ! گرفتی منو ؟

چی می گی برا خودت ؟ بابا این دختره زنمه عروسته می فهمی اینارو ؟

مادرم فقط نگام کرد و بعد یه پگی زدو شروع کرد به گریه .

 بیشتر تعجب کردم .

آخه اینا از سارا چی دیده بودن ؟ چی ازش می دونستن که به من نمی

 خواستن بگن ؟!

برادرم اومد چپ چپ نگام کرد اونم چشاش خیس بود قشنگ معلوم بود اما

هیچی نگفت .

از اونروز هر وقت تنها بودم میومدن و همه یه چیز می گفتن : صابر سارا رو

بی خیال شو ولش کن رهاش کن ...

کم کم کفرمو در آوردن و این باعث می شد هر روز بیشتر از دیروز سارا رو دوست

 داشته باشم بیشتر بهش محبت کنم و نزدیک تر شم .

یه روز همگی رفته بودیم پیک نیک بعد ناهار منو سارا رفتیم یه گوشه ای باهم

 خلوت کنیم . از وقتی اومده بودیم باهم حرف نزده بودیم .

روی یه بلندی نه چندان بلند نشستیم حرف زدیم از همه چی از همه کس .

 تو صداش یه حس عجیبی بود دلم به درد میومد ریش ریش می شد بغض راه

گلومو می بست طوری که نفسم بالا نمی یومد .

حرفامون تازه شیرین شده بود که بهنام داداشم اومد پیشمون

گفت : داداش می تونم بشینم ؟

گفتم : چرا که نه ! نشست .

نگام کرد . بازم چشاش تر بودن و می لرزیدن . ملتمسانه و آروم گفت : داداش...!

گفتم : جانم

گفت : تو رو جون مامان این دختر رو ول کن ...

یه دفعه خونم به جوش اومد . سارا رو نگاه کردم داشت با مورچه ها بازی می کرد

 خوشبختانه متوجه نشده بود . چشم غره کردم . اما بهنام ادامه می داد .

گفتم : پاشو برو گم شو . نرفت و گفت و بازم گفت .

نفهمیدم چطوری اون سنگه دستم اومد و چطوری شد پرتش کردم طرفش .

 از سرش خون اومد .

اشکش با خشمش قاطی شد . داد زد دیوووونه دیوووونه...!!!

چند روز گذشت ازون اتفاقا . بابام اومد گفت : حاضر شو باهم بریم یه جایی یه

 چیزایی میخوام بهت بگم .

گفتم در مورد سارا ؟

کمی مکث کرد و گفت : آره . یکی هست که در مورد سارا بیشتر می دونه .

خوشحال شدم که می خوام علت همه این بد رفتاریا و گستاخیای خونوادمو

 نسبت به سارا بدونم . حاضر شدم . از سارا خداحافظی کردم و با بابا رفتیم .

سوار ماشین که شدم دیدم مامان و داداشم هم هستن .

چشای هر جفتشون قرمز و پف کرده بود . معلوم بود کلی گریه کرده بودند .

چراشو هنوز نمی دونستم ! نپرسیدم هم .

رسیدیم .از پله ها بالا رفتیم . مامانم چادرشو جلو صورتش گرفته بود و مثلا

یواشکی گریه می کرد .

داخل اتاق شدیم . اون آقایی که داخل بود از پدرم خواست بیرون باشه .

تعارفم کرد بشینم روی صندلی راحتی بزرگی که مقابل میزش بود . بعد از احوال

 پرسی شروع کرد از سارا پرسیدن . از همه چیز پرسید از کی باهاشم ؟ از کجا

 آشنا شدیم ؟ ...

مونده بودم چرا اینارو می پرسه . اما جواب می دادم .

پدرمو صدام کرد و یه چیزی بهش گفت . یک دفعه پدرم زد زیر گریه تاحالا همچین

 ندیده بودمش ...

 

الان نمی دونم چند روز و چند ماه و چند سال که توی آسایشگاه بیماران روانی

بستریم . من اسکیزوفرنیک شده بودم اونم از نوع حادش .

اونا سارای منو ازم گرفتن .اما... از وقتی اینجام سارای نامرد حتی یه بار هم

 نیومده ملاقاتم .

+ نوشته شده در  2009/4/15ساعت 21:48  توسط آوای سکوت  | 

خیلی وقت است می خواهم چیز هایی بگویم که نباید بگویم .

