چند روزی است که دیگر شش هایم را هوا ارضا نمی کند
چند روزی است که دستم برای پاک کردن عرق پیشانی ام بلند نمی شود
چند روزی است که تنم آب شده
چند روزی است که نور برایم نورانی شده
چند روزی است که خدا را می فهمم
چند روزی است که خندیدن برایم عادت شده
چند روزی است که مادر برایم عزیزتر شده
چند روزی است که اشک هایم شیرین شده اند
چند روزی است که مغزم بیکار شده
چند روزی است که من زنده ام
چند روزی است که آگهی ترحیمم روی دیوار خاک می خورد .

