عاشق راه رفتن زیر برفم .
وسایلمو جمع کردم مثل همیشه به همه خسته نباشید گفتم و ازشون
خداحافظی کردم .
برف هنوز رو دور تند نیافتاده بود آروم آروم خودشو می انداخت زیر پای همه .
هدستامو زدم گوشم دستامو گذاشتم جیبم راه افتادم - همیشه وقتی
پیاده می رم آهنگ گوش می کنم شاید برای فرار ، فرار از فکرایی که تو
کلم جولان میدن و خواه یا ناخواه صاحبشونو اذیت میکنن - .
صداشو بلند می کنم تا اکوشو بهتر بشنوم .
هیچ صدایی از دنیا نمی شنیدم راهم رو می رفتم دستام تو جیبام از گرمی
جاخوش کرده بودن .
نگاهم به نوک کفشام بود که چه طوری فضای این دنیای توخالی رو
می شکافن و برای من راه باز می کنن .
زیر برف این آهنگ برفی تو گوشم بود:
یادم نمیره بوی عطری که واست خریدم اون روز برفی
به جز اسم تو روی لبای من اون روزا نبود دیگه حرفی
یادمه اون روز دستاتو آروم گذاشتی توی دستای من
گفتی بهترین روزای زندگی یعنی روزای با تو بودن
سوز برف دستاتو می لرزوند اما ...
نمی دونم یک دفعه چی شد آهنگ قطع شد دور و برم شلوغ شد داشتم
از خیابون رد می شدم بعضیا سر جاشون وایساده بودن و اینور رو نگاه
می کردن بعضیا هم عین فضولا دوان دوان می یومدن .
هیچ وقت نخواستم عین اون آدما بشم که عاشق یه اتفاقن که بیفته و برن
و ببینن . به راهم ادامه دادم بدون کمترین توجهی به اون جمعیت .
به شانس بدم فحش دادم که چرا آهنگ قطع شد؟ حتما شارژ تموم کرده ، چرا
نذاشتم شارژ بشه ؟
حس اینکه دستامو از جیبم در بیارم و هدفونارو از گوشام بکنم نبود . به راهم
برگشتم .
هر کسی هم دست از سر من برداره باز خودم دست بردار نیستم شروع
کردم به بد و بیراه گفتن به خودم که چرا سوار تاکسی نشدی فلان فلان ؟
دستام توی جیبام یخ زده بودن خودم هم توی لباسام می لرزیدم خوردن
دندونامو به هم رو هم حس می کردم پاهام دیگه یارای راه رفتن نداشتن
فقط حرکت می کردن .عین بچه ها سر خودمو گول مالیدم اگه برسم
خونه حتما یه دوش آب جوش می گیرم تا بلکه این سرما رو تحمل کنم .
به هر زحمت و مکافاتی بود رسیدم خونه در باز بود اولین قدممو گذاشتم
صدای فریاد مادرمو شنیدم ترسیدم بدو بدو رفتم گفتم :چه خبره ؟چی شده ؟
مادرم یه گوشه به سرو صورتش می زد و فریاد می کشید و گریه می کرد .
پدرم سرشو می گردوند خدادخدا می کرد و گریه .
برادرم سرشو می کوبید دیوار نعره می کشید زار می زد . هیچ کس محلم
نمی ذاشت بلند داد می کشیدم چه خبره به منم بگین همه تو حال
خودشون بودن .خواهرم اومد با بچه و شوهرش
اونم مثل من جنازه ش رو رسونده بود . مادرم تا اونو دید بلند فریاد زد و
همدیگرو بغل کردن و با صدای بلند گریه و زاری کردند .
دامادمون هم اومد ، سلام کردم گفتم تو می دونی چه خبره ؟ محلم نذاشت
با خودم
گفتم حالتو بعدا می گیرم - آخه با هم قهر بودیم - رفت پیش پدرم بغلش کرد
دلداریش داد . گفت شما مطمئنین که خودشه ؟
پدرم گفت : آره از بیمارستان زنگ زدن و گفتن فلان کس با این مشخصاتو
می شناسین ؟مشخصاتو گفت ، گفتم بله چی شده ؟
گفت : متاسفانه پسر شما وقتی که از خیابون رد می شده یه ماشین
بهش می زنه و متاسفانه در جا فوت می کنن چون تو گوشاشون هد فون
بوده صدای بوق ماشینو نشنیده بودن .
نمی دونستم چیکار کنم آخه دیگه کاری برای انجام دادن نبود . دستامو از
جیبم در آوردم و همونطور به طرف حموم رفتم .