زمان مهم نیست که کی هست یا کی بود . حرفم زا خواهم زد در هر زمان

 که باشد و دلم بخواهد .

خیلی وقت است سعی می کنم خود را آن نشان دهم که نیستم .

دیوانه ای رنگ شده میان عقلا .

حال چه شده است یا سرم بر کدامین سنگ مهربان که حتی درد هم نداشت

 خورده که می خواهم یاوه گویی هایم را بالا بیاورم .

 هر چه آن توست بیرون بزند . بوی گندش دنیا را بردارد . از دیدنش موهایت

نه بلکه خودت مور مور شوی .

      

 مرا ببرید در سیاه چالی افکنید .

سیاه چالی پر از تاریکی پر از نم پر از موجودات موزی خالی از آدم خالی از

 احساس خالی از نور .

در آن سیاه چال من باشم و خودم . کلیدش را خاک کنید بی هیچ علامتی .

اولش سخت است اما آدمم و عادت برای آدم است . عادت می کنم .

 به همین راحتی . به راحتی همین تایپ کردن یا نگه داشتن این سیگار بد

مزه در دهان .

چالم کنید در سیاه چال تا برسم به آنچه منکرش هستم . تا برسم به آنچه

باید برسم . به خدا به نور به خودم .

چالم کنید در سیاه چال تا بگریزم از آنچه همیشه گفته ام ، می گویم .

 فرار کنم از احساس از آدمیت از من .

نور را در تاریکی بیابم که ذلت را به روشنی نشانم می دهد .

انسان را  آدم را  آن موجودات موزی که اولش اذیتت می کنند و بعد عادت

می کنند به بودنت و تورا مانعی می دانند سر راه که باید دور زدش .

خدا را ... خدا را هنوز نمی دانم کجا بیابم ! یا واقعا یافتنی است ؟

یا باید درکش کنم ؟ از برای چه ؟ درک و یافتن ؟

در سیاه چال مرده وار زنده گی کنم ، زیاد فرقی ندارد این کار را خیلی ها

بیرون از اینجا هم می کنند بدون کوچکترین آخ و واخی !

سیاه چال اتاق سفیدی باشد برای درک تاریکی ، پستی و موزی گری .

      

 

گوشه ای بنشینم زانو وانم را بغل گیرم کاری که هر وقت می کنی نشان از

 غم خوردن است اما اینجا عادت است عادت .

چانه ام را میان زانو هایم بگذارم آن حشره بدبخت تر از خود را ببینم که لای آن

 سنگ های سیاه و کثیف این سیاه چال می زید .

سرم را بخارم . موهایم را در دستم ببینم . نشانه های اعتراض بدنم .

 که هیچ کدام راضی نیستند به ماندن . اینجا .

 اما کسی محل سگ به آنها نخواهد گذاشت . چرا ؟ احمقانه است اما

صاحبشان من هستم . اختیارشان با من است .خود را اینطور پرپر هم کنند

 خیالی نیست .

عادت کنند آنها هم ! مگر چه می شود ؟!

دستم دیوار می خورد اما عجیب تر صدایی می دهد ! دنبال صدا و درد می گردم .

خونی نیست . دست راستم را بر می گردانم . با انگشت تک دست چپم

دنبال یک جای خیس می گردم . اما تنها چیزی که ته انگشتم می خورد یک

چیز تیز است . بیشتر ور می روم  استخوانم است . آن هم بیرون زده !

 عجبی می گویم و قهقهه می زنم .

 عجب اندامی و چه گوشت و استخوانی ! دیگر از کسی انتظار با تو بودن نیست

 وقتی بدنت هم تنهایت می گذارد ! هیچ حشره موزی اینکاررا نمی کند که

 بدن تو با تو !

هنوز صدای نفس کشیدنم می آید . هنوز احساس می کنم آن حشره هایی

 که با هر نفس روی زبان خشکیده ام این و آن ور می شوند . خیلی وقت است

که راه بینی ام آن یار همیشگی ام را بسته اند این موجودات موزی .

نمی دانم کی آخرین ضربه را خواهند زد ؟ کی دلم را خواهند کند از آن دیوار

استخوانی ؟

 اما انگار کارهایی کرده اند . نمی دانم چه ! اما معلوم است .

تفریحم مثل بچگی هایم شده دستم را روی دیوار کشیدن با این تفاوت که

این آن نیست که بود !

 صدایی که حالا می دهد همان صدای بد و لرزاننده ای که آهنی روی زمین

 یا دیوار کشیده می شد است .

