تبليغاتX
آوای سکوت

آوای سکوت

اول توضیح نوشت : از ساعت ۱۸:۰۰ روز چهارشنبه هفته قبل تا ۱۸:۰۰ دیروز

 شنبه دو خطر نسبتا بزرگ رو از بیخ گوشم به کمک خداجون تقریبا رد کردم .

 خطراتی که  احتمالا منجر به مرگم می شد . و الان که اینو می نویسم دارم

 فکر می کنم ببینم خطر سومی هم در کار هست یا نه ؟!

دوم توضیح نوشت :بهتون این اطمینانو می دم که رنگ جلف بلاگ کار من نیست.

 همش تقصیر مهردادیه !

آخر کوچ نوشت : من از اینجا می رم . و  به اینجا کوچ می کنم . کاملا آماده

 نیست . اما بازم قدوم همه رو چشام . این چند روزی که نبودیم خداروشکر

خیلیا ! نگرانم شدند !!! اما بازم چاکر همه م .

+ نوشته شده در  2009/10/25ساعت 20:40  توسط آوای سکوت  | 

آرام بالای سرت نشستم . راحت تر از همیشه خواب بودی . من بودم و یک دنیا

 بغض یک دنیا حرف . بغض هایی که اجازه گریه شدن نداشتند و حرفهایی که

 فرصت زده شدن .

قلبم تیر می کشد . دستم را آرام رویش گذاشته و فشارش می دهم طوری

 که متوجه نشوی که فکر و ذهنت را مشغول من کنی .

این ضجه ها اذیتم می کنند . گوشهایم را هم نمی توانم بگیرم  چون روی سر

 تو گذاشتمشان . نوازشت می کنم با تمام وجودم گرمیت را احساس می کنم .

 قلبم تند تر می زند . گرمم می شود . موهایم سیخ می شوند و همه در فشار .

خیلی اذیتت کردم .زیاد ناراحتت کرده ام .  اما خودت هم می دانی بهتر از همه

 که هیچ کدام جدی نبودند در واقع دلیلی بود بر جوان بودن و جاهل بودنم .

نمی دانم با چه جرئتی اکنون بالای سرت هستم ؟! و با چه جسارتی حرف

می زنم ؟! و با چه گستاخی انتظار بخشش دارم ار تو ؟!

ضجه ها توی سرم پیچیده اند قلبم هم سر ناسازگاری دارد امروز . نکند این ها

همه آه توست ؟ اما نه ! تو مهربان تر از آنی ...

خم می شوم سمت تو . شنیدی ؟ صدای ترک خوردنم را ؟ اشکم را روی

گونه ام احساس می کنم که پایین می آید .می شکنم . خیلی وقت است

که گریه نکرده ام . شاید خیلی وقت است که تنهایم .بی تو ام .

گوشه لبم را با دندان هایم می گیرم چشمانم را کم کم می بندم به هق هق

 می افتم سعی می کنم اذیتت نکنم اما از گریه گذشته زار می زنم .

معذرت می خواهم . من را ببخش که باز زجرت می دهم . لبانم را روی

سنگ قبرت می گذارم . می بوسمت . می بویمت . آرام بخواب .

 آرام تر از همیشه .

        

 

سوال نوشت : داشتم فکر می کردم که تا کی می خوای به وبلاگ نویسی

ادامه بدی ؟ تو عزیز و استادی که منت می ذاری و میای به این سوالم هم

 جواب بده . لطفا !

تعجب نوشت : به این نتیجه رسیدم که حاشیه از خود اصل مطلب بیشتر تو

چشمه ! همه دوستام به جای اینکه درباره اصل مطلب نظر گلشونو بگن درباره

یک نوشته ای که در حاشیه قرار داره اظهار نظر کردن ! یکی نیست بهم بگه :

ای بابا صابر جان توام عجب خودتو تحویل میگیریا ! اصل مطلبت سیری چند ؟!

(آیکون نیش تا بنا گوش باز)

آخر نوشت : یکی از دوستام اینو برام آف گذاشته تو یاهو :: "در جوانی دوست

 نداشتن علامت بدی است . روح سالم همیشه یکنفر دوست را که لایق باشد

ملاقات خواهد کرد "

به این نتیجه رسیدم که روحم چندان سالم نیست !(ایضا همون آیکون بالایی)

+ نوشته شده در  2009/10/9ساعت 2:3  توسط آوای سکوت  | 

سیگار خشکیده لای انگشتان دستم ، دستم ستونی زیر چانه ام روی بازوی

صندلی و همه اینها روی زمین زیر سقف اتاق .

کاکتوس هایم کنار پنجره ، هر روز بزرگتر می شوند و نگهداریشان سخت تر .

 قربانش بروم مادرم خربزه فریز شده توی این هوای سرد خورد آدم می دهد .

می چسبد . یکی می خورم یک ویبره می روم .بی شام هم که هستم .

مثل همیشه کلمه مزخرف خوشم نمی آید ، نمی خورم را تحویل دست پخت

 مادر داده ام .

این لحظه ها فقط یک جمله دارد :" خدایا هر چه زودتر این ازدواج کنه !"

نمی دانم ازدواج کنم چه بلایی یا اتفاقی سرم خواهد آمد ؟ لابد مادر فکر

 می کند که آن بیچاره آدمم خواهد کرد ! یا اینکه مجبور خواهم شد خودم را

به آدمیت  بزنم ! یا اینکه مادرجان خوشحال می شود که یکی دیگر این نق نق

 هارا گوش خواهد کرد !

دوتای اولی که زیاد رویشان حساب باز نمی کنم اما اگر این آخری باشد باید

 با مادرم بعضی چیز ها را حل کنم !

 

 

بر حسب کارم امروز رفته بودم بیمارستان روانی ، مریض ها یی  که دردشان

 قیافه شان را تغییر داده زیر آفتاب زرد پاییزی تبریز نشسته بودند .

 در عالم خود . در عالم بی ریای خود .در عالمی که تبعیدیش بودند .

هیچ حرفی میانشان رد و بدل نمی شد . هر کسی برای خود . یکیشان را دیدم

که با انگشتان شست و اشاره ته مانده ی سیگاری روشن را گرفته و

دودش را قورت می دهد . چند متر آنطرف تر یکی نرسیده به او دستش

 را دراز کرده به سمتش می آید . چند پک سریع به سیگاری که روشن اما

تمام است می زند و به دوستی که به طرفش می آمد بی هیچ حرفی می دهد

 و او هم کار دوستش را ادامه می دهد .

آنها که به ظاهر سالمند همیشه سیگار را برای کم یا فراموش کردن غم و غصه

دود می کنند (اینطور می گویند !).

اما اینها چه ؟ اینها که خود دود شده اند ! زندگیشان ! خانواده ای که ماهها شاید

 سراغشان نمی آید !

اینها برای چه سیگار دارند ؟

برگشتنم توی حیاط می گشتند . عزیزان زحمتکش مددیار مشغول بازی شیرین

 فوتبال دستی بودند و عزیزان بیمار هر کدام سویی و در سویی !

تا لحظه سوار شدن به ماشین فکرم پیش نگاه زیر چشمی مریضی که شلوارش

 را خیلی بالا کشیده و چند پیرهن روی هم پوشیده بود و فیزیک چانه اش

 بر حسب نداشتن دندان تغییر کرده ، بود .

