خیلی وقت است می خواهم چیز هایی بگویم که نباید بگویم .
زمان مهم نیست که کی هست یا کی بود . حرفم زا خواهم زد در هر زمان
که باشد و دلم بخواهد .
خیلی وقت است سعی می کنم خود را آن نشان دهم که نیستم .
دیوانه ای رنگ شده میان عقلا .
حال چه شده است یا سرم بر کدامین سنگ مهربان که حتی درد هم نداشت
خورده که می خواهم یاوه گویی هایم را بالا بیاورم .
هر چه آن توست بیرون بزند . بوی گندش دنیا را بردارد . از دیدنش موهایت
نه بلکه خودت مور مور شوی .
مرا ببرید در سیاه چالی افکنید .
سیاه چالی پر از تاریکی پر از نم پر از موجودات موزی خالی از آدم خالی از
احساس خالی از نور .
در آن سیاه چال من باشم و خودم . کلیدش را خاک کنید بی هیچ علامتی .
اولش سخت است اما آدمم و عادت برای آدم است . عادت می کنم .
به همین راحتی . به راحتی همین تایپ کردن یا نگه داشتن این سیگار بد
مزه در دهان .
چالم کنید در سیاه چال تا برسم به آنچه منکرش هستم . تا برسم به آنچه
باید برسم . به خدا به نور به خودم .
چالم کنید در سیاه چال تا بگریزم از آنچه همیشه گفته ام ، می گویم .
فرار کنم از احساس از آدمیت از من .
نور را در تاریکی بیابم که ذلت را به روشنی نشانم می دهد .
انسان را آدم را آن موجودات موزی که اولش اذیتت می کنند و بعد عادت
می کنند به بودنت و تورا مانعی می دانند سر راه که باید دور زدش .
خدا را ... خدا را هنوز نمی دانم کجا بیابم ! یا واقعا یافتنی است ؟
یا باید درکش کنم ؟ از برای چه ؟ درک و یافتن ؟
در سیاه چال مرده وار زنده گی کنم ، زیاد فرقی ندارد این کار را خیلی ها
بیرون از اینجا هم می کنند بدون کوچکترین آخ و واخی !
سیاه چال اتاق سفیدی باشد برای درک تاریکی ، پستی و موزی گری .

گوشه ای بنشینم زانو وانم را بغل گیرم کاری که هر وقت می کنی نشان از
غم خوردن است اما اینجا عادت است عادت .
چانه ام را میان زانو هایم بگذارم آن حشره بدبخت تر از خود را ببینم که لای آن
سنگ های سیاه و کثیف این سیاه چال می زید .
سرم را بخارم . موهایم را در دستم ببینم . نشانه های اعتراض بدنم .
که هیچ کدام راضی نیستند به ماندن . اینجا .
اما کسی محل سگ به آنها نخواهد گذاشت . چرا ؟ احمقانه است اما
صاحبشان من هستم . اختیارشان با من است .خود را اینطور پرپر هم کنند
خیالی نیست .
عادت کنند آنها هم ! مگر چه می شود ؟!
دستم دیوار می خورد اما عجیب تر صدایی می دهد ! دنبال صدا و درد می گردم .
خونی نیست . دست راستم را بر می گردانم . با انگشت تک دست چپم
دنبال یک جای خیس می گردم . اما تنها چیزی که ته انگشتم می خورد یک
چیز تیز است . بیشتر ور می روم استخوانم است . آن هم بیرون زده !
عجبی می گویم و قهقهه می زنم .
عجب اندامی و چه گوشت و استخوانی ! دیگر از کسی انتظار با تو بودن نیست
وقتی بدنت هم تنهایت می گذارد ! هیچ حشره موزی اینکاررا نمی کند که
بدن تو با تو !
هنوز صدای نفس کشیدنم می آید . هنوز احساس می کنم آن حشره هایی
که با هر نفس روی زبان خشکیده ام این و آن ور می شوند . خیلی وقت است
که راه بینی ام آن یار همیشگی ام را بسته اند این موجودات موزی .
نمی دانم کی آخرین ضربه را خواهند زد ؟ کی دلم را خواهند کند از آن دیوار
استخوانی ؟
اما انگار کارهایی کرده اند . نمی دانم چه ! اما معلوم است .
تفریحم مثل بچگی هایم شده دستم را روی دیوار کشیدن با این تفاوت که
این آن نیست که بود !
صدایی که حالا می دهد همان صدای بد و لرزاننده ای که آهنی روی زمین
یا دیوار کشیده می شد است .
آخرین زورم را به چشمانم می دهم . چشمانی که زمانی دوستشان داشتم .
خودشان را نه آنکه و آنچه برایم می دیدند . خوشرنگ و زیبا .
خیلی ها گفته بودند .
اما حالا نه خوشرنگ بودند و نه زیبا و نه راحت . حالا تخت نرمی شده بودند برای
حشرات زرد 5 پا .
هم آهنگ با نفس هایم آرام خیلی آرام رو به در سیاه چال می روند .
در انتظار دیدن کسی که خدا را امید را و زندگی را برایش بیاورد .
اما نه ! این در خیلی وقت هاست که قفل شده . کلیدش را هم خاک کرده اند
بی هیچ علامتی .
نه خدا را دیدم . نه امید را و نه زندگی را .
هر چه بود بی وفایی بود و موزی گری و تاریکی .

«پست فوق قسمت نظر خواهی ندارد »