آخرین زورم را به چشمانم می دهم . چشمانی که زمانی دوستشان داشتم .

خودشان را نه آنکه و آنچه  برایم می دیدند . خوشرنگ و زیبا .

 خیلی ها گفته بودند .

 اما حالا نه خوشرنگ بودند و نه زیبا و نه راحت . حالا تخت نرمی شده بودند برای

حشرات زرد 5 پا .

هم آهنگ با نفس هایم آرام  خیلی آرام  رو به در سیاه چال می روند .

 در انتظار دیدن کسی که خدا را امید را و زندگی را برایش بیاورد .

 اما نه ! این در خیلی وقت هاست که قفل شده . کلیدش را هم خاک کرده اند

 بی هیچ علامتی .

نه خدا را دیدم . نه امید را و نه زندگی را .

هر چه بود بی وفایی بود و موزی گری و تاریکی .

      

    «پست فوق قسمت نظر خواهی ندارد »

 

+ نوشته شده در  2009/4/12ساعت 0:1  توسط آوای سکوت 

            

در یک زمان دور در یک روستای دور پسر چوپانی عاشق دختر کد خدا شده

 بود - این قسمت مثل همه داستان هاست یکی عاشق دیگری - . اما بد

 روزگار دختر ، عاشق پسر چوپان نبود ، دوستش داشت اما عاشقش نبود

 (نمی دانم چه فرقی می کند ؟!)

دختر کد خدا هم عاشق پسر همسایه شان بود ،  آن پسر هم دختر کد خدا

را دوست داشت اما عاشقش نبود .

پسر چوپان مرتب دور و بر دختر کدخدا می پلکید با هر بهانه ای نزدیک

می شد و شروع می کرد به حرف زدن . مسقیم یا غیر مستقیم حرف

دلش را می گفت . دختر هم می فهمید اما خودش را به نفهمی می زد

شاید مجبور بود اینکار را بکند چون عاشق  دیگری بود .

روزی از روزها پسر چوپان که مشغول  کارش یعنی مراقبت از گوسفندها

 و بره ها از گرگ های بیابان بود متوجه شد پشت تپه ی سبزی که مقابلش

بود خبرهایی هست .

 آرام بالای تپه رفت . آن طرف ، پشت تپه زیر یک درخت سبز و پرسایه

دختر و پسری نشسته بودند و سعی می کردند این نشستن عاشقانه

 به نظر برسد . کاملا معلوم بود .

پسرچوپان  دقیق تر شد . اما این دقیق تر شدن لحظه ای طول نکشید .

 دختر کد خدا با پسر همسایه شان زیر آن درخت بودند .

نفسش لحظه ای بند آمد . آب دهانش را به زور پایین برد . شوری چشمانش

 را به خوبی حس می کرد .همانجا نشست . پشت به آنها رو به بره ها .

 یک دقیقه یک ساعت ... شب شد . او همانطور نشسته بود حتی صدای

پارس سگهایش هم که خبر حمله چند گرگ گرسنه را می دادند هشیارش

 نکرد . گرگ ها چند بره از گله به یغما برده بودند و مسئولیتش همه با پسر

 چوپان بود .

یک روز یک هفته یک ماه یک سال ... گذشت . در این مدت بارها و بارها پسر

چوپان عاشقیش را به دختر کد خدا نشان داده بود - کاری که دختر کد خدا

 هم به پسر همسایه شان می کرد - اما  دختر هیچ امیدی به او نمی داد

 و یا مجبور بود که ندهد .

روزی پسر چوپان تمام جراتش را جمع کرد و بیرون از روستا ، دور از همه ،

 جلوی راه دختر کدخدا را گرفت و گفت :

-  من دوست دارم - هر دو سرخ شدند اما پسرچوپان داغ هم شد – من

واقعا ... دلم برات ... عقلم که دیگه ... نمی دونی ....(خودش هم

 نمی دانست چه می گفت اما گستاخانه و با کمال پررویی ادامه می داد ) .

دختر کد خدا دور و برش را نگاهی انداخت و وقتی مطمئن شد کسی

 نیست یک قدم نزدیک شد .