ماقبل آخر نوشت : این نوع نوشتن هایم را دوست دارم . بیشتر شبیه حالم و

خودم هست . غیر عادی و در هم برهم .

آخر نوشت : فردا یک سفر کاری تقریبا 500 کیلومتری دارم . 500000 متر و

 هر متر یک فکر و شاید هر 1000هیچ فکر .

ممکنه این آخر نوشت تمدید بشه . پس فعلا    اساتید محترم

+ نوشته شده در  2009/9/29ساعت 21:30  توسط آوای سکوت  | 

بالشتم را روی زمین می کشم . نایی برای بلند کردنش ندارم .

خسته که بودم . حالا ناخوشی هم اضاف شده . سرم درد دارد . هیچ نرمی زیر

 پوستم نمانده . استخوانهایم را می توانم لمس کنم  . سرم وقتی دردش

می گیرد دوست دارم با درد ضربه به دیوار فراموشش کنم .

 ریه هایم را از دود خیالی سیگار خاموش پرو خالی می کنم و به خیال خودم

 حرصم را با آن بیرون می ریزم .

سرم روی نرمی بالشت آرام می گیرد .  به پهلو پا جمع می خوابم عین

همیشه مثل آن دنیا . چشمانم را روی هم می گذارم تا دنیای بیرون را نبینم

 اما هنوز دنیای درونم مقابل چشمانم هست . دنیایی چند برابر وحشتناک تر

 از آن بیرونی .

صبح رفته بودم برای داد زدن وخالی شدن . اما باز خبری از ملت خوش خواب نبود .

 تا چشم کار می کرد کفتار بود و کفتار نما . خیلی دوست داشتم سر تک تکشان

قی می کردم . و بیشتر سر رئیسشان .

 حاضر بودم هر چه در این 24 سال خورده ام رویش بالا بیاورم . دست به دیوار

 می ایستادم و به قیافه مضحک و چندش آور و تهوع آورش یک دل سیر می خندیدم .

 کاری که در این 24 سال برایم حرام بوده . و شاید من بعد هم باشد .

همراه اسپیکر سیستمم توی سرم هم طبل می زنند بسیار رساتر از بلند گو

 صدا را پخش می کند بی هیچ واسطه ای می شنوم.

سردم می شود مچاله تر می شوم .

یاد آرش می افتم رفیق شفیق همیشگی ام . که از بچگی گندی هایم را تحمل

 کرده . امروز هم تنهایم نگذاشت علی رغم اینکه مادرش رضا نمی داد .

 آمد و جورابش را داخل ماشین پا کرد و بلافاصله شعر خواند از شاملو . و مثل

 همیشه هنگام عبور از زیر آن پل فحش و ناسزایش را گفت و باز مثل همیشه

تایید درستی جمله اش را خواست .

ذهنم کلاغ پر می رود . معلوم نیست مرا با خود کجا می برد .

سردی زیر پوستم رفته . می لرزم . تنم می لرزد .لرزش از همه جای تنم .

 بیشتر شکم و پاهایم .

پیشانی ام داغ است بر خلاف بدنم . همین است که خسته ام همه جایم یکی

 نیستند .

یقه های پلیورم را بهم می چسبانم تا مثلا راه هوا را ببندم .اما حماقتم اینجاست

 که نمی دانم سرما از کجا در من رخنه کرده .

چشمهایم گرم و شورند . تنبل شده اند و بی حال . پاک شدن می خواهند مثل

 صاحبشان . طفلکی ها آنها هم مرا تحمل می کنند . خیلی دلم می خواهد به

 مقصودشان برسانم .

می خواهم یک دل سیر اشک بریزم .

بستری غیر این بستر لحافی غیر این لحاف و بالشتی غیر این بالشت می خواهم.

و آخر دنیایی غیر این دنیا .

می روم.

و باز مادر بر می گرداندم ...

+ نوشته شده در  2009/9/18ساعت 23:41  توسط آوای سکوت  | 

اول نوشت : درسته که نوشته هام روزهای معمولیم چندان ... نیستند . ولی

چون اینبار تو روز معمولی این پست ننوشتم شاید یه جورایی یه جور باشه .

نتیجه : با حوصله باش عزیز ! همه ما تو چنگال جنگل زندگی شاید اسیر باشیم .

لبهایم خشک و چروکیده شده اند . بدنم هیچ تکانی نمی خورد . روی زخم

 پایم چند زالو جا خوش کرده اند و با راحتی کامل اندک خون مرا نیز به یغما

 می برند .

 کرم های بزرگ و سیاه و چندش آوری که خونت را می مکند و با مرگ تو

 زندگی می کنند .  بار اولی که دیدمشان  یکی شان به پایم که زخم بود

چسبید اول ترسیدم که با دست بکَنم ، پایم را محکم تکان می دادم که بیفتد

 اما محکم چسبیده بود . ترس برم داشته بود با دو انگشتم گرفتمش از ترسم

 آنقدر محکم گرفتم که توی دستم ترکید و خون همه جا پاشید . الان نه یکی

 که چند تایشان روی پایم هستند و خونم را می مکند بدون هیچ اذیت و اهمیتی .

«

مسیری که طی می کردم رسید به یک جنگل . جنگلی تاریک و پردرخت .

جنگلی ظاهرا مرموز .

اولین قدمم دلهره عجیبی در من ایجاد کرد . هراس برم داشت و ندایی که

 می گفت نباید داخل شد در سرم پیچید .

زیر قدم هایم شاخه های کوچک و خشکیده را می شکستم و براهم ادامه

می دادم .

مسیرم از شرق به غرب بود . و تنها راهنمای من نور خورشید بود بنابر این

 فقط روزها می توانستم حرکت کنم .

اما توی این جنگل تاریک و پر درخت ، خورشید به خوبی دیده نمی شد .

 و پیدا کردن راه از طی کردنش سخت تر. فقط زیر لب فحش می دادم  به راهم .

 به این جنگل .

با دستم شاخه و برگهای آویزان را کنار می زدم و جلو می رفتم . تارهای

عنکبوتی که به صورتم می چسبید و خارهای گیاهانی که در تنم فرو می رفتند .

 احساس تنفرم را نسبت به وضع موجود بیشترمی کرد . صدای قدمهای

من و خرد شدن شاخه های ریز زیر پایم و صدایی که از اعماق جنگل به

صورت مکرر می آمد - صدایی شبیه شیون کسی که هنوز نمرده در قبرش

می کنند - تنها صدای جنگل بود .

شبها از ترس حیوانات وحشی روی درخت می خوابیدم و از یک چوبدستی به

 عنوان وسیله دفاعی استفاده می کردم .

هنوز هیچ حس آرامش بخشی از لحظه ورودم در من ایجاد نشده بود .

 و هر لحظه بیشتر نگران و مضطرب می شدم .

به راهم در این جنگل ادامه می دادم . مثل همیشه همان صداهایی که

 روزهای قبل می آمد . ولی بعد از مدتی صدای دیگری نیز اضافه شد.

گوش دادم . صدا نزدیک تر می شد . ایستادم  با خودم گفتم شاید صدای

پای حیوان کوچکیست . اما این صدای شکستن شاخه های تنومند بود .

 یک قدم عقب رفتم . دستم را به درختی رساندم . قلبم تند تر زد .

