تبليغاتX
آوای سکوت - مسیر نور

آوای سکوت

اول نوشت : درسته که نوشته هام روزهای معمولیم چندان ... نیستند . ولی

چون اینبار تو روز معمولی این پست ننوشتم شاید یه جورایی یه جور باشه .

نتیجه : با حوصله باش عزیز ! همه ما تو چنگال جنگل زندگی شاید اسیر باشیم .

لبهایم خشک و چروکیده شده اند . بدنم هیچ تکانی نمی خورد . روی زخم

 پایم چند زالو جا خوش کرده اند و با راحتی کامل اندک خون مرا نیز به یغما

 می برند .

 کرم های بزرگ و سیاه و چندش آوری که خونت را می مکند و با مرگ تو

 زندگی می کنند .  بار اولی که دیدمشان  یکی شان به پایم که زخم بود

چسبید اول ترسیدم که با دست بکَنم ، پایم را محکم تکان می دادم که بیفتد

 اما محکم چسبیده بود . ترس برم داشته بود با دو انگشتم گرفتمش از ترسم

 آنقدر محکم گرفتم که توی دستم ترکید و خون همه جا پاشید . الان نه یکی

 که چند تایشان روی پایم هستند و خونم را می مکند بدون هیچ اذیت و اهمیتی .

«

مسیری که طی می کردم رسید به یک جنگل . جنگلی تاریک و پردرخت .

جنگلی ظاهرا مرموز .

اولین قدمم دلهره عجیبی در من ایجاد کرد . هراس برم داشت و ندایی که

 می گفت نباید داخل شد در سرم پیچید .

زیر قدم هایم شاخه های کوچک و خشکیده را می شکستم و براهم ادامه

می دادم .

مسیرم از شرق به غرب بود . و تنها راهنمای من نور خورشید بود بنابر این

 فقط روزها می توانستم حرکت کنم .

اما توی این جنگل تاریک و پر درخت ، خورشید به خوبی دیده نمی شد .

 و پیدا کردن راه از طی کردنش سخت تر. فقط زیر لب فحش می دادم  به راهم .

 به این جنگل .

با دستم شاخه و برگهای آویزان را کنار می زدم و جلو می رفتم . تارهای

عنکبوتی که به صورتم می چسبید و خارهای گیاهانی که در تنم فرو می رفتند .

 احساس تنفرم را نسبت به وضع موجود بیشترمی کرد . صدای قدمهای

من و خرد شدن شاخه های ریز زیر پایم و صدایی که از اعماق جنگل به

صورت مکرر می آمد - صدایی شبیه شیون کسی که هنوز نمرده در قبرش

می کنند - تنها صدای جنگل بود .

شبها از ترس حیوانات وحشی روی درخت می خوابیدم و از یک چوبدستی به

 عنوان وسیله دفاعی استفاده می کردم .

هنوز هیچ حس آرامش بخشی از لحظه ورودم در من ایجاد نشده بود .

 و هر لحظه بیشتر نگران و مضطرب می شدم .

به راهم در این جنگل ادامه می دادم . مثل همیشه همان صداهایی که

 روزهای قبل می آمد . ولی بعد از مدتی صدای دیگری نیز اضافه شد.

گوش دادم . صدا نزدیک تر می شد . ایستادم  با خودم گفتم شاید صدای

پای حیوان کوچکیست . اما این صدای شکستن شاخه های تنومند بود .

 یک قدم عقب رفتم . دستم را به درختی رساندم . قلبم تند تر زد .

و عرق های سرد گونه ام را خیس کرد .

صدا هر لحظه واضح تر می شد . فقط خدا خدا می کردم و لعنت به راهی

می فرستادم که این جنگل را سر راهم قرار داد .

حیوانی سیاه و قهوه ای با چشمانی قرمز که آبی چسبناک از دهانش

 آویزان بود - تلفیقی از گراز وحشی و کفتار موجودی بین آنها و چند برابر

 جثه شان - از پشت بته ها بیرون  آمد وایستاد .

آب دهانم را هم نتوانسم قورت دهم . صدایم هم که خفه شده بود .

در چشمان هم زل زدیم و هر دو منتظر دیگری که چه حرکتی انجام می دهد .