 دستهای کثیف اما مردانه پسر چوپان را دردست گرفت چشمانش را به

 چشمانش دوخت و در حالیکه سعی می کرد بغضش نترکد گفت :

-  من می دونم که چقد دوسم داری اما من نمی تونم به این دوست داشتن

 تو جواب بدم من عاشق پسر همسایمون هستم نمی تونم اون ُ تنها بذارم

 اون به من احتیاج  داره و منم  خیلی دوسش دارم . همیشه دیدم که

مواظب من هستی خیلی وقت شده که متوجه کمکهایی که مثلا

می خواستی من نفهمم شدم همیشه فهمیدم که ما هر جا بریم تو هم

 اونجایی اما باور کن نمی شه نمی تونم ...

-  چرا نمیشه ؟ مگه تو منو دوست نداری ؟ نمی دونی من چقدر تو رو

می خوام ؟

-  چرا همه اینارو خوب می دونم اما گفتم که نمیشه ....

لحظه ای مکث کرد و با پشت دست چشمانش را پاک کرد و گفت  :

 اینم آخرین حرفم ... منم تورو دوست دارم خیلی .

این جمله را گفت و به سر عت دور شد . اما پسر هنوز سر جایش خشکش

 زده بود هنوز آنچه را که دیده و شنیده بود باورش نمی شد و حتی دوست

داشت که  نشود .

باز هم زمان بی رحمانه برای پسر چوپان پیش رفت .

فردا روزعروسی دختر کد خدا با پسر همسایه شان بود . پسر چوپان مثل

 دیوانه ها ، که نه ، اصلا خودش دیوانه شده بود . صبح از خانه بیرون می آمد

 تا شب کنار علف های هرز و بسیار سمی که لب برکه نزدیک جنگل 

 می روییدند می نشست خیلی خواسته بود یک مشت ار آنها می خورد

 حتی یکبار هم خورده بود اما نه زیاد . آنروزی بود که فهمیده بود دختر عاشق

 کس دیگری است ولی فقط چند روز بستری شده بود و اثر سم ها رفته بود .

فردا آمد . همه شاد و خندان غیر از پسر چوپان و آسمان .آسمان هم برای

 همدلی با پسر چوپان ابری بود و گرفته  .

باران آرام آرام بارید . عروس و داماد خودشان را برای سوار شدن به ماشین

 آماده می کردند و در حال خداحافظی از فامیل و آشناها بودند . می شد

صدای کسانی را شنید که به آنها می گفتند بهتر است در این هوا نروند

 و بگذارند برای فردا . اما عروس و داماد قبول نمی کردند .

 پسر چوپان دور از همه تنها زیر باران با چشمانی گریان ایستاده بود هیچ کس

 ندیدش و اگر هم می دید نمی فهمید که او دارد اشک می ریزد .

تمام بدنش گر گرفته بود . چشمانش برافروخته بود نفسش تند تند می زد .

 این حالت ها وقتی که خنده ی دختر کدخدا را می دید شدید تر می شد .

 دیگر نتوانست آنجا بماند . شروع کرد به دویدن . با تمام توانش می دوید .

 یکراست به طرف آن علفهای سمی رفت . نشست.

یک دل سیر گریه کرد . زار زد . مشتش را پر کرد از آن علفها ... خوردشان .

 یک مشت دیگر . و همین طور می خورد ... تا اینکه احساس کرد سرش

 به سنگی یا چیز سختی خورد چشمان نیمه بازش را سعی کرد که باز

کند اما هیچ توانی برایش باقی نمانده بود . وقتی که چشمانش را می بست

 صدای انفجار وحشتناکی را شنید اما توجهی نکرد و آرام خوابید .

 و خوابید ...

حس کرد که کسی نوازشش می کند . فکر کرد که خیالاتی شده .

اما نه واقعا کسی نوازشش می کرد . چشمانش را باز کرد . باورش نمی شد .

 دختر کد خدا بود با همان لباسی که آخرین بار دیده بودش .

سراسیمه بلند شد و گفت :

-  تو اینجا چیکار می کنی ؟!

دختر گفت :

-  مگر نمی خواستی باهم باشیم ؟ مگر عاشقم نبودی ؟ تو رویاهایت

 نمی خواستی با من دست در دست وارد آن جنگل سیاه بشیم ؟ من هم

 آمدم تا با تو باشم .

پسر هیچ نگفت . نمی توانست چیزی بگوید . دستان سرد دختر را گرفت

 محکم در دستانش فشرد . زیر باران  وارد جنگل شدند .

 بدون اینکه از چیزی بترسند یا هراسان شوند .

+ نوشته شده در  2009/3/15ساعت 18:14  توسط آوای سکوت  | 

          

اولین قدم را روی پل چوبی کهنه گذاشتم .

طنابش را در دست گرفتم .