و عرق های سرد گونه ام را خیس کرد .

صدا هر لحظه واضح تر می شد . فقط خدا خدا می کردم و لعنت به راهی

می فرستادم که این جنگل را سر راهم قرار داد .

حیوانی سیاه و قهوه ای با چشمانی قرمز که آبی چسبناک از دهانش

 آویزان بود - تلفیقی از گراز وحشی و کفتار موجودی بین آنها و چند برابر

 جثه شان - از پشت بته ها بیرون  آمد وایستاد .

آب دهانم را هم نتوانسم قورت دهم . صدایم هم که خفه شده بود .

در چشمان هم زل زدیم و هر دو منتظر دیگری که چه حرکتی انجام می دهد .

پاهایم رفیق نیمه راه شدند . لرزیدند و سست شدند . آرام پای راستم را

روی زمین عقب کشیدم . حاضر شدم  تا از دست این حیوان کثیف فرار کنم .

 سعی کردم با کمترین حرکتی که توجهش را جلب کند اینکار را بکنم .

در یک لحظه هر دو شروع به حرکت کردیم . داد زدم و دویدم .

 صدای پاهای پرزورش را می شنیدم که با تمام توانش دنبالم می آمد .

 فقط می دویدم . بدون هیچ فکری . مسیر مهم نبود .

 فقط از دستش خلاص شوم . مدام تغییر مسیر می دادم تا بلکه گمم کند اما

همچنان پشت سرم بود .  سرم را برگرداندم تا ببینم چقدر از من فاصله دارد .

 زیاد نبود...

 احساس کردم سرعتش را یکباره کم کرد . ولی من همچنان با تمام توانم

می دویدم .. و فکر کردم که خسته شده حتما . آنقدر ترسیده بودم و هراس

داشتم که وقتی فهمیدم این قسمت جنگل خیلی تاریک تر از قسمتهای

دیگر است که خیلی دیر شده بود و من راهم را گم کرده بودم .

                   

نفس نفس زدم و ایستادم . سرم را بالا گرفتم و دور خود گشتم  .

 کمترین نور ممکنه از لابلای شاخه های درخت ها به چشمم می خورد .

هنوز خستگی فرار از دست آن موجود در تنم بود . هیچ غذا و آبی برایم نبود .

 اما خوشحال بودم از اینکه لااقل در جنگلم و اینجا می شود هر دو را پیدا کرد .

 

مدت زیادی بود که بی آب و غذا پی بیراهه حرکت می کردم . حتی آن نورهای

خورشید را که راهنمایم بودند را نیز گم کردم . دیگر اثری ازشان نبود .

در فکرم با خودم بازی می کردم . فکر روزی که پشتم به جنگل بود.

 روزی که بالای تپه ای می ایستادم و با تمسخر به این جنگل نگاه می کردم  .

قدمهایم آهسته و آهسته تر از پیش شدند . همه جای بدنم زخم بود .

 لباسهایم همه پاره .و توانم تمام .

ناگهان بادی وزید . شاخه ها تکانی خورند . سرم را کم رمق بلند  کردم .

 شاخه درختان از جای خود می جنبیدند و جابجا می شدند ، بهترین فرصتی

بود تا بعد از مدتها نور را ببینم . آن لحظه را معجزه می دانستم .

خوشحال شدم . ایستادم زیر مسیر نور .

شاخه ها هنوز در حرکت بودند . نزدیکترین درخت به من صدا های عجیب

 و غریبی درمی آورد ، مثل شکستن شاخه های خشک و قطور .

 درختان دیگر هم با این درخت همراهی می کردند و شاخه هایشان را

 در هوا می گرداندند و به هم می زدند . صدایشان دیوانه کننده بود .

 شاخه ها به سرعت اینور آنور می شدند و برای هم جولان می دادند .

خیلی ترسناک  بود . خیلی ترسیدم .

فکر راه لعنتی بودم که این جنگل را سر راهم سبز کرد . گوشم هایم را گرفتم .

 اما باز می شنیدم . چشمانم را بستم  و فریاد زدم .

حس کردم چیزی روی پایم حرکت می کند . فکر کردم حتما مار است و

چشمانم را با ترس باز کردم . شاخه های درخت داشتنند دور من می تنیدند

 و بالا می آمدند .

هر دو پایم کاملا بهم بسته شدند و شاخه ها دورمن پیچیدند ،

تمام بدنم پوشیده شد از شاخه های درخت و فقط سرم بیرون ماند عین کرم

ابریشمی که فقط سرش بیرون است  .

بی تقلا روی زمین افتادم . هیچ نایی برایم نمانده بود .

»

سرم را تکیه می دهم به تنه درختی که اسیرش هستم .

 اسیر شاخه هایش . شاخه هایی که به بدن  خسته و خونی و بی جانم

گره بسته اند .

نا خود آگاه خنده ام می گیرد ...

 

+ نوشته شده در  2009/9/4ساعت 23:57  توسط آوای سکوت  | 

چشمان نیمه بازم را تمام باز می کنم .

ترس برم می دارد . آرام چشمانم را دور و برم می گردانم .تاریکی است

و وحشت .

 تمام خاک مرطوب است و پر از حشراتی موذی . حشراتی سیاه و زرد

چندش آور که روی دانه های خیس خاک برای خود می گردند .

تنم لرزه ای می کند . نای فریاد نیست وگرنه دادی از ته دل می کشیدم .

خس خس نفس هایم اذیتم می کند . هوا سنگین و شرجی .

 عرق سردی روی گونه هایم . با پایین آمدن عرقم احساس می کنم

حشره ای روی گونه ام سُر می خورد .

 خودم را تکانی می دهم . افقی هستم و دست و پایم نیز بسته .

نمی توانم زیاد تقلا کنم که مبادا این کم هوا نیز تمام شود .

صداهایی را می شنوم . کسانی که روی من راه می روند .

 یاری خواستن بیهوده است . کسی صدای مرا نمی شنود . بشنود هم

 اعتنایی نمی کند .

رفته رفته سنگینی هوا را روی سینه ام احساس می کنم . همه بدنم

خیس است . دست و پایم هنوز بسته اند .

نفس هایم را کامل تو می دهم و نیمه بیرون .

آن گوشه روزنه ای است که یک رشته خیلی نازک از نور را تو آورده .

 برای آرام شدن به آن نور خیره می مانم .

چشمانم را می بندم و در فکر غرق می شوم .

-   اگر بیهوده تقلا کنم به جایی نمی رسم

-    اگر هیچ کاری نکنم باید هر لحظه خود را آماده پذیرایی از این حشرات

زرد و کثیف و چندش آور کنم

-  اگر آن روزنه نور را بزرگتر کنم شاید بتوانم کاری کنم

چشمانم را باز می کنم هیچ چیز را نمی بینم جز آن روزنه با این فکر که

روزی از اینجا رهایی خواهم یافت .

     

 

آخر نوشت : (اینو از دوست و استاد عزیزم شیر علی به غنیمت آوردم )

آنقدر دستهایت را بالا گرفته ای ، عادت کرده ای یا تسلیم باشی یا آویزان .

+ نوشته شده در  2009/8/26ساعت 23:2  توسط آوای سکوت  | 

بسم ا... الرحمن الرحیم .اولین ورد وقت رفتن  .

