اول نوشت : درسته که نوشته هام روزهای معمولیم چندان ... نیستند . ولی
چون اینبار تو روز معمولی این پست ننوشتم شاید یه جورایی یه جور باشه .
نتیجه : با حوصله باش عزیز ! همه ما تو چنگال جنگل زندگی شاید اسیر باشیم .
لبهایم خشک و چروکیده شده اند . بدنم هیچ تکانی نمی خورد . روی زخم
پایم چند زالو جا خوش کرده اند و با راحتی کامل اندک خون مرا نیز به یغما
می برند .
کرم های بزرگ و سیاه و چندش آوری که خونت را می مکند و با مرگ تو
زندگی می کنند . بار اولی که دیدمشان یکی شان به پایم که زخم بود
چسبید اول ترسیدم که با دست بکَنم ، پایم را محکم تکان می دادم که بیفتد
اما محکم چسبیده بود . ترس برم داشته بود با دو انگشتم گرفتمش از ترسم
آنقدر محکم گرفتم که توی دستم ترکید و خون همه جا پاشید . الان نه یکی
که چند تایشان روی پایم هستند و خونم را می مکند بدون هیچ اذیت و اهمیتی .
«
مسیری که طی می کردم رسید به یک جنگل . جنگلی تاریک و پردرخت .
جنگلی ظاهرا مرموز .
اولین قدمم دلهره عجیبی در من ایجاد کرد . هراس برم داشت و ندایی که
می گفت نباید داخل شد در سرم پیچید .
زیر قدم هایم شاخه های کوچک و خشکیده را می شکستم و براهم ادامه
می دادم .
مسیرم از شرق به غرب بود . و تنها راهنمای من نور خورشید بود بنابر این
فقط روزها می توانستم حرکت کنم .
اما توی این جنگل تاریک و پر درخت ، خورشید به خوبی دیده نمی شد .
و پیدا کردن راه از طی کردنش سخت تر. فقط زیر لب فحش می دادم به راهم .
به این جنگل .
با دستم شاخه و برگهای آویزان را کنار می زدم و جلو می رفتم . تارهای
عنکبوتی که به صورتم می چسبید و خارهای گیاهانی که در تنم فرو می رفتند .
احساس تنفرم را نسبت به وضع موجود بیشترمی کرد . صدای قدمهای
من و خرد شدن شاخه های ریز زیر پایم و صدایی که از اعماق جنگل به
صورت مکرر می آمد - صدایی شبیه شیون کسی که هنوز نمرده در قبرش
می کنند - تنها صدای جنگل بود .
شبها از ترس حیوانات وحشی روی درخت می خوابیدم و از یک چوبدستی به
عنوان وسیله دفاعی استفاده می کردم .
هنوز هیچ حس آرامش بخشی از لحظه ورودم در من ایجاد نشده بود .
و هر لحظه بیشتر نگران و مضطرب می شدم .
به راهم در این جنگل ادامه می دادم . مثل همیشه همان صداهایی که
روزهای قبل می آمد . ولی بعد از مدتی صدای دیگری نیز اضافه شد.
گوش دادم . صدا نزدیک تر می شد . ایستادم با خودم گفتم شاید صدای
پای حیوان کوچکیست . اما این صدای شکستن شاخه های تنومند بود .
یک قدم عقب رفتم . دستم را به درختی رساندم . قلبم تند تر زد .
و عرق های سرد گونه ام را خیس کرد .
صدا هر لحظه واضح تر می شد . فقط خدا خدا می کردم و لعنت به راهی
می فرستادم که این جنگل را سر راهم قرار داد .
حیوانی سیاه و قهوه ای با چشمانی قرمز که آبی چسبناک از دهانش
آویزان بود - تلفیقی از گراز وحشی و کفتار موجودی بین آنها و چند برابر
جثه شان - از پشت بته ها بیرون آمد وایستاد .
آب دهانم را هم نتوانسم قورت دهم . صدایم هم که خفه شده بود .
در چشمان هم زل زدیم و هر دو منتظر دیگری که چه حرکتی انجام می دهد .