این پل بین دو کوه بود ...نمی دانم کوه بود ؟! جنگل بود ؟!دریا بود ؟!دره بود؟!

نه آنجایی را که می آمدم می شناسم و نه جایی که بعد از این پل قرار است

 برسم . فقط می دانم که از این پل باید عبور کنم .

 زیر این پل دره ای عمیق است با صداهای وحشتناک . گفتند وقتی که

از اینجا رد می شوی پایین را نگاه نکن .

 اما حرف مسخره ای زدند مگر می شود توجه نکنم ؟! مگر می شود نشنید ندید؟

باد نسبتا شدیدی می وزد پل تکان می خورد من هم با آن .

 دستم را به طناب محکم تر می کنم کمی مکث می کنم اما رفته رفته باد

 شدیدتر می شود چاره ای ندارم باید ادامه بدهم .

دستم به طناب ، چشمم به قدمهایم ، گوشم به ضجه های پایین پل و

 عقلم ... نمی دانم کجاست .

با کمی دقت می توان صدای جیر جیر تخته های کهنه ی زیر پایت را بشنوی

 که هر جیر جیر یعنی هر لحظه شکستن و سقوط .

کاش قبل از آمدن می پرسیدم که چرا باید از این پل کهنه ی خطرناک و ترسناک

 رد بشوم ؟

مگر آن طرف پل چه خبر است ؟

آنور چه چیزی هست که اینور نیست ؟

و هزاران سوال دیگر .

اما چرا یادم نمی آید که کسی بود یا نه ؟! که ازاو می پرسیدم .

راهم را ادامه می دهم با ترس با سوال با دلهره .

نصف بیشتر پل را آمده ام .تصور می کنم .

احساس می کنم تکان های پل بیشتر شده  شاید به جز من کسان دیگری

 هم رویش هستند .

مقابلم تاریک است هیچ چیز را نمی توانم ببینم پشت سرم را هم .

نمی دانم از کی روی این تکه چوب لعنتی هستم .

 دستهایم کرخ شده اند . پاهایم سست . چشمهایم کم سو .

سرم را بلند می کنم فریاد می زنم :

چرا کسی نیست جوابمو بده ؟

اصلا کسی هست ؟

من اینجا چیکار می کنم ؟

اونور چیزی هست یا بعد از اونورم یه پل لعنتی مثل این هست ؟

گریه ام گرفت . دستانم را آزاد کردم . همانجا نشستم .

وزش باد شدیدتر شد آسمان هم شروع کرد به غریدن . آسمانی که پنهان

 شده بود بین ابرهای تیره و سیاه .

حس کردم تخته ی زیرم جیر جیرش بیشتر شد فکر کردم در حال شکستن  است .

با خودم گفتم : جهنم بذار بشکنه خسته شدم بریدم .

اما از دره زیر پل و صداهای وحشتناکش ترسیدم . من که نصف راه را آمده

 بودم  بقیه اش را می روم شاید واقعا جایی بنام آنور وجود داشته باشد .

 شاید آنور خیلی بهتر از اینور یا اینجایی که هستم باشد . شاید ...

دستانم را به طناب گرفتم محکم تر از پیش و به راهم ادامه دادم به امید

 اینکه آنوری وجود داشته باشد که بهتر از اینور و اینجا ست .

 

                                   

+ نوشته شده در  2009/2/20ساعت 19:1  توسط آوای سکوت  | 

-   تو رو خدا بس کن ببین ملت چطور نگام می کنن  !

-   به درک ... بذار همه بدونن چه  گهی  هستی .

-   تو حرفت چیه ؟ دردت ؟ اصلا معلوم هست چه مرگته ؟

-   چه عجب !  رسیدی به حرف من . ازت سیر شدم می خوام ترکت

کنم حالم ازت بهم می خوره ...

-   خب بفرما . راه باز جاده دراز . هر گوری می خوای برو .

-   خودتم خوب می دونی که نمی تونم . بدون تو نمی تونم  .

-   تو که اینو می دونی چرا می خوای بری؟  تحملم کن خب .

-    به خدا اگه می تونستم فقط یه ذره تحملت کنم می موندم . اما حالم

ازتو از فکرات از خودت از خودمون بهم می خوره .

-    می شه بگی من چطوریم که تحملم برات خیلی سخته ؟

-    تو مایوسی نا امیدی وامونده ای کله خری دروغگویی همش نقش بازی

 می کنی ...