خیابان خلوت زیر نور چراغ های سرخ و نارنجی با درختانی که از دو سو بهم

 رسیده اند .

صدای قدم هایم را خیلی خوب می شنوم . صدای آب جوی ، صدای بال

کلاغی که می پرد از جایی همان بالا ها .

خیلی جالب است همه اینها وقتی هستند که هیچی نیست .

و یا وقتی همه هست اینها نیستند و یا هستند و دیده نمی شوند .

صدای قدمهایم را خیلی دوست دارم محکم ، راسخ و منظم .

کیف دستم سنگینی می کند اما چاره ای نیست . از دور صدای ماشینی

 می آید . سرم را جلو نور می گیرم تا بلکم نگه دارد و مرا تا چهار سوی برساند .

 اما محلم نمی گذارد و می رود . این جمله به ذهنم می آید . کار عبث و بیهوده

 ایست توقع کمک و یاری داشتن از کسی غیر خودت .

با قدمهایم خطوط منفصل خیابان را متصل می کنم بهم . حس جالبیست

 حس بهم رساندن و پیوسته کردن .

سر صبحی شاعر هم شده ام . زمان ! هنوز 6 نشده بین 5 و 6  در نوسان

 هنوز تقریبا همه خوابند و هنوز روز نشده .

سایه ام هراسان است . گه بلند وگه کوتاه . مثل شانس آدمیان .

بسته به موقعیتی که دارد . البته نه خودش ، چراغهای خیابان .

چراغ راهنمایی ، قرمز چشمک زن . علامت خطر یا احتیاط یا هر چیزی !

 اما همه آنها برای وقتی است که ماشینی باشد ، تکه اهنی که سر خود

 می رود . اما حال هیچ کدام نیستند . اما چراغ هست ! فکر می کنم حال

باز آیا همان هویت را دارد این چراغ ؟!

سوار بر ماشین بزرگ از تبریزم دور می شوم . شبیه بچه شری در خواب است .

پدری گونه پسر سرباز جوانش را می بوسد . حسادت میکنم . چرا؟!

هیچ وقت نشد ...

 بابا برایم حس غریبی شده . کلمه ای که عادت کرده ام . همین .

بابایی که فقط در حرف بابا ست . گیر کردم در بابا . در بغل بابا . در آن بوسه اش .

 و این حسادتی که نمی دانم از کی با من است .

بابا

. نمی دانم چه بگویم . سرم را به زور جهت مخالف بر می گردانم و صدا

وارد می کنم در گوش تا بشنوم آنچه را که می خواهم و نشنوم آنچه را که

نمی خواهم ...

اما هنوز بابا در خاطرم هست ...

        

 

+ نوشته شده در  2009/8/22ساعت 22:20  توسط آوای سکوت  | 

خوابم میاد . خستم .مراسم زود شروع شد . البته امیدوارم که بشه قبل از

 اینکه دیر بشه .

 

کم یا زیاد ،  خوب یا بد  منو می شناسین .

خیلی وقته تو ذهنم یه فکر بود . یه فکری که هیچ وقت شاید نمی تونستم

به عمل تبدیلش کنم   . اما با خودم فکر کردم شاید بتونم شبیه سازیش کنم .

 یک شبیه سازی ساده و تقریبا واقعی .

از شما همه عزیزان و دوستایی که لطف کردین اومدین می خوام بعد اینکه

 لینک پایین ُ دیدین اولین واکنشتون و جمله ای که  به زبون میارین ُ بگین .

البته شماها لطف کنین این کار عجیب و غریب و به قول بعضیا لوس بازیمو

تو عالم واقعیت و واقعی تصور کنین .

با تشکر از همه تون .

 

 لینک

 

خوشحالم که انقد آدم شوخ و شنگ دورو برم هست . ولی یکبار ازتون

خواهش کردم که جدی باشین .

یکبار

+ نوشته شده در  2009/8/16ساعت 22:9  توسط آوای سکوت  | 

سلام و عرض ادب خدمت همه عزیزان و سروران

اصل مطلب : آخرین پستم که دادم برادرم گفت اینو از یه فیلم ایرانی که عید نشون

می داد کپی کردی . جدی نگرفتم چون تا حالا پستی نشده که بهنام (داشم )

سر به سرم نذاره که کپی کردی .

 اما امروز یه دوست عزیزی اومد و در کمال لطف گفت که کپی از یه فیلم خارجیه .

نمی دونم چقدر منو می شناسین حالا مجازا . اما حاضرم قسم بخورم که هیچ

 کدوم از فیلمایی که دوست عزیز و برادرم گفته من حتی یه پلانشم ندیدم .

 به هر چه راست سوگند .

 آخرین باری که فیلم دیدم یادم نمیاد چی بود . خیلی وقته فیلم نمی بینم .

 درست گفتن خدمتت .

نمی خوام حالا چیز اضافی بگم اما حاضرم در هر سطرش که شما ها امر کنین

 دلیلمو برا نوشتنش بگم .

در پایان از شما دوست بسیار گرامی خواهش دارم که داستانک های دیگه منو هم

 بخونین و ببنین که کلا من خوش ذوق نیستم و درباره چیزایی که رواج دارن

می نویسم .

قربان همه تون .

آخر نوشت :  این هفته اولین قسمت از پست های سریالیمو شروع می کنم .

بعضیا می گن لوس بازیه ولی خودم که خیلی دوس دام . مخصوصا اولین پستمو .

 منتظر باشین . لطفا .

این پست قسمت نظردهی ندارد .

+ نوشته شده در  2009/8/15ساعت 21:12  توسط آوای سکوت 

دست من بود آسمان همیشه آبی بود

دست من بود صورت مردم لبخند بود

دست من بود پرنده بی آشیان نبود

دست من بود قاصدک هراسان نبود

دست من بود زمین سبز و زیبا بود

دست من بود همه خوبی ها بی ریا بود

دست من بود هیچکس تنها نبود

دست من بود هیچ راهی بیراه نبود

دست من بود آرامش رنگ تازه ای بود

دست من بود آوای سکوت زنگ تازه ای بود

دست من بود هیچ گوشی کر نبود

دست من بود هیچ چشمی نابینا نبود

دست من بود هیچ دستی خالی نبود

دست من بود هیچ دلی بی دل نبود

دست من بود هیچ گلی بی آب نبود

دست من بود هیچ آسمانی بی ماه نبود

دست من بود مهربانی ها سرریز بود

دست من بود دشمنی ها ریز بود

دست من بود چشمی منتظر نبود

دست من بود خشمی منفجر نبود

دست من بود که دست من بود

هیچ رویایی بی اثر نبود

هیچ آرزویی خاک خورده و پیر نبود

دست من بود که دست من بود

هیچ نوری بی فروغ نبود

هیچ درختی بی سایه و برگ نبود

دست من بود که دست من بود ...

 

آخر نوشت : من نه شاعرم نه نویسنده . من احساس خودم رو می گم

 با قاعده یا بی قاعده .

 

 

+ نوشته شده در  2009/8/7ساعت 16:31  توسط آوای سکوت  | 

    خسته ام  .

       باید استراحت کنم

            اما نه ... من خیلی خسته ام .

       

 

 آخر نوشت : از این به بعد برای ارج نهادن به مقام شامخ بازدید کننده و

 نظر گذار عزیز در صورتی که کامنت ایشان مستوجب پاسخ باشد در

همان بخش جواب حقیر قید خواهد شد .

