
عجب عالمی دارد دنیای خلسه .
عجب حالی و چه زیبا رویایی .
نخورده ، نکشیده ، نزده ، در این دنیا هستم .
چشم هایم دوخته به پیکسل های پرکار و بو قلمون صفت مانیتور که
هر لحظه یک رنگی می شوند .
دست چپم نمی دانم کجاست متصل یا منفصل ؟!
پاهایم آویزان از بدنم .
فکرم پیش این کارگردان که می گوید :
" آسمون رویا امشب گرمه از تب من
ماه آرزوها اومده تو شب من
عطرشمع بوسه رو لبهای بسته من
لحظه ی نوازش
دل من دل تو دل ما دل همه آدما مگه چی می خواد... "
کاش می توانستم بگویم این دل ... من چی می خواد !
گوش می کنم و چشمهایم می رود پی پاکت سیگار kent که رویش نوشته :" خودتان قضاوت کنید
زندگی *** مرگ " و دو عکس نمی دونم کجای بدن که یکی سالم است و
دیگری نه ، بالای اینها .
فکر می کنم کاش خدا هم اینکار را می کرد .
قبل از آنکه وارد آن اتاقی که دیوارهایش قرمز بود بدون هیچ پنجره ای
که فقط یک راهرو تنها ورودی و خروجی اش بود شوم .
عکسی می آورد نشانم می داد می گفت :
خودت قضاوت کن زندگی (با یک عکس ) و مرگ (با یک عکس ) و من
انتخاب می کردم و دیگر پشت این و آن این همه بد نمی گفتم .
خ.ن :سیگاری که نمی دانم بیشتر از یک سال یا یک ماه است که روی
میزم ولو هست و هر وقت می نشینم پشت کامپیوتر روی لبم می نشیند
و نشسته و هیچ گاه جرأت کشیدنش را نداشتم و ندارم علی رغم اینکه
خیلی وسوسه ام کرده و میکند (نمی دانم شاید نخواستم و نمی خواهم ) را
روی میز انداخته ام و می اندازمش بی رحمانه و پلیورم را تنم می کنم .
هوای اتاق گرم است اما درون من چیز دیگریست .
ه.ن 1 :اراجیف گوییم هم مثل ریشم (موهایی که روی صورت سبز می شوند)
هر روز نسبت به روز قبل رشد دارد .
ه.ن 2 :کاش رنگ چشمانم سیاه بود آنوقت می گفتم : عیب از چشمان من است .