-    یواش ... زیاد تند نرو ! انگار اینو فراموش کردی که ما باهمیم .

-    درست ولی من چقد باید سعی کنم که تو رو اصلاح کنم  آدمت کنم ؟

تو از بیخ ایراد داری از بیخ باید عوض شی .

-   می خوای خودمو بُکشم ؟ تو که می گی من اصلاح نا پذیرم . اینجوری

از هم جدا می شیم  فقط تو می مونی و تو و  منی در کار نیست .

-    بُکشی خودتو همه چی درست می شه به نظرت ؟ من می گم

دست از این فکرا باید برداری . یکمی به حرفای من گوش کن به خدا

ضرر نمی کنی .

-   باشه بقیشو نگه دار برا خونه به حد کافی مسخره مردم شدم خدا

می دونه الان پشت سرم چیا می گن .

-    نه ...  باید اینجا تموم کنیم قضیه رو . خونه می ری یا می شینی

 پا ماهواره یا میری سر کامپیوترت اصلا محل سگم نمی ذاری .

-     ببین عزیزم من توام و تو منی درست؟ من مجبورم تورو تحمل کنم

و تو هم مجبوری منو تحمل کنی والسلام . بقیشم بذار وقتی که می خوایم

 بخوابیم ادامه می دیم باشه ؟

 

کلید انداختم درو باز کردم و رفتم تو .

+ نوشته شده در  2009/2/7ساعت 22:19  توسط آوای سکوت  | 

           

زن گوشه اتاقی تاریک نشسته بود با صورتی خونین و چشمانی بسته .

مرد  هنوز بغضش نشکسته بود اما نفسش تند می زد .

-  آخه چرا با من اینکارو کردی ؟ من که همه چیم برای تو بود به خاطر تو بود

 هر کاری گفتی کردم هر چیزی خواستی تهیه کردم این بود جوابشون؟ این

 سزای کارام بود لعنتی ؟

مرد صدایش را بلند تر کرده بود . امروز شاید بدترین یا آخرین روز عمرش بود .

ظهر که  برای نهار به یکی از رستوران های شهر که اتفاقا از محل

کارش خیلی فاصله داشت رفته بود زنش را دیده بود ، نه تنها ، با یک مرد

 سر یک میز با یک دسته گل و جعبه کادو .

حتی خودش هم نفهمید چطور به خانه رسانده بود خودش را . آنچه را که

دیده بود هنوز باور نمی کرد.

حرفهای روانشناسش را مرور می کرد " خوش باور باش ، خوب فکر کن " اما

باز کفه این کابوس سنگین تر بود ، خیلی .

ذهنش فقط یک فکر داشت ، کشتن . احمقانه بود اما اگر اورا نمی کشت انگار

 از یه چیزی رنج می برد .

زنش آمد با همان لباس ، از دیدن شوهرش این موقع روز در خانه شوکه شد

 به رویش نیاورد :

-  سلـــام عزیزم ، چی شده که امروز زود اومدی؟ طوریت شده ؟ اتفاقی افتاده ؟

-  کجا بودی ؟

-  رفته بودم خونه زری .

-  آره جونه خودت مگه بهت نگفتم با این زنیکه نچرخ ؟

-  وا ... خوشگلم چرا باز بد اخلاق شدی ؟ خب کار داشتم باهاش یه تک پا

رفتم و زودی برگشتم .

-  چیکارش داشتی ؟ جواب بده . کیفتو بده من ببینم...

-  چرا این جوری شدی ؟ کیفمو می خوای چیکار؟ قرصاتو خوردی ؟بازم زده

 به سرت دیوونه ؟

به  طرف زنش حمله کرد کیفش را گرفت ، کادو را در آورد .

-  این چیه ؟

زن که حال و روز خوبی نداشت با صدای لرزان گفت : خریدمش .

-  بس کن عفریته خفه شو ، با کدوم پول ؟ کدوم خری برای خودش کادو می گیره ؟

کیف را صورت زنش کوبید و داد زد :

-  خفه شو نمی خوام صداتو بشنوم ببر اون صداتو ...

زن زیر مشت و لگد مرد فقط ضجه می زد و داد . کمک می خواست  ...

مرد با خشونتی که تا بحال حتی خودش هم ندیده بود زنش را می زد و فحش

 می داد .

یک باره کتک زدنش را قطع کرد و به طرف آشپزخانه رفت . زن  نیمه جان گوشه

 اتاق افتاده بود ....