 با تشکر از همه

 

+ نوشته شده در  2009/8/5ساعت 22:35  توسط آوای سکوت  | 

     

روبرو ی آیینه ام

چشمانم را می نگرم

خیس اند و خاموش .

حال فریاد و شیون دارند

اما هنوز خاموش اند و آرام .

جاریم  در آنها

مثل آبشاری سرخ و سبز .

 

ای چشمان من

شماها یید همراهم

در این سرای پر از تزویر و ستم

سرای تاریک و تاریکی ها

پر از گرگهای سگ نما .

 

شماها اسیرید در من

در این جسم زرد و یک تن

که هر لحظه می رود رو به فنا .

 

شماهایید من را امید و آرزو

برای دیدن روزی

که پر نور باشد روزش

نه شب ها حاکم و زورش .

 

بگریید و بگریید

به حال مادری که با یاد فرزندش سرو سامانی ندارد

به حال بابایی که رفته عمر و روحش .

 

بگریید به حال زمینی که دیگر نمی خندد

به حال آسمانی که دیگر نمی بندد

خودش را بر سر بدان روزگار

آنها که خوبان را زدند  و کشیدند بر دار .

 

بگریید به حال آن دربند بیمار

به حال آن چوبه دار

که می گیرد عزیزان مارا به خویش

به جرم اعتقادش به هویت و کیش .

 

بگریید بر حال زارم

بر این دستان بی توانم

بر این زبان بریده و قصارم

بر این پاهای بی جانم .

 

بگریید بر من

که من ناتوانم

فریادی نیست در رسایم

که من مانده ام گوشه ای خاموش

کسی که کرده آدمیت را فراموش .

 

بگریید و زار زنید بر جسم و روحم

من آن طبل بزرگ و پوچم

که هیچش نیست درونش

جز آن صدای خالی و چموشش .

 

بگریید بر این دل بی دل مانده بر دل

بگریید بر این تکه گوشت بی شرم و خجل .

 

بگریید بر خود که نگریستید آن دم

سلاخی می کردند چو حیوان چند آدم .

 

بگریید و زنید شیون و زار

بر آن مردمکان سخیف و بی عار .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2009/7/29ساعت 20:49  توسط آوای سکوت  | 

" من دلم سخت گرفته ست از این میهمان خانه مهمان کُش ِ روزش تاریک "

      

(کمی فرهاد گوش کن . حتی اگه دوستش نداری حتی اگه با روحیه ت سازگار

 نیست .)

مثله همیشه سیگار کنت خاموش بر لب . لنگانم دراز . در معرض هوای رانده

 شده .ظرف میوه مقابلم .کاکتوس هایم سر جایشان و همه چیز فراهم . پشت

سیستم و گوش می دهم به فرهاد .

دنبال اخبار جدید .

باز درگیری .

به این فکر میکنم ، امشب چند مادر تا صبح بیدار خواهند بود  چشم براه ؟

 چشم براه عزیزانشان .

مادر جان بشکن آن اضطرابت را التهابت را برای عزیزت .

عزیزی که شاید نبیندش . عزیزی که شاید هیچ وقت چشمانت را نوازش نکند .

 عزیزی که شاید هیچ گاه صدایش گوشت را نوازش نکند . عزیزی که شاید

هیچ گاه بر نگردد .

-     پدر وضو گرفته آماده خم و راست شدن . آرام و آرام .شاید از روی عادت .

پدر آن عزیز چه ؟ فهمیده ساعت چند است ؟ فهمیده که عزیزش را چه شده ؟

فهمیده که دیگر نشسکتن بی فایده است ؟

-     پدر خمیازه می کشد با صدا . ذکر هایش را می گوید . به امید قبولی .

" دلم از تاریکی ها خسته شده ، همه درها بروم بسته شده "

و باز کمی فرهاد گوش کن .

فکرم می رود سراغ آن بازجوی ... چه قویست امشب ؟! چه شجاع دل !

و چه مطمئن !

و چه خوشحال که جیره اش را پرداخته اند بدون کم و زیاد . و راضی از اینکه نکرده

 می خورد .

" داره از ابر سیاه خون می چکه "

فرهاد یادت نرود .

فکر آن بسی جی هایی که زور ریششان را می خورند . مشتهایشان را روی

 صورت جوانان و بی گناهان محکم می کنند .

حالم منقلب شد . چشمانم تر می شوند . مثل همیشه . بیچاره ها عقده ای

 شدند آخر .

"مرده می برن کوچه به کوچه "

خدایا خودت را سرگرم چه کاری کرده ای که اینجا بنامت زندگی می گیرند

 همانی که تو دادی ! خودت را مشغول چه کرده ای ؟ که اینجا این همه دل

فریادت می زنند !

می شنوی یا کاری به کار این قافله نداری ؟

اینروزها فرشته هایت دائم سر کارند نه ؟ عزرائیلت چه می کند ؟ متحیر شده

 از عزرائیل نماها ؟ شکایتشان را آورده خدمتت ؟ جبرئیل هاج و واج مانده که

 این نبود اسلامی که من به محمد دادم ؟

خداجان فکرت هنوز با من است ؟ یا پرده کشیده اند بر دیدگانت ؟

 گوشهایت را چه ؟ نگرفته اند ؟!

خداجان کی طلوع می دهی آن خورشید موعودت را ؟ که تاریکی فرا گرفته

 سرزمینی را که بیش از همه سنگت را بر سینه می زدند .

خداجان قاتلانی چیره دستند همانهایی که بارها شاید دست بر پرده ات زده اند !

نمی خواهی دستشان را کوتاه کنی ؟ یا پرده ات را پاک کنی ؟

خدای من خدایی که همیشه با من بودی حالا هم با منی ؟

فریاد سکوتم را می شنوی ؟

ضجه دلم را گوش فرا می دهی ؟اشکان چشمانم را می بینی ؟

حالم را می فهمی ؟ حس می کنی ؟

یا مقلب القلوب

یا محول الحوال

یا خدا !

کمی فرهاد گوش کن .

                  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2009/7/21ساعت 23:26  توسط آوای سکوت  | 

چند روزی است که دیگر  شش هایم را هوا ارضا نمی کند

چند روزی است که دستم برای پاک کردن عرق پیشانی ام بلند نمی شود

چند روزی است که تنم آب شده

چند روزی است که نور برایم نورانی شده

چند روزی است که خدا را می فهمم

چند روزی است که خندیدن برایم عادت شده

چند روزی است که مادر برایم عزیزتر شده

چند روزی است که اشک هایم شیرین شده اند

چند روزی است که مغزم بیکار شده

چند روزی است که من زنده ام

چند روزی است که آگهی ترحیمم روی دیوار خاک می خورد .

 

+ نوشته شده در  2009/7/20ساعت 0:27  توسط آوای سکوت  | 

          

و...

              

            تولدمان مبارک.

 

 

+ نوشته شده در  2009/5/17ساعت 20:6  توسط آوای سکوت  | 

آسمان شهر گرفته است .

آسمان شهر مردم تیره و تار است . آسمان دل مردم هم . از قیافه ها کم معلوم

 نیست !

آسمان چند طبقه ای پایین آمده . هوا سنگین تر و تنفس مشکل تر شده .