پاهایم رفیق نیمه راه شدند . لرزیدند و سست شدند . آرام پای راستم را

روی زمین عقب کشیدم . حاضر شدم  تا از دست این حیوان کثیف فرار کنم .

 سعی کردم با کمترین حرکتی که توجهش را جلب کند اینکار را بکنم .

در یک لحظه هر دو شروع به حرکت کردیم . داد زدم و دویدم .

 صدای پاهای پرزورش را می شنیدم که با تمام توانش دنبالم می آمد .

 فقط می دویدم . بدون هیچ فکری . مسیر مهم نبود .

 فقط از دستش خلاص شوم . مدام تغییر مسیر می دادم تا بلکه گمم کند اما

همچنان پشت سرم بود .  سرم را برگرداندم تا ببینم چقدر از من فاصله دارد .

 زیاد نبود...

 احساس کردم سرعتش را یکباره کم کرد . ولی من همچنان با تمام توانم

می دویدم .. و فکر کردم که خسته شده حتما . آنقدر ترسیده بودم و هراس

داشتم که وقتی فهمیدم این قسمت جنگل خیلی تاریک تر از قسمتهای

دیگر است که خیلی دیر شده بود و من راهم را گم کرده بودم .

                   

نفس نفس زدم و ایستادم . سرم را بالا گرفتم و دور خود گشتم  .

 کمترین نور ممکنه از لابلای شاخه های درخت ها به چشمم می خورد .

هنوز خستگی فرار از دست آن موجود در تنم بود . هیچ غذا و آبی برایم نبود .

 اما خوشحال بودم از اینکه لااقل در جنگلم و اینجا می شود هر دو را پیدا کرد .

 

مدت زیادی بود که بی آب و غذا پی بیراهه حرکت می کردم . حتی آن نورهای

خورشید را که راهنمایم بودند را نیز گم کردم . دیگر اثری ازشان نبود .

در فکرم با خودم بازی می کردم . فکر روزی که پشتم به جنگل بود.

 روزی که بالای تپه ای می ایستادم و با تمسخر به این جنگل نگاه می کردم  .

قدمهایم آهسته و آهسته تر از پیش شدند . همه جای بدنم زخم بود .

 لباسهایم همه پاره .و توانم تمام .

ناگهان بادی وزید . شاخه ها تکانی خورند . سرم را کم رمق بلند  کردم .

 شاخه درختان از جای خود می جنبیدند و جابجا می شدند ، بهترین فرصتی

بود تا بعد از مدتها نور را ببینم . آن لحظه را معجزه می دانستم .

خوشحال شدم . ایستادم زیر مسیر نور .

شاخه ها هنوز در حرکت بودند . نزدیکترین درخت به من صدا های عجیب

 و غریبی درمی آورد ، مثل شکستن شاخه های خشک و قطور .

 درختان دیگر هم با این درخت همراهی می کردند و شاخه هایشان را

 در هوا می گرداندند و به هم می زدند . صدایشان دیوانه کننده بود .

 شاخه ها به سرعت اینور آنور می شدند و برای هم جولان می دادند .

خیلی ترسناک  بود . خیلی ترسیدم .

فکر راه لعنتی بودم که این جنگل را سر راهم سبز کرد . گوشم هایم را گرفتم .

 اما باز می شنیدم . چشمانم را بستم  و فریاد زدم .

حس کردم چیزی روی پایم حرکت می کند . فکر کردم حتما مار است و

چشمانم را با ترس باز کردم . شاخه های درخت داشتنند دور من می تنیدند

 و بالا می آمدند .

هر دو پایم کاملا بهم بسته شدند و شاخه ها دورمن پیچیدند ،

تمام بدنم پوشیده شد از شاخه های درخت و فقط سرم بیرون ماند عین کرم

ابریشمی که فقط سرش بیرون است  .

بی تقلا روی زمین افتادم . هیچ نایی برایم نمانده بود .

»

سرم را تکیه می دهم به تنه درختی که اسیرش هستم .

 اسیر شاخه هایش . شاخه هایی که به بدن  خسته و خونی و بی جانم

گره بسته اند .

نا خود آگاه خنده ام می گیرد ...

 

+ نوشته شده در  2009/9/4ساعت 23:57  توسط آوای سکوت  |