پاهایم رفیق نیمه راه شدند . لرزیدند و سست شدند . آرام پای راستم را
روی زمین عقب کشیدم . حاضر شدم تا از دست این حیوان کثیف فرار کنم .
سعی کردم با کمترین حرکتی که توجهش را جلب کند اینکار را بکنم .
در یک لحظه هر دو شروع به حرکت کردیم . داد زدم و دویدم .
صدای پاهای پرزورش را می شنیدم که با تمام توانش دنبالم می آمد .
فقط می دویدم . بدون هیچ فکری . مسیر مهم نبود .
فقط از دستش خلاص شوم . مدام تغییر مسیر می دادم تا بلکه گمم کند اما
همچنان پشت سرم بود . سرم را برگرداندم تا ببینم چقدر از من فاصله دارد .
زیاد نبود...
احساس کردم سرعتش را یکباره کم کرد . ولی من همچنان با تمام توانم
می دویدم .. و فکر کردم که خسته شده حتما . آنقدر ترسیده بودم و هراس
داشتم که وقتی فهمیدم این قسمت جنگل خیلی تاریک تر از قسمتهای
دیگر است که خیلی دیر شده بود و من راهم را گم کرده بودم .
نفس نفس زدم و ایستادم . سرم را بالا گرفتم و دور خود گشتم .
کمترین نور ممکنه از لابلای شاخه های درخت ها به چشمم می خورد .
هنوز خستگی فرار از دست آن موجود در تنم بود . هیچ غذا و آبی برایم نبود .
اما خوشحال بودم از اینکه لااقل در جنگلم و اینجا می شود هر دو را پیدا کرد .
مدت زیادی بود که بی آب و غذا پی بیراهه حرکت می کردم . حتی آن نورهای
خورشید را که راهنمایم بودند را نیز گم کردم . دیگر اثری ازشان نبود .
در فکرم با خودم بازی می کردم . فکر روزی که پشتم به جنگل بود.
روزی که بالای تپه ای می ایستادم و با تمسخر به این جنگل نگاه می کردم .
قدمهایم آهسته و آهسته تر از پیش شدند . همه جای بدنم زخم بود .
لباسهایم همه پاره .و توانم تمام .
ناگهان بادی وزید . شاخه ها تکانی خورند . سرم را کم رمق بلند کردم .
شاخه درختان از جای خود می جنبیدند و جابجا می شدند ، بهترین فرصتی
بود تا بعد از مدتها نور را ببینم . آن لحظه را معجزه می دانستم .
خوشحال شدم . ایستادم زیر مسیر نور .
شاخه ها هنوز در حرکت بودند . نزدیکترین درخت به من صدا های عجیب
و غریبی درمی آورد ، مثل شکستن شاخه های خشک و قطور .
درختان دیگر هم با این درخت همراهی می کردند و شاخه هایشان را
در هوا می گرداندند و به هم می زدند . صدایشان دیوانه کننده بود .
شاخه ها به سرعت اینور آنور می شدند و برای هم جولان می دادند .
خیلی ترسناک بود . خیلی ترسیدم .
فکر راه لعنتی بودم که این جنگل را سر راهم سبز کرد . گوشم هایم را گرفتم .
اما باز می شنیدم . چشمانم را بستم و فریاد زدم .
حس کردم چیزی روی پایم حرکت می کند . فکر کردم حتما مار است و
چشمانم را با ترس باز کردم . شاخه های درخت داشتنند دور من می تنیدند
و بالا می آمدند .
هر دو پایم کاملا بهم بسته شدند و شاخه ها دورمن پیچیدند ،
تمام بدنم پوشیده شد از شاخه های درخت و فقط سرم بیرون ماند عین کرم
ابریشمی که فقط سرش بیرون است .
بی تقلا روی زمین افتادم . هیچ نایی برایم نمانده بود .
»
سرم را تکیه می دهم به تنه درختی که اسیرش هستم .
اسیر شاخه هایش . شاخه هایی که به بدن خسته و خونی و بی جانم
گره بسته اند .
نا خود آگاه خنده ام می گیرد ...