این هوا شش ها را به زحمت انداخته . دل هارا هم .

آسمان را نگاه می کنم . خیلی پر حرف و پر درد به نظر می رسد . ملت چتر ها را

 برداشته اند . آماده که کم محلی کنند به حرف آسمان . چتر باز زیر باران یک

نوع بی محلی است به آسمان به دردش . ملت خیلی بی رحم شده اند .

 البته بودند .

آسمان طاقتش تمام شده ، پر واضح است . اما هنوز سینه اش را ندریده .

برای این مردم از همه جا مانده .

آسمان را نگاه می کنم و با خود می گویم :

ای آسمان ! خودت را خراب کن روی این جماعت . بالا بیاور هر چه درونت هست .

 بگو هر چه ناگفتنی ست . کم هستند کسانی که چتر ندارند یا چترهایشان

را می بندند وقتی حرف هایت را می ریزی ولی تو فکرشان نباش .

 سینه ات را بدر هر چه آن توست ، گندیده ، روانه زمینیان کن که لایق ترینند .

ای آسمان ! خودت را اینقدر ها پایین نیاور . آن بالا ها باش و آسمان .

چهره عبوست را برای خود باز کن ، به خاطرت .

ای آسمان ! گریه کن به خاطر کسانی که چتر ندارند . کسانی که می خواهند

 اشک هایشان را در اشک هایت پنهان کنند . کسانی که مثل تو آسمانند

اما نه مثل تو این پایین زمین اند .

بغضت را بشکن تا بشکنند بغضشان را کسانی که منتظر یک بهانه هستند .

 

توضیح ۱: این تاپیک قرار بود دیروز آپ شه ولی چون هیچ چیزی در این مملکت

طبق اصول نیست  اینترنت ما هم از این قاعده مستثنی نیست و دیروز قطع شد .

توضیح ۲: امروز وقتی از خواب بر خواستیم شهر گونه ای دیگر بود . دیشب از

 آسمان نه باران نه آب بلکه گل (گ به ضم کسره )باریده بود .

 همه جا خاکی و زرد عین کویر شده بود .

 

 

+ نوشته شده در  2009/4/24ساعت 20:6  توسط آوای سکوت  | 

   

این پستم اختصاص داره به بعضی فکرا و کارایی که تو این چند روزه تو ذهنم

بودند و انجام دادمشون . عجیب بودن یه جورایی .

دقیقا نمی تونم بگم کدوم برا کدوم روزه اما پشت سرهم نقل می کنم .

 

-  با دوستم چت می کردم همین جوری . گفتم علی بیا در مورد یه موضوع

عوضی بحث کنیم تا توش گم بشیم !!!

و شروع کرد بحث درباره عشق و انواع زنده و غیر زنده آن در ایران !!!!!!

 

-  تا حالا فکر کردین چرا خانوما موقع ادای نماز خودشونو می پوشونن  ؟

فقط اون قسمتایی که مجاز هست ! ودیده شدن آنها توسط نامحرم جماعت

 اشکال محسوب نمیشه رو نمی پوشونن ؟!!!

 این سوال برام پیش اومد آیا خدا هم نامحرم است ؟

                                  

-  بهترین عضو بدنم فکر کنم دماغمه !!! شما چی پی برده بودین تا حالا ؟

من امروز فهمیدم . وقتی رفته بودم نمازخونه دانشگاه بوی جوراب وحشتناکی

بر فضا حاکم بود طوری که نتونستم برم تو .

                                              

 

 و بعد از گلاب پاشی و استرلیزه و اینا با وجود اینکه دماغم طفلک شوک زده

 شده بود از آن بوی واقعا بی نظیر بازهم من رو تنها نگذاشت و با تمام

نیرو مشغول پمپاژ هوا بود .

 

-  توی پارک نشسته بودیم و مشغول خوردن کیک و آبمیوه . پسر بچه ای که

همیشه میاد از بچه های دانشگاه گدایی می کنه اومد بر و بر منو نگاه کرد .

 مهرداد گفت یکمی از آبمیوت بهش بده . گفتم نمی دم ! آخه نمی دونم

خوشبختانه یا متاسفانه دلم برا اینجور آدما نمی سوزه (اونایی که خودشونو چیزی

 نشون میدن که نیستن )گفتم جیباتو نشون بده ببینم چی داری اونم

گویامنتظر همین حرف بود زودی جیباشو زد بیرون خالی بودن .

گفتم کیفتو باز کن . یکمی من و من کرد اما وقتی باز کرد اونم برای چند

 صدم ثانیه فقط تونستم چنتا هزاری و پونصدی که گوشه کیفش لم داده

 بودنو ببینم . اینارو که دیدم به زور فراریش دادم . از رو که نمی رفت .

-  امروز باران تندی زد . همه جا تمیز شد . هوا . خیابان ها . ماشین ها .

 آسفالت خیابان . زباله ها و زباله دانی ها . درخت ها . چمن پارک ها .

خود پارک ها .همه جا و همه چیز تمیز شدند غیر از انسان .

 چون آنها هیچ کدام خود را زیر چتری پنهان نکرده بودند .

             

       

+ نوشته شده در  2009/4/9ساعت 23:34  توسط آوای سکوت  | 

هفت اقلیم و این انبوه سیب خورهاحال آدم را بهم میزنند و نسیم تبریز و آیینه و

دختر تبعیدی شب و حرفهای ناگفته ام برای تو

شماها دعوت شدید به بازی که یه اردیبهشتی تمام عیار طراحی ش کرده .

(تصور کن الان سال ۱۴۰۰ و خودتو تو اون زمون توصیف کن .بی زحمت )

 منم مثه بقیه یه چیزکی هر چند مبهم و .. نوشتم . باشد که مورد قبول

درگاه ایشان باشد .

آمین.

 

 

تصور کن سال 1400 اگرچه تصور کردنش سخته.

تصور کردیم ، من و خودم ، چند حالت پیش بینی کردم که میگم :

1:الان من 36 سالمه . الان نشستم کنار پنجره رو به آسمون . سرمو می خارونم

 دستم می خوره پوست سرم یه هو یاد 12 سال قبل می افتم یاد اونروزا

حماقتا و ... .

آه می کشم از ته دلم . موبایلم زنگ می خوره (اونروزا دیگه اینجوری نیست که

 مکالمه ها همه تصویرین )قیافه ی ناشرمو میبینم که با کراواتش ور می ره .

 لباسمو مرتب میکنم و میگم : سلام . میگه : سلام آقای ... . زنگ زدم فقط بگم

آخرین کتابتون واقعا طوفان کرده و الان رفته چاپ سوم اونم ظرف یه ماه فقط ... .

 قطع میکنم . بازم یادم میره روز 11/1/88و رویایی که تو سرم بود . نویسنده بزرگ

شدن . پا میشم برای خودم چایی میارم . لم میدم رو صندلی رو به غروب ،

 تنهایی و چایی می خورم مثل همیشه .

 

2.الان 36 سالمه .و من باز آوای سکوتم .چون نتونستم هنوز بعضی مسائل با

خودم حل کنم و این حماقته منو می رسونه . حیف این 12 سال که من بودم .