هیچ چراغی روشن نبود پرده حریری که مرد حقوق یک ماهش را برای آنها داده بود

 در اثر بادی که از پنجره نیمه باز تو می آمد در هوا بود .

زن گوشه اتاقی تاریک نشسته بود با صورتی خونین و چشمانی بسته .

مرد جوان  هنوز بغضش نشکسته بود اما نفسش تند می زد .

-  گفتی فلان چیزو بگیر رفتم پول نزول گرفتم خریدم برات  گفتی باید تو بالا شهر

 خونه داشته باشیم رفتم از بابای نمردم ارثمو خواستم از همه طرد شدم دل

 پدرو مادرمو به خاطر توی ... شکستم  با همه شون قهر کردم . گفتی بیا بریم

پیش  روانشناس که انقد کار می کنی زحمت می کشی خدایی نکرده طوریت

 نشه با این همه فکرو مشغله . گفتم عزیزم می خوای مردم روم اسم بزارن که

 روانیم قرص اعصاب می خورم ؟ خودتو مالوندی بهم ُ گفتی بیخود کردن 

 تو فقط واسه منی منم که باید در موردت نظر بدم ... وای خدای من یعنی  همه

اونا سیا کاری بود؟ فیلم بود ؟

بغض مرد ترکید . بیشتر شبیه زار زدن بود تا گریه کردن .

 با صدای بلند گریه می کرد و می گفت :

-   همه اون دوست دارما قربونت بشما فدات بشما ... همش دروغ بود؟

فیلمت بود؟ چرا با من اینکارو کردی ؟

نمی خواستی منو می گفتی می رفتم به خدا می رفتم به قران می رفتم .

 می خواستی فقط منو زجرم بدی ؟آروم آروم بکشی؟ آبرومو ببری ؟

اون یارو چی داشته که من نداشتم از من خوشگلتر بود پولدارتر بود ؟

-  لعنتیه کثافت هر چی بود که دیگه بیشتر از من دوست نداشت ...

جمله آخرش را چند بار فریاد زد و تیغی که کنارش بود را روی شاهرگ دستش 

 کشید...

فردای آن روز تیتر صفحه حوادث اکثر روزنامه ها این بود :

خودکشی مرد روانی پس از به قتل رساندن همسرش  .

 

+ نوشته شده در  2009/1/29ساعت 18:22  توسط آوای سکوت  | 

 نمی دونم چه جوری شد که سر از اینجا در آوردم . جلوی در یک قصر .

قصری با دیوارهای بلند تیره با سنگهای سیاه ضخیم و دروازه های باز بزرگ

 که هیچ نگهبان یا مراقبی جلویشان نبود . قصری نسبتا آرام .

داخل شدم کوله پشتیم هم پشتم بود پر از خرت و پرت .

اصلا نمی دانستم که چرا اینجا آمدم و عجیب تر اینکه نمی توانستم بفهمم

 که چرا قدم بعدیم را هم بر می دارم؟!!!

در اصلی عمارت را باز کردم داخل سیاه بود و تاریک .

چراغ قوه ام را از کوله برداشتم چراغ قوه ای که درست برعکس تمام

چراغ قوه ها بود یعنی هر چه بیشتر روشن می بود پر نور تر می شد و

جاهای بیشتری را روشن می کرد . نورش را مقابل خودم گرفتم هیچ نبود

 چند قدم جلو رفتم .

هرچه جلوتر می رفتم ترسناک و تاریک تر می شد .

از دیوارها صداهایی می آمد نور را گرفتم ، دیوارها داشتند آرام آرام

فرو می ریختند و اگر کمی گوشت را تیز می کردی می شد صدای جر

 خوردنش را هم شنید .

ترسیدم ، خطرناک بود آنجا ماندن درآن شرایط . برگشتم به طرف در اصلی

 اما با تعجب دیدم درب آنجا نیست خشکم زد بی حرکت ایستادم دور و برم

 را نگاه کردم گفتم : آخه من از کجا اومدم اینجا ؟ از کدوم در لعنتی؟

چه جوری شد اومدم اینجا؟ چطوری می تونم برگردم ؟ ....

بقیه در ادامه مطلب....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/12/31ساعت 0:47  توسط آوای سکوت  | 

عاشق راه رفتن زیر برفم .

سوز برف در شب برفی

وسایلمو جمع کردم مثل همیشه به همه خسته نباشید گفتم و ازشون

 خداحافظی کردم .

برف هنوز رو دور تند نیافتاده بود آروم آروم خودشو می انداخت زیر پای همه .

