
این پستم اختصاص داره به بعضی فکرا و کارایی که تو این چند روزه تو ذهنم
بودند و انجام دادمشون . عجیب بودن یه جورایی .
دقیقا نمی تونم بگم کدوم برا کدوم روزه اما پشت سرهم نقل می کنم .
- با دوستم چت می کردم همین جوری . گفتم علی بیا در مورد یه موضوع
عوضی بحث کنیم تا توش گم بشیم !!!
و شروع کرد بحث درباره عشق و انواع زنده و غیر زنده آن در ایران !!!!!!
- تا حالا فکر کردین چرا خانوما موقع ادای نماز خودشونو می پوشونن ؟
فقط اون قسمتایی که مجاز هست ! ودیده شدن آنها توسط نامحرم جماعت
اشکال محسوب نمیشه رو نمی پوشونن ؟!!!
این سوال برام پیش اومد آیا خدا هم نامحرم است ؟
- بهترین عضو بدنم فکر کنم دماغمه !!! شما چی پی برده بودین تا حالا ؟
من امروز فهمیدم . وقتی رفته بودم نمازخونه دانشگاه بوی جوراب وحشتناکی
بر فضا حاکم بود طوری که نتونستم برم تو .
و بعد از گلاب پاشی و استرلیزه و اینا با وجود اینکه دماغم طفلک شوک زده
شده بود از آن بوی واقعا بی نظیر بازهم من رو تنها نگذاشت و با تمام
نیرو مشغول پمپاژ هوا بود .
- توی پارک نشسته بودیم و مشغول خوردن کیک و آبمیوه . پسر بچه ای که
همیشه میاد از بچه های دانشگاه گدایی می کنه اومد بر و بر منو نگاه کرد .
مهرداد گفت یکمی از آبمیوت بهش بده . گفتم نمی دم ! آخه نمی دونم
خوشبختانه یا متاسفانه دلم برا اینجور آدما نمی سوزه (اونایی که خودشونو چیزی
نشون میدن که نیستن )گفتم جیباتو نشون بده ببینم چی داری اونم
گویامنتظر همین حرف بود زودی جیباشو زد بیرون خالی بودن .
گفتم کیفتو باز کن . یکمی من و من کرد اما وقتی باز کرد اونم برای چند
صدم ثانیه فقط تونستم چنتا هزاری و پونصدی که گوشه کیفش لم داده
بودنو ببینم . اینارو که دیدم به زور فراریش دادم . از رو که نمی رفت .
- امروز باران تندی زد . همه جا تمیز شد . هوا . خیابان ها . ماشین ها .
آسفالت خیابان . زباله ها و زباله دانی ها . درخت ها . چمن پارک ها .
خود پارک ها .همه جا و همه چیز تمیز شدند غیر از انسان .
چون آنها هیچ کدام خود را زیر چتری پنهان نکرده بودند .