 

3.الان 36 سالمه . کلبه ای ساختم توی جنگل نزدیک کوه سرخ . اکثر عمرم اینجا

سپری شده و میشه و شایدم بشه . می خونم و می نویسم . چنتا هم کتاب دادم

 بیرون اما نه با اسم خودم . خوبم فروختن . اینجا زنده گی میکنم و منتظرم .

 

4.اگه بودم الان 36 سالم بود . وای حالا که فکرشو میکنم استخونام تو گور

می لرزن . کاش می تونستم به دوستام به خانوادم بگم که زندگیتونو

 زهر مار نکنین .

 اینور هیچ خبری نیست هر چی هست اون وره . از وقتی که اینجا اومدم

همش صب تا شب علافیم . اینجا بود که معنی تنهایی رو فهمیدم .

نه از حوری خبری هست نه از قیرو قیف .

قربونش برم خدا هم هی می گه " بنده های من چرا زندگی نکردید من که

بهتون همه چی دادم . شماها بد متوجه شدین یا بد حالیتون کردن قضیه رو ."

 الان هر شب به قید قرعه خواب یکی از فک و فامیل می رم بهش یه حالی

میدم و می ترسونمش هی میگم : فلانی من اومدم دنبالت بیا بریم ...

اون بیچاره هم صبح که از خواب پا میشه هم می ترسه و هم خودشو میزنه

 به معصوم بودن و نمازی که نمی خوندو اول وقت می خونه .

خلاصه عجب حالی میده . فقط یه چیزی کاش یه بارم می رفتم خواب تینا 

بهش می گفتم تو هم با این بازیات !!!

+ نوشته شده در  2009/3/31ساعت 19:21  توسط آوای سکوت  | 

عجب عالمی دارد دنیای خلسه .

عجب حالی و چه زیبا رویایی .

نخورده ، نکشیده ، نزده ، در این دنیا هستم .

چشم هایم دوخته به پیکسل های پرکار و بو قلمون صفت مانیتور که

 هر لحظه یک رنگی می شوند .

دست چپم نمی دانم کجاست متصل یا منفصل ؟!

پاهایم آویزان از بدنم .

فکرم پیش این کارگردان که می گوید :

" آسمون رویا امشب گرمه از تب من

ماه آرزوها اومده تو شب من

عطرشمع بوسه رو لبهای بسته من

لحظه ی نوازش

دل من دل تو دل ما دل همه آدما مگه چی می خواد... "

کاش می توانستم بگویم این دل ... من چی می خواد !

گوش می کنم و چشمهایم می رود پی پاکت سیگار kent که رویش نوشته :

 " خودتان قضاوت کنید

زندگی *** مرگ " و دو عکس نمی دونم کجای بدن که یکی سالم است و

 دیگری نه ، بالای اینها .

فکر می کنم کاش خدا هم اینکار را می کرد .

 قبل از آنکه وارد آن اتاقی که دیوارهایش قرمز بود بدون هیچ پنجره ای

 که فقط یک راهرو تنها ورودی و خروجی اش بود شوم .

عکسی می آورد نشانم می داد می گفت :

خودت قضاوت کن زندگی (با یک عکس ) و مرگ (با یک عکس ) و من

انتخاب می کردم و دیگر پشت این و آن این همه بد نمی گفتم .

 

خ.ن :سیگاری که نمی دانم بیشتر از یک سال یا یک ماه است که روی

 میزم ولو هست و هر وقت می نشینم پشت کامپیوتر روی لبم می نشیند

و نشسته و هیچ گاه جرأت کشیدنش را نداشتم و ندارم علی رغم اینکه

خیلی وسوسه ام کرده و میکند (نمی دانم شاید نخواستم و نمی خواهم ) را

 روی میز انداخته ام و می اندازمش بی رحمانه و پلیورم را تنم می کنم .

هوای اتاق گرم است اما درون من چیز دیگریست .

 

ه.ن 1 :اراجیف گوییم هم مثل ریشم (موهایی که روی صورت سبز می شوند)

 هر روز نسبت به روز قبل رشد دارد .

ه.ن 2 :کاش رنگ چشمانم سیاه بود آنوقت می گفتم : عیب از چشمان من است .

                       

+ نوشته شده در  2009/3/31ساعت 1:11  توسط آوای سکوت  | 

ساعت شنی سال 87 تقریبا آخراشه . طبیعت بالا سرش ایستاده تا به محض

 افتادن آخرین دانه شن این ساعت برگردونتش . ما هم منتظریم .

سال 87 هم خوب بود هم بد . دو نیمه کاملا متفاوت . حالا رسیدم اینجا .

اومدم آخر نامه مو بگم . آخرین شاید برای این سال و شاید برای همیشه .

 با این روحیه گندی که هر از گاهی سراغم میاد فکرای بدی به کلم می رسه

(احسان جان همونی که تو میگی : خ.و.د ک.ش.ی ) ولی خب اونقدرا ضعیف

 نیستم اما می ترسم از روزی که تموم شه اعتبار کارت هوشمند صبرم .

ناله نامه بسته . اینم بگم دیگه قول می دم ناله نکنم امیدوارم انتصابات

خرداد طوری برگزار بشه که مثله این 4 سال لعنتی نشه .

حالا خوش نامه : تو این پست می خوام از تک تک دوستای لینکیم که می

 شناسمشون تشکر کنم که واقعا برام دوست بودن استاد بودن از همه شون

 همه چیز یاد گرفتم متشکرم .

                   

شروع می کنم با اولین لینکم :

این آدما (یه آدم کوچولو) . اگه یه آدم کوچولو نبود قطعا آوای سکوت همون

وقتا که زیاد رو فرم نبود خفه می شد . ممنونم ازت . خیلی چیز ازت یاد گرفتم

از نوشتنات از حسات . حتی یه جورایی ازت تقلید کردم . ولی خب زیاد تحویلمون

 نگرفتی دیگه اما شما همیشه اولین لینکم موندی .

امیدوارم سال 88 سالی باشه بدون اون پ.ن هایی که دردناک بودند .

عیدت مبارک .

گوشه دنج :

تو هم اومدی با یه شعر . اما خیلی خیلی دیر دیر میای خب . چطور خب می شناختمت ؟

خلاصه تبریک میگم این سال جدید امیدوارم تو هیچ گوشه دنجی تنها نمونی .

سال نوت مبارک

خانم سحر بیاتی (سحر بانو ) . سحر بانو نمی دونی چقد پز می دادم پیش

دوستام و اینا که با یه نویسنده ارتباط دارم . خداییش خیلی زیر آوار نوشته های

خاکستری سنگینت موندم و درد خیلی قشنگی احساس کردم و کیف کردم .

 اما تازگیا دیگه شده بودی سیاسی نویس تیز . تو این مملکت درست نیست

 (دیروزم یه وبلاگ نویس دیگه به رحمت خدا رفت یا بردنش به جرم درست

گفتن ) .امیدوارم یه تجدید نظر بکنی .

گفتم بازم میگم : امیدوارم مصاحبه تو از رو فرش قرمز ببینم .

سال نو ی شما هم مبارک . انشالا سال پر خبری باشه برات .

یوسف مهر (یوزارسیف خودم ) . دوست دبیرستان تا حالام . دوست سیاسیم .

 خیلی عرق ریختی برا این خاتمی . حرص خوردی . یادم نرفته اون روز اما خب

 دیگه ....

میگم یوزار این سال جدید کمی رژیم بگیر خوبیت نداره سیاسی جماعت

شکمشون آویزون باشه .

