" من دلم سخت گرفته ست از این میهمان خانه مهمان کُش ِ روزش تاریک "

(کمی فرهاد گوش کن . حتی اگه دوستش نداری حتی اگه با روحیه ت سازگار
نیست .)
مثله همیشه سیگار کنت خاموش بر لب . لنگانم دراز . در معرض هوای رانده
شده .ظرف میوه مقابلم .کاکتوس هایم سر جایشان و همه چیز فراهم . پشت
سیستم و گوش می دهم به فرهاد .
دنبال اخبار جدید .
باز درگیری .
به این فکر میکنم ، امشب چند مادر تا صبح بیدار خواهند بود چشم براه ؟
چشم براه عزیزانشان .
مادر جان بشکن آن اضطرابت را التهابت را برای عزیزت .
عزیزی که شاید نبیندش . عزیزی که شاید هیچ وقت چشمانت را نوازش نکند .
عزیزی که شاید هیچ گاه صدایش گوشت را نوازش نکند . عزیزی که شاید
هیچ گاه بر نگردد .
- پدر وضو گرفته آماده خم و راست شدن . آرام و آرام .شاید از روی عادت .
پدر آن عزیز چه ؟ فهمیده ساعت چند است ؟ فهمیده که عزیزش را چه شده ؟
فهمیده که دیگر نشسکتن بی فایده است ؟
- پدر خمیازه می کشد با صدا . ذکر هایش را می گوید . به امید قبولی .
" دلم از تاریکی ها خسته شده ، همه درها بروم بسته شده "
و باز کمی فرهاد گوش کن .
فکرم می رود سراغ آن بازجوی ... چه قویست امشب ؟! چه شجاع دل !
و چه مطمئن !
و چه خوشحال که جیره اش را پرداخته اند بدون کم و زیاد . و راضی از اینکه نکرده
می خورد .
" داره از ابر سیاه خون می چکه "
فرهاد یادت نرود .
فکر آن بسی جی هایی که زور ریششان را می خورند . مشتهایشان را روی
صورت جوانان و بی گناهان محکم می کنند .
حالم منقلب شد . چشمانم تر می شوند . مثل همیشه . بیچاره ها عقده ای
شدند آخر .
"مرده می برن کوچه به کوچه "
خدایا خودت را سرگرم چه کاری کرده ای که اینجا بنامت زندگی می گیرند
همانی که تو دادی ! خودت را مشغول چه کرده ای ؟ که اینجا این همه دل
فریادت می زنند !
می شنوی یا کاری به کار این قافله نداری ؟
اینروزها فرشته هایت دائم سر کارند نه ؟ عزرائیلت چه می کند ؟ متحیر شده
از عزرائیل نماها ؟ شکایتشان را آورده خدمتت ؟ جبرئیل هاج و واج مانده که
این نبود اسلامی که من به محمد دادم ؟
خداجان فکرت هنوز با من است ؟ یا پرده کشیده اند بر دیدگانت ؟
گوشهایت را چه ؟ نگرفته اند ؟!
خداجان کی طلوع می دهی آن خورشید موعودت را ؟ که تاریکی فرا گرفته
سرزمینی را که بیش از همه سنگت را بر سینه می زدند .
خداجان قاتلانی چیره دستند همانهایی که بارها شاید دست بر پرده ات زده اند !
نمی خواهی دستشان را کوتاه کنی ؟ یا پرده ات را پاک کنی ؟
خدای من خدایی که همیشه با من بودی حالا هم با منی ؟
فریاد سکوتم را می شنوی ؟
ضجه دلم را گوش فرا می دهی ؟اشکان چشمانم را می بینی ؟
حالم را می فهمی ؟ حس می کنی ؟
یا مقلب القلوب
یا محول الحوال
یا خدا !
کمی فرهاد گوش کن .

