هفت اقلیم و این انبوه سیب خورهاحال آدم را بهم میزنند و نسیم تبریز و آیینه و
دختر تبعیدی شب و حرفهای ناگفته ام برای تو
شماها دعوت شدید به بازی که یه اردیبهشتی تمام عیار طراحی ش کرده .
(تصور کن الان سال ۱۴۰۰ و خودتو تو اون زمون توصیف کن .بی زحمت )
منم مثه بقیه یه چیزکی هر چند مبهم و .. نوشتم . باشد که مورد قبول
درگاه ایشان باشد .
آمین.
تصور کن سال 1400 اگرچه تصور کردنش سخته.
تصور کردیم ، من و خودم ، چند حالت پیش بینی کردم که میگم :
1:الان من 36 سالمه . الان نشستم کنار پنجره رو به آسمون . سرمو می خارونم
دستم می خوره پوست سرم یه هو یاد 12 سال قبل می افتم یاد اونروزا
حماقتا و ... .
آه می کشم از ته دلم . موبایلم زنگ می خوره (اونروزا دیگه اینجوری نیست که
مکالمه ها همه تصویرین )قیافه ی ناشرمو میبینم که با کراواتش ور می ره .
لباسمو مرتب میکنم و میگم : سلام . میگه : سلام آقای ... . زنگ زدم فقط بگم
آخرین کتابتون واقعا طوفان کرده و الان رفته چاپ سوم اونم ظرف یه ماه فقط ... .
قطع میکنم . بازم یادم میره روز 11/1/88و رویایی که تو سرم بود . نویسنده بزرگ
شدن . پا میشم برای خودم چایی میارم . لم میدم رو صندلی رو به غروب ،
تنهایی و چایی می خورم مثل همیشه .
2.الان 36 سالمه .و من باز آوای سکوتم .چون نتونستم هنوز بعضی مسائل با
خودم حل کنم و این حماقته منو می رسونه . حیف این 12 سال که من بودم .
3.الان 36 سالمه . کلبه ای ساختم توی جنگل نزدیک کوه سرخ . اکثر عمرم اینجا
سپری شده و میشه و شایدم بشه . می خونم و می نویسم . چنتا هم کتاب دادم
بیرون اما نه با اسم خودم . خوبم فروختن . اینجا زنده گی میکنم و منتظرم .
4.اگه بودم الان 36 سالم بود . وای حالا که فکرشو میکنم استخونام تو گور
می لرزن . کاش می تونستم به دوستام به خانوادم بگم که زندگیتونو
زهر مار نکنین .
اینور هیچ خبری نیست هر چی هست اون وره . از وقتی که اینجا اومدم
همش صب تا شب علافیم . اینجا بود که معنی تنهایی رو فهمیدم .
نه از حوری خبری هست نه از قیرو قیف .
قربونش برم خدا هم هی می گه " بنده های من چرا زندگی نکردید من که
بهتون همه چی دادم . شماها بد متوجه شدین یا بد حالیتون کردن قضیه رو ."
الان هر شب به قید قرعه خواب یکی از فک و فامیل می رم بهش یه حالی
میدم و می ترسونمش هی میگم : فلانی من اومدم دنبالت بیا بریم ...
اون بیچاره هم صبح که از خواب پا میشه هم می ترسه و هم خودشو میزنه
به معصوم بودن و نمازی که نمی خوندو اول وقت می خونه .
خلاصه عجب حالی میده . فقط یه چیزی کاش یه بارم می رفتم خواب تینا
بهش می گفتم تو هم با این بازیات !!!