تازا ائیلین موتلو .

حسن شیر علی (این انبوه سیب خورها حال آدم را بهم می زنند  )  

 حاجی خودمی دیگه . حاجی که اومد قشنگ گفت خوب گفت و الانم میگه .

 حاجی خیلی چیزا ازت یاد گرفتم و البته کم یادم دادی . اما ما یاد میگیریم .

حاجی ما چاکرتیم حاجی .حاجی یه دونه ی حاجی .حاجی گل پسری

حاجی .حاجی حاجیی حاجی .

از خدا می خوام سال خوب و پر انرژی (از نوع هسته ایش برات باشه ) .

 سال جدید مبارکت .

آی پارا :

ببین تو جزء متزلزل ترین بلاگرا هستی با این که توپ می نویسی اما خداییش

 خودتم قضاوت کن ببین راست میگم یا نه ؟ اون اسکرینتم که درست نکردی

هنوز !!!

شعرات توپ اما پشتکارت ... .

امیدوارم سال نو پر از پشتکار و تلاش باشه برات . تازا ائیلین موتلو .

صدای سکوت (نسیم )

 اولین کسی بودی که دیدم پرنده ای و می خوای باشی . اما خب رفتی اما

امیدوارم برگردی همون طور که گفتم . انشالا همیشه اصلاح طلب باشی

البته اگه اصلاحی بخواد . یه کمی هم جور دیگر باید دید و اینا ...

سیزینده تازا ائیلیز موتلو اولسون .

هندی ترین عکسها (مهربان )

محمد حالم بد شد از بس عکس هندی دیدم تورو خدا این سال جدید دست

 از سر هندیا وردار . امیدوارم همکار جدیدت شیوا اصلاح کنه این وضع رو .

حاجی سنده موبارک اولسون دئیرم بو تازا ائیلی .

نسیم تبریز – رویای سبز (نسیم – ستاره – بهناز )

نسیمو که گفتم . بهنازم که زیاد نمیشناسمش چون زیاد آفتابی نمیشه .

 اما ستاره ، ببین عکسات واقعا قشنگن از یه بعد تازه و زیبا .خیلی پر انرژی

 هستی و انشالا همیشه هم باشی . اما شما یه اشتباه خیلی بزرگ دارین

هم تو هم نسیم هم بهناز و این اشتباه بزرگ نا بخشودنیه . می دونی چیه ؟

 طرفدار پرسپولیسین !

امیدوارم سال نو برات سال پر سوژه ای باشه برا عکاسی . سفر نامه هم بنویس

 مارکو پولو

سال نو مبارکت .

برای تو عزیز تر از جانم (ستاره)

 امسال ازدواج کردی . خوشبخت شدی .امیدوارم خوشبخت ترم بشی .

سال نو رو تبریک میگم بهت و محمدت

آیینه

احساس میکنی پارادوکسی ؟ نه ... خانما هم بُرندن هم شکننده عین آینه .

پس خیال نکن . خوب می نوشتی اما تازگیا زدی فاز منفی و تیره ... وا چراااااااا؟

خوبم جواب می دادی . خونه تازه هم مبارک . سال نو هم مبارک . امیدوار

م تو سال جدید آینه وار در خدمت خلق باشی .

عیدت مبارک .

یه اردیبهشتی تمام عیار (تینا)

اگه احساس کردین سال بعد محصولات تاژ افت کیفیت داشتن یا داره ضرر میده

 بدونین کار تیناست .

تینا میره انشالا تاژ و قراره برا دوستاش مشکین تاژ و اینارو مجانی بده .

تینا زودی بفرستی که همه لباسام مونده .

یه جورایی ناصر خسرویی با اون سفر نامه هات . خلاصه امیدوارم همیشه

این شر و شوریتو حفظ کنی و رییس تاژ بشی .

سال نو هم مبارکت

دختر تبعیدی شب

حرفی برا گفتن ندارم راجبش . اما از خدا می خوام از این تبعید گاه هر چه زودتر

 خارج شه . انشالا .

سال نو مبارک .

حرفهای نا گفته ام برای تو (مرگ سکوت )

یادته بهت گفتم وقتی تو هستی من نیستم و بر عکس ، اما در عین حال

 هر دومون یکییم ؟

خداییش خوب و سنگین می نویسی و زیبا . سبکت نادره . امیدوارم

موفقیاتم نادر باشه و پر فروغ . تو هم انشالا کمی چاشنی نوشته هاتو

 عوض کنی .

سال نو مبارک  .

گلدون اطلسی :

اولش فکر میکردم دختری آخه اسمت اطلسی بود . اما خوبه جزء پسرایی

 هستی که احساس پر احساسی دارن . موفق باشی . سال نو مبارک

در آغوش غروب (شیرین )

شاید کوچکترین دوستم همین شیرین باشه . کسی که بر عکسه اسمش

 خیلی مردم آزاره و همش دوستاشو اذیت می کنه . کسی که به خاطر

تعطیل نشدن مدرسه گریه می کنه در عین حال همش درس می خونه و

 بعضی وقتا زندگی میکنه .

امیدوارم رشته خوبی قبول شی و سال پر انرژی داشته باشی .

سال نو مبارکت

چشماتو ببند یه آرزو کن (ناناز خانوم )

ناناز خاله کسی که می خواد به زور خاله شو بده ما . اما من هر چقد میگم

که عمو جون من دیگه قصد ازدواج ندارم می خوام ادامه تحصیل بدم ول کن

 نیست که . الانم زیاد بد نمی گم که همسرش آقمیرزا زودی میاد حالمون

 میگیره .

خاله جونم امیدوارم سال پر جیم جیمی برا تو و آقمیرزا باشه .

سال نوی جفتتون مبارک .

بقیه لینکهایی که نگفتم زیاد شناختی ازشون نداشتم . اما امیدوارم برا

همه شون سال خوبی در پیش باشه .

در آخر هم تشکر میکنم از دوستام و همکارام .

از آرش و احسان که واقعا دارن یه جسد گونه رو تحمل میکنن .

از آرش که انقد می زنمش معذرت می خوام چیکار کنم دوست دارم .

از احسان که دم به دقیقه عاشقه . همش عشق تو جونش وول می خوره

 و نیست خوشگله برا همین مونده از میون این همه عشق کیو انتخاب کنه .

اما از تو هم عذر می خوام که نمی تونم این روزا زیاد کمکت کنم .

خیلی دلم میخواد مثله اونروزا بریم بیرون و هر سه تو خیابون داد بزنیم که :

خیلی داره خوش می گذره !

از ن.آ هم ممنونم .همکار خوبم . مرسی از اینکه همیشه اومدی و نظر دادی

 و راهنماییم کردی .

 امیدوارم سال خوبیو با همسرت داشته باشی . تورو خدا کتاب منم بیار .

عید همتون مبارک . دیدید ندیدید حلالم کنید .

اما شاید نرم . نمی دونم اگه یه راهی برا خالی کردن غصه ها پیدا نشد نمی رم .

قربون همه تون

چاکر همه تون

استشهادی همه تون

فدای همه تون

خداحافظ و یا به امید دیدار

 

 

 

+ نوشته شده در  2009/3/19ساعت 15:29  توسط آوای سکوت  | 

مطالب قدیمی‌تر