هدستامو زدم گوشم دستامو گذاشتم جیبم راه افتادم - همیشه وقتی

پیاده می رم آهنگ گوش می کنم شاید برای فرار ، فرار از فکرایی که تو

 کلم جولان میدن و خواه یا ناخواه صاحبشونو اذیت میکنن - .

صداشو بلند می کنم تا اکوشو بهتر بشنوم .

هیچ صدایی از دنیا نمی شنیدم راهم رو می رفتم دستام تو جیبام از گرمی

 جاخوش کرده بودن .

نگاهم به نوک کفشام بود که چه طوری فضای این دنیای توخالی رو

 می شکافن و برای من راه باز می کنن .

زیر برف این آهنگ برفی تو گوشم بود:

یادم نمیره بوی عطری که واست خریدم اون روز برفی

به جز اسم تو روی لبای من اون روزا نبود دیگه حرفی

یادمه اون روز دستاتو آروم گذاشتی توی دستای من

گفتی بهترین روزای زندگی یعنی روزای با تو بودن

سوز برف دستاتو می لرزوند اما ...

نمی دونم یک دفعه چی شد آهنگ قطع شد دور و برم شلوغ شد داشتم

 از خیابون رد می شدم بعضیا سر جاشون وایساده بودن و اینور رو نگاه

می کردن بعضیا هم عین فضولا دوان دوان می یومدن .

هیچ وقت نخواستم عین اون آدما بشم که عاشق یه اتفاقن که بیفته و برن

 و ببینن . به راهم ادامه دادم بدون کمترین توجهی به اون جمعیت .

به شانس بدم فحش دادم که چرا آهنگ قطع شد؟ حتما شارژ تموم کرده ، چرا

نذاشتم شارژ بشه ؟

حس اینکه دستامو از جیبم در بیارم و هدفونارو از گوشام بکنم نبود . به راهم

برگشتم .

هر کسی هم دست از سر من برداره باز خودم دست بردار نیستم شروع

 کردم به بد و بیراه گفتن به خودم که چرا سوار تاکسی نشدی فلان فلان ؟

دستام توی جیبام یخ زده بودن خودم هم توی لباسام می لرزیدم خوردن

 دندونامو به هم رو هم حس می کردم پاهام دیگه یارای راه رفتن نداشتن

فقط حرکت می کردن .عین بچه ها سر خودمو گول مالیدم اگه برسم

خونه حتما یه دوش آب جوش می گیرم تا بلکه این سرما رو تحمل کنم .

به هر زحمت و مکافاتی بود رسیدم خونه در باز بود اولین قدممو گذاشتم

 صدای فریاد مادرمو شنیدم ترسیدم بدو بدو رفتم گفتم :چه خبره ؟چی شده ؟

مادرم یه گوشه به سرو صورتش می زد و فریاد می کشید و گریه می کرد .

 پدرم  سرشو می گردوند خدادخدا می کرد و گریه .

برادرم سرشو می کوبید دیوار نعره می کشید زار می زد . هیچ کس محلم

 نمی ذاشت بلند داد می کشیدم چه خبره به منم بگین همه تو حال

خودشون بودن .خواهرم اومد با بچه و شوهرش

اونم مثل من جنازه ش رو رسونده بود . مادرم تا اونو دید بلند فریاد زد و

 همدیگرو بغل کردن و با صدای بلند گریه و زاری کردند .

دامادمون هم اومد ، سلام کردم گفتم تو می دونی چه خبره ؟ محلم نذاشت

 با خودم

 گفتم حالتو بعدا می گیرم - آخه با هم قهر بودیم - رفت پیش پدرم بغلش کرد

دلداریش داد . گفت شما مطمئنین که خودشه ؟

پدرم گفت : آره از بیمارستان زنگ زدن و گفتن فلان کس با این مشخصاتو

می شناسین ؟مشخصاتو گفت ، گفتم بله چی شده ؟

گفت : متاسفانه پسر شما وقتی که از خیابون رد می شده یه ماشین

 بهش می زنه و متاسفانه در جا فوت می کنن چون تو گوشاشون هد فون

بوده صدای بوق ماشینو نشنیده بودن .

نمی دونستم چیکار کنم آخه دیگه کاری برای انجام دادن نبود . دستامو از

جیبم در آوردم و همونطور به طرف حموم رفتم .

+ نوشته شده در  2008/12/21ساعت 23:51  توسط آوای سکوت  |