تبليغاتX
آوای سکوت - بگریید

آوای سکوت

     

روبرو ی آیینه ام

چشمانم را می نگرم

خیس اند و خاموش .

حال فریاد و شیون دارند

اما هنوز خاموش اند و آرام .

جاریم  در آنها

مثل آبشاری سرخ و سبز .

 

ای چشمان من

شماها یید همراهم

در این سرای پر از تزویر و ستم

سرای تاریک و تاریکی ها

پر از گرگهای سگ نما .

 

شماها اسیرید در من

در این جسم زرد و یک تن

که هر لحظه می رود رو به فنا .

 

شماهایید من را امید و آرزو

برای دیدن روزی

که پر نور باشد روزش

نه شب ها حاکم و زورش .

 

بگریید و بگریید

به حال مادری که با یاد فرزندش سرو سامانی ندارد

به حال بابایی که رفته عمر و روحش .

 

بگریید به حال زمینی که دیگر نمی خندد

به حال آسمانی که دیگر نمی بندد

خودش را بر سر بدان روزگار

آنها که خوبان را زدند  و کشیدند بر دار .

 

بگریید به حال آن دربند بیمار

به حال آن چوبه دار

که می گیرد عزیزان مارا به خویش

به جرم اعتقادش به هویت و کیش .

 

بگریید بر حال زارم

بر این دستان بی توانم

بر این زبان بریده و قصارم

بر این پاهای بی جانم .

 

بگریید بر من

که من ناتوانم

فریادی نیست در رسایم

که من مانده ام گوشه ای خاموش

کسی که کرده آدمیت را فراموش .

 

بگریید و زار زنید بر جسم و روحم

من آن طبل بزرگ و پوچم

که هیچش نیست درونش

جز آن صدای خالی و چموشش .

 

بگریید بر این دل بی دل مانده بر دل

بگریید بر این تکه گوشت بی شرم و خجل .

 

بگریید بر خود که نگریستید آن دم

سلاخی می کردند چو حیوان چند آدم .

 

بگریید و زنید شیون و زار

بر آن مردمکان سخیف و بی عار .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2009/7/29ساعت 20:49  توسط آوای سکوت